تبليغاتX
دختر کوچولوی ...
دختر کوچولوی ...

 

معمولا گاهی وقت ها چیزهایی می نویسم که شاید به صلاح دید خودم نمی شه اون لحظه توی وب گذاشت و این تاریخ گذشته ها همون مطالبی است که گاه احساس می کردم که نباید نوشته شوند ... ان دومین تاریخ گذشته است ... یا علی

 

 

هر چند وقت یک بار یه عده از بچه ها دور هم جمع می شیم و در مورد موضوعات مختلف یه بحث کوچولو راه میندازیم . هر دفعه هم هر کسی که خواست پا می ذاره توی بحث ؛ آتیشی به پا می کنه و بعد خودش رو می کشونه کنار ... اون روز بحث ما سر دوستی های جوونا بود !!! به قول یکی از بچه ها همین دوستی های کاذب و خیابونی که برای یه مدت هست ... یکی گفت که توی این دوستی ها بیشتر دخترا میذارن و میرن !!! و بعد با لحن خاصی گفت : دخترا همه شون نامردن !!!! ... یه کمی مراعات ما چند نفری که نشسته بودیم و نکرد !! ... منم با یه معذرت خواهی گفتم : نمی خوام به شماها توهین یا جسارتی داشته باشم اما ... هر دو نفر چه دختر و چه پسر این ترک رو دارن ! گاه دختر ترک می کنه و گاه پسر !! مثلاً ....

... و شروع کردم ماجرای خودم رو به توضیح دادن البته گفتم ماجرای یکی از دوستام هست ! همون جمع کوچیک خیلی متأثر شد !! و بعد ... خب معمولا این جور بحث ها به هیچ نتیجه ای نمی رسه !!!

... و امروز بعد از یک هفته که دوباره همون موضوع همیشگی رو پیش کشید . وقتی گفتم چرا من ؟! مثل همیشه گفت : به خاطر این که مثل بقیه بچه ها نیستی ... نه خیلی صمیمی و نه خیلی خشک !! متعادل هستی ... رفتارت ، متانتت ... و ... یه کلمه گفت که خنده ام گرفت . این که ظاهر و باطنم یکیه ! گفتم از کجا می دونی ؟! شاید اونی نباشم که توی ظاهر نشون می دم ! ... به قول خودش آدم بتونه یه بار ، دو بار جلوی خودش رو بگیره اما دفعه ی سوم نمی تونه ... می گم شاید من اونقدر ماهر هستم که تونستم این همه مدت خودمو نگه داشته باشم !! ... گفت : ممکنه اما چشمای آدما خیلی چیزا رو لو می دن و برملا می کنن ! بهش گفتم مریم گذشته رو می تونی توی ماجرایی که هفته ی پیش تعریف کردم پیدا کنی ... اونم گفت که می دونستم ماجرای خودته ! لحن صحبت کردنت تابلو بود اما فقط من متوجه شدم !!! می تونی همه چیز رو فراموش کنی ... همه چیز رو ...

26/1/87

+ : نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:52 به قلم :: مریم ::

دوازده به در :!!!!

دیروز با یکی از خاله هام رفتیم جنگل . دختر دائی ام رو هم همراه خودمون برده بودیم . خوش گذشت . اما چون هوا سرد بود من سریع رفتم توی ماشین . عجله هم داشتم که زودتر بیایم خونه آخه کارای پیک نوروزی ام که یکی از اساتید داده بود مونده بود ...

خونه که اومدیم یه خبر خوب شنیدم ... دوست گرامی بنده سی دی نرم افزاری منو که برای کارت تلویزیون کامپیوترم می شه رو بعد از یک سال پیدا کرد و قراره توی چند روز آینده برام بیاره ...

از شب هیچی نمی تونم بگم ... آخه از چی بگم ؟ از اون ده ، پونزده sms که برای مسافر لحظه هام فرستادم و هیچ کدوم delivered نخورد ؟؟ از اون sms هایی که حاوی یه متن بود و در طی یک ساعت ارسال شد اما هیچ کدومشون نرسید ؟!!!!

 

سیزده به در در ادامه ی مطلب....


ادامه ي دل نوشته ها
+ : نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:21 به قلم :: مریم ::