توی این یه هفته ، درست بعد از آخرین تماس خیلی فکر کردم . به همه چیز ، به تو ، به خودم ، به حرفا و کارایی که تا حالا انجام دادم و انجام دادی ... نمی دونم ، اما تا قبل از آخرین تماس و برخورد تو احساس می کردم که بر می گردی ، یه جورایی می شه گفت که شعله ی امید اومدن دوباره ی تو با نور کمی روشن بود اما ... حالا دیگه خودم ، با دستای بی حس و روح خودم اون شعله رو خاموش کردم ... تصمیم خودم رو گرفتم ، نمی تونم برای کسی منتظر باشم که حتی لحظه ای به من فکر نمی کنه و نمی خواد که صحبت های آخر منو بشنوه ... می خوام بی رحم بشم ... می خوام سنگدل بشم !! می خوام پا بذارم روی احساسات پاک قلبم ... هر چند سخت اما می خوام پا بذارم روی علاقه ام به تو ، قبل از این با خود می گفتم اگر روزی بازگردی دسته گلی از گل های زیبای احساس را با واژه ها می آرایم و به استقبال حضورت می آیم اما امروز می گویم همان دسته گل را تقدیمت می کنم و از کنارت می روم ... به قول لیلی کسی که یه بار عهد و پیمانش رو شکست چه امیدی می توان بهش داشت که دوباره این کار نکنه !!!
می توانم فراموشت کنم ، تو را و تمام خاطرات تو را . می توانم به این بیاندیشم که تو هم یکی از شخصیت هایی بودی که ازشان می نوشتم ... داستانی رو که دارم مینویسم بعد از نوشتن مثل یه داستان نگاش می کنم نه یه ماجرای واقعی ... !!! ...
یادم میاد یه روزی بهت گفتم که همه چیزای جدی زندگیمون از یه شوخی شروع می شه ... خوب به این قصه نگاه کن ! این قصه هم از یه شوخی شروع شد و ...
دلم می خواد یکی خالصانه دعام کنه ... خودم دارم هر روز خدامو صدا می زنم . اما مثل این که یکی غیر خودم هم باید از خدا بخواد که کار منو تموم کنه . همیشه همین بوده . تا کسی دعات نکنه ، تا از کسی التماس دعا نداشته باشی ... اینا چیه دارم می گم ؟!!!
خدای مهربونم ، مهربون ترین مهربونا سلام
خدایا ذره ذره ی وجودم تو را صدا می زنند ... پاسخ گوی این تن خسته و بی رمق را ...
اَلحَمدُ للهِ الاَوَلِ بِلا اَوَلٍ کانَ قَبلَه ... ( حمد اختصاص به پروردگاری دارد که اول است و کسی قبل از او نبوده ) ...
خدایا تو مرا آفریدی ، از روح مقدس خود در من دمیدی ، مرا راهی دنیا کردی با جسمی پاکِ پاک ، رسم زندگی را به من آموختی و مرا وعده دادی که دوباره به پیش تو باز می گردم زمانی که وقت سفر تمام شده باشد که دیگر راه گریزی نباشد ... کوله ای به من دادی و گفتی که زمان آمدن این کوله ی راه باید پر از کارهای نیک باشد . گفته بودی : مبادا از راهی که نشانت داده ام جا بمانی و برای این که همان راه را بیای دل به جاده ی خاکی بسپاری و غرق شوی ... که جاده ی خاکی همه اش باتلاق هست و ... و من می شنیدم حرف هایت ... به دل حک کرده بودم حرف هایت را ... و بعد نشانی از نور ، نشانی از خود ، نشانی از خانه ی خودت را در سینه ام گذاشتی و گفتی که این باشد برای دوست داشتن دیگران . برای این که هر وقت ...
حرف را ادامه ندادی و مرا به همراه یکی از فرشتگانت بدرقه کردی . چقدر آن زمان پاک بودم .... و حالا سال های سال از زمانی که مرا بدرقه کرده ای می گذرد و آن جسم پا به گناه آلوده شد ... آن دستان کوچک و ظریف که کوله ی خالی را در دست داشت تا وقتی که پا به زمین گذاشت حاصل کارهای خود را جمع کند و در آن ذخیره نماید اکنون در حال شکستن هست در زیر بار این همه گناه که در این کوله است ... چقدر در آن باتلاقی که گفته بودی رفتم و دست و پا زدم غافل از این که همین دست و پا زدن ها مرا به ورطه ی نابودی می کشاند ... و اما تو ، تو تنها خدای جهانیان مرا با کمک هایت نجات دادی ... با فرشتگانی که گاه گاه بر سر راه من می فرستادی ... وقتی غم به دل چنگ می انداخت با همان نشانی که لحظه ی آمدنم در سینه نهاده بودی تو را یاد می کردم ... اشک را به من هدیه کردی تا آرام شوم ... نعمت هایت را به من عطا فرمودی در حالی که لایق هیچ کدام نبودم ... در توبه را به رویم گشودی و ... خدایا العفو ... العفو ... بابت تمامی گناهانم ... بابت تمامی غفلت هایم ... الهی العفو ... الهی العفو ...
21/1/87
این نوشته رو تقدیم می کنم به مسافر لحظه هام ... می دونم که میای و نوشته ها رو می خونی ... البته متن کاملش رو نذاشتم ...
دل برای صدایت تنگ تنگ شده بود ... می خواستم صدایت را بشنوم . می خواستم برای دگر بار صدایت در گوش هایم طنین انداز شود . چند باری خواستم که ... اما ترسیدم ... ترسیدم جواب ندهی ...
دیشب پر بودم از حرف .. از حرف های ناگفته ... پر بودم از گفته هایی که احساس می کردم که باید بگویم اما نمی دانم چه چیز راه حنجره را بسته بود ... می خواستم حرف بزنم . می خواستم همه ی حرف های دل را بگویم اما ...
ای کاش می شد تو را دید . ای کاش می شد تو را برای دگر بار دید و لبریز از دیدنت شد . دیشب احساس کردم که دیگر آن مسافر همیشگی نیستی . خیلی تغییر کرده بودی ؛ خیلی . می خواستم مثل همیشه با تو برخورد کنم . همیشه با خودم می گفتم وقتی برگشت ... اما نمی دانم چرا دیشب سرد و خشک برخورد کردم انگار که نمی شناسمت !! خودم هم ناراضی بودم اما ... مرا ببخش به خاطر برخورد سردم ...
تو ماه آسمانم بودی ... خودت اجازه دادی که تو را ماه آسمانم بخوانم . اجازه دادی که آسمانت باشم . یادت هست ؟ همان شب ... وقتی گفتم اجازه خواستم که ماه آسمانم شوی چه گفتی در جواب سوال من ؟ گفتی خودت چه می خواهی ؟ و من چه می خواستم جز این که تو تنها ماه آسمانم باشی ... ماهی که آسمانم تنها از آن او باشد ... و آسمان چقدر زیبا شده بود با حضور تو ... شب هایی که نبودی جای خالی ات را حس می کردم . آسمان تاریک بود . تو نبودی و ستاره ها هم ... بودند اما من تنها تو را می خواستم . ماه آسمانم را ...
هنوز هم ؛ با گذشت شب های بی تو ، تو را ماه آسمانم می دانم ...