تبليغاتX
دختر کوچولوی ... - لب های سرخ و آتشین .... (سومین نوشته ی من )
دختر کوچولوی ...

نشسته ای در کنارم . می خواهم سخن بگویم . دستانم را در دستانت گرفته ای و آن ها را نوازش می کنی . من هم آرام انگشتانم را روی انگشتانت به حالت نوازش می کشم . به صورتت نگاه می اندازم . احساس خوب دوست داشتن دوباره به سراغم می آید . می دانم روزی به پایان می رسد . اما آن روز هنوز معلوم نیست ...

نگاهمان در نگاه هم قفل می شود. لب هایمان سرخ است و آتشین . لبخند روی آن ها خودنمایی می کند . دستانت گرم است و آتشین . همانند هوای گرم تابستان . تک ، تک انگشتانم را نوازش می کنی ...

راستی لحظه ی خداحافظی لب هایم ، گونه هایت را نسوزاند ؟! لحظه ی خداحافظی ، دستانم ، دستان گرم تو را منجمد نکرد ؟! ... هنوز هم صورت را که با صورت برخورد کرده بود را حس می کنم ... مهربان ، دوستم داشته باش که دوست داشتنم از نوعی دیگر است . دوست داشتنم با دیگر دوست داشتن ها متفاوت هست ...

+ : نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:6 به قلم :: دخترک قصه ها ::