تبليغاتX
دختر کوچولوی ...
دختر کوچولوی ...

دیشب فکر کنم خیلی قشنگ توی ساری ضایع شدیم !!! دیشب قرار بود مهمان یکی از بچه ها باشم !! دیشب تا هشت کلاس داشتیم و امروز هم جبرانی داشتیم اونم ساعت 8 صبح ... این که بخوام برم بهشهر و برگردم کمی سخت بود برای همین رفتیم خونۀ مادربزرگ هدا ... حسین خان ماشین آورده بود و برای تا ساری رفتن مشکلی نداشتیم . من و هدا و محسن سوار ماشین شدیم ... ماشاء الله به این رانندگی ؛ توی جاده کیاکلا زیگزاگ می رفت . هدا خانم رو هم یه دفعه جو می گیره که آره بچه ها امشب بریم بیرون ... ( اونم بدون هماهنگی با من ) با تمام حرفایی که زده شد به این نتیجه رسیدیم که بیرون نریم ! هدا هم اول باید یه سر طبرستان می رفت بعد می رفت 18 دی ... از حسین خواستیم که ما رو تا طبرستان ببره که از خدا خواسته قبول کرد ؛ اما بعد به این نتیجه رسید که بنزین داره تموم میشه و کارت هم دست پدرش هست ! محسن گفت که من می رسونم ! البته منو باید تا خونه برسونین ... سوار ماشین شدن محسن خان هم خودش موضوعی جداست ! سوار ماشین شدیم و ... و ای کاش سوار نمی شدیم ( باز هم سوار ماشینش میشیم ؛ مطمئنم ) ... صدای ضبط تا آخر زیاد بود ؛ بوق زدن های مکرر با دیدن ماشین عروس ، گاه حرکات موزون محسن رو میشه بهش اضافه کرد ... تا ساعت 9 با این دو نفر بودیم . شام رو هم توی ماشین خوردیم ... من و هدا ساندویچ می کردیم و دست این دو نفر می دادیم !!!  محسن هم ما رو تا خونۀ مادربزرگِ رسوند ... دیشب خیلی خوش گذشت ...

 

بچه ها امروز یه چیزی رو گم کردم ؛ دعا کنید تا یکشنبه بتونم پیداش کنم

 ( پای آبرو در میون هست )

+ : نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387لحظه ي دلتنگي 23:3 به قلم :: مریم ::

حوصله ی نوشتن دیگه ندارم ... حتی برای دل خودم . خیلی وقته حرفامو ، روی دلم تلنبار کردم و منتظر یه فرصت هست تا به ...

این روزا ( درست از 2 مهر ) که کلاسا شروع شد ؛ هر روز یه اتفاق تازه میافته ... این ترم اساتید همه تغییر کردن به جز یک استاد که خدا کنه تا زمان فارغ التحصیلی استاد ما باقی بمونه ( التبه اگه آموزش بذاره و چشم دیدن این همه صمیمیت با این استاد عزیز رو داشته باشه ) ...

جلسه ی اول استاد سیستم عامل و شبکه ( و همچنین آز . شبکه ) ؛ خیلی رُک به جاهد گفت که این درس رو افتادی ، آخر ترم نگی چرا افتادم !!! ؟؟؟!!!! و تقریبا چند دقیقه مونده به آخر کلاس 6 تا منفی برای 6 دانشجو گذاشت !!! ( که این در طول این یک سال برای ماها تازگی داشت !!! ) هر جلسه یه جورایی برنامه داریم توی کلاس !! که لازم به ذکر هست گاهاً تقصیر خود دانشجو هست !! تا این لحظه ؛ که دو هفته گذشته چهار نفر این درس رو حذف کردن ؛ یعنی استاد گفت که حذف کنن ...

دومین کلاس که مبانی امنیت شبکه بود ؛ جلسه ی اول خیلی بود !! تا یکشنبه این هفته که ببینیم چی میشه !!!

سومین کلاس هم با عزیز دل بچه های کلاس ؛ آز . سیستم عامل توی سایت دانشگاه بودیم که اولین جلسه رو موضوع های کنفرانس رو مشخص کردیم تا از 29 مهر کارمون رو شروع کنیم ( آخه 20 مهر یک پروژه باید به همون استاد اولی تحویل بدیم برای همین استاد برامون از 29 مهر کنفرانس ها رو گذاشت که اولین گروه ما هستیم ) ...

چهارمین کلاس هم اخلاق اسلامی رو داشتیم ( دیروز 20-18 ) بماند که موقع اومدن من یه کمی مشکل داشتم ...

دلم می خواد از خاطره ی دیروز بنویسم که دیگه حوصله ندارم ... باشه بعداً می نویسم ( نیست که شماها می خونید )

+ : نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387لحظه ي دلتنگي 20:46 به قلم :: مریم ::

کلاس های تابستون شروع شد ! اونم توی این گرما ! هفته ای 4 بار رفت و آمد توی جاده ای تقریبا شلوغ !!!! توی این چهار روز خودِ من توی مسیر حدود 10 تایی تصادف رو به چشم می بینم ! حالا معلوم نیست که چقدر تصادف می شه !

شروع کلاس ها برابر هست با تعداد زیادی پروژه که باید تا آخر تابستون تحویل بدیم ! بیشتر ین کار رو هم پروژه تجزیه و تحلیل سیستم ها می بره که کتابخونه ی اینترنتی هست ! و بعد پایگاه داده ها و آز پایگاه داده ... و کارآفرینی که واحدی از واحد های دروس عمومی دانشگاه جامع هست !! حالا چه پیشنهادی داشته باشیم که بهترین باشه !!! هنوز معلوم نیست ...

حوصله ی آپ کردن وب رو دیگه ندارم . اونقدر این چهار روز به همراه این پروژه ها خسته ام می کنه که حوصله ی هیچ کاری رو ندارم !! حتی تفریح !! پارسال توی تابستون هر شب یا بوستان سرو بودیم و یا عباس آباد !! اما امسال بچه ها میرن ، من نیستم !! قراره چند روزی بریم مسافرت طرفای آستارا و اردبیل !!! بعد هم قراره با بچه ها دانشگاه بریم غرب !! البته غرب بستگی به کارایی خودم داره که تا اون موقع چقدر از کارای پروژه رو ردیف کرده باشم !!! ....

بعدا سر فرصت از بچه های این ترم و شیطنت ها می نویسم . الان هم می خوام دنبال کارای پروژه توی نت بگردم !!!

+ : نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 23:23 به قلم :: مریم ::

 

 

 

چند نفس عمیق می کشم و دوباره سوالا رو نگاه می کنم . تا قبل از شروع جلسه ، داشتم برای بچه ها توضیح می دادم بدون این که به جزوه نگاهی بندازم ... من و محسن با هم داشتیم برای بچه ها ، و برای خودمون توضیح می دادیم !!! اما حالا ؛ با دیدن سوالا همه چیز پرید ! و از ذهن رفت ... درست صفحه ی جزوه ، محل نوشتن مسئله ، خط های برنامه جلوی چشمام هست و نمی تونم بنویسم !!! نمی دونم بچه های دیگه دارن چی کار می کنن ... صادقی که روبروی من نشسته و فقط داره به برگه ها نگاه می کنه ! و بعد نگاش به نگاه من میافته ! با ایما و اشاره می گم که رفتم بیرون اس ام اس میدم ! یکی در میون روی صندلی ها نشستیم وگرنه  .... هر چی یادم میاد رو می نویسم ! مراقب می ره و میاد ! اشک توی چشام جمع می شه ! اما سعی می کنم اون چیزایی رو که یادم هست و فکر می کنم درسته رو بنویسم ... محسن اون جلو نشسته . درست یا غلط نوشتم و برگه رو تحویل دادم !! حالا که از جلسه اومدم بیرون ، یکی یکی جوابا داره میاد توی ذهنم !!! برای صادقی و تمنا اس ام اس می کنم ! اون قدر حالم بده که نمی تونم منتظر بچه ها بشم ! با اشکان و محسن و الهام راهی خونه می شیم . اشکان که بیخیاله ! الهام هم می گه که نمره ی قبولی رو به احتمال زیاد می گیره ! اما من و محسن !!! هیچ کدوم مثل قبل امتحان نیستیم ! هر دو به یه درد دچار شده بودیم سر جلسه ! اونم فراموشی !! اشکان از این که ما دو نفر بد دادیم تعجب می کنه ! به قول خودش تنها کسایی که توی کلاس جواب می دادن و بلد بودن ما بودیم اما ... من سعی دارم مثل همیشه باشم اما محسن ... اون محسن همیشگی نیست !!! هر دومون خوب می دونیم که شاید استاد به خاطر فعالیت کلاسی یه جوری درستش کنه !! حتی نمی دونیم کجاها غلط بود و کجاها درست !!!!

خونه که رسیدم اس ام اس بازی ها شروع شد ... بالشت خیس از اشک ... اگه تا صبح بیدار نبودم ... اگه تنها 2 ساعت نخوابیده بودم ... اگه لای جزوه رو باز نکرده بودم ؛ می گفتم نخوندم اما وقتی تنها دو ساعت بخونی و اون قدر بلد باشی که قبل امتحان توی دانشگاه برای بچه هایی که مشکل داشتن توضیح بدی و بعد خودت نتونی به خوبی توضیحاتی که می دی بنویسی .........

 

+ : نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 23:10 به قلم :: مریم ::

پشیمان شده ایم از ننوشتن در ایام امتحاناتمان ! آن هم دلیلی دارد بسی مهم ! امتحان امروز را آن قدر خوب داده ایم که بعد از امتحان جمع شدیم و رفتیم بیرون ! برای تفریح ( و به قول یکی از بچه ها جشنی برای خوشحالیمان ) ... اگر استاد گرامی آن ده نمره ی پروژه را لطف کنن ! می شویم 19!! و شاید هم 19.5 !! آن هم درسی سه واحدی که جز دروس تخصصی ما نیز می باشد !!!

این بار همون راننده گشت نامحسوس ! ما رو اسکورت کرده بود تا ساری !! صدای ضبط هم که ... میدون امام ساری که پیاده شدیم ؛ یه دفعه دیدیم محسن غَش رفته از خنده و این طرف و اون طرف رو نگاه می کنه !! ما هم کنجکاو که چی شده ؟!! می خنده و می گه : نمی دونم پدرم منو از کجا دیده که می گه صدای اون ضبط رو کم کنین !!!

***

اینو هم برای بعضیا می نویسم که نظر خصوصی می ذارن !!! البته چند باری هم نظر عمومی گذاشتن

1-    دخترک قصه ها اسم کسی نیست ؛ یه شخصیت خیالی هست که وقتی دلم می گیره و به کسی نمی تونم حرفی بزنم با اون حرف می زنم ... اونم در مقابل باهام حرف میزنه و خیلی از مواقع بهترین راهنماست برای من .

2-    ( برای ف . محمدنیا ) اون یواشکی حرف زدن ها موضوع داره . اصلا در مورد خودمون نیست ! در موردِ ... موضوع خواستگاری هست اما نه برای خودش !!! حالا بماند که همین قدر رو هم نباید می گفتم ... ( می خوایم بچه ها غافل گیر بشن )

3-    آقا و یا خانم نقطه چین : من با هر کسی که دوست داشته باشم رفت و آمد می کنم . شما رو هم نمی شناسم و نمی دونم که چرا این طور حساسیت به خرج میدین و نظر خصوصی می ذارین و نصیحت و ... من گوشم از نصیحت پره ... این صمیمیت با بچه های کلاس تقریبا از جلسه ی سوم شروع کلاس ها ( تابستون پارسال ) هست و خواهد بود .

4-    لیلا جان : مسابقه ای که گفته ای در فکرش هستم اما یه چیز معلومه ... همه کسایی که در حقم یه جورایی جفا کردن ! و منو نادیده گرفتن ؛ حالا توی هر زمینه ای ، و در هر جا می بخشم و از همه ی دوستام حلالیت می طلبم !! اما یک بچه رو که در عرض چند هفته رشد کرد رو نمی بخشم !!! یه بچه ای که .... ( خودش می دونه که کیه ! )

5-    اینو می گن رنگ آمیزی کودکان !!

+ : نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:23 به قلم :: مریم ::

دیروز (منظور از دیروز همان شنبه است که یک شنبه به علت قطع شدن برق و تموم شدن اکانت نتونستم این متن رو بذارم ) مرگ را چندین بار جلوی چشمانم نظاره کردم و همی برایش دستی تکان دادم ! همکلاسی محترم که یکی از بچه های گشت نامحسوس مازندران ! می بود بعد از امتحان همی خواست چند نفری را تا مقصد همراهی کند که بنده ی حقیر هم جز آن چند نفر بودم ! سرعت که چه عرض کنم ! موتور جت را می ماند ! با 150 الی 160 در محور کیاکلا قائمشهر  و قائمشهر ساری حرکت می نمود ! با خیال راحت از کنار دوربین های کنترل محسوس کنار جاده ها هم گذر می نمود ! و تنها بوقی را نثار زحمات بی شائبه ی این مأمورین زحمت کش و پر مسئولیت می کرد !!

به صورت مارپیچ از  میان ماشین ها می گذشت ... صدای ضبط که چه عرض نمایم ... انگاری گروه موسیقی داخل ماشین مشغول نواختن بودند ! چندین بار پرواز روح را حس کردم و بعد یکی از بچه ها روح را که معلق میان هوا و زمین بود را می گرفت و تقدیممان می کرد ! حالا بماند که در جاده ی تنگ و خطرناک کیاکلا قائمشهر با چه سرعتی می رفتیم ! آن هم دو ماشین با هم !! کورس گذاشته بودند در آن جاده ی تنگ و باریک و البته پر خطر ( که در مناطق مسکونی تا آن جایی که ما اطلاع داریم سرعت بین ۶۰-40 می باشد !! ... )

چندین بار سر جنابعالی با صندلی های جلو برخورد نمود و بعد مثل یویو ( لفظی مؤدبانه ) به عقب بازگشتم ...

همین که میدان امام ساری بر زمین نشستیم ... ( می گویم بر زمین نشستیم زیرا تمام طول راه را در حال پرواز کردن بودیم !  ) احساس خوشایندی از زنده ماندن و دیدن آن همه انسان زنده به من دست داد ! چهره ی در هم رفته ی محسن که می گفت : ای کاش من با شما بودم نه اشکان ! این حالت را منقلب نمود ! که آخر مگر از جانمان سیر شده بودیم که بر این هواپیما نشستیم !!!

هر چند که همه ی ما می دانستیم دفعات بعدی هم سوار بر این اسب تیز رو ( ببخشید منظور همان جت است ) و بی خیال این دنیا و جان عزیزمان می شویم !!

+ : نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 21:11 به قلم :: مریم ::

گرما بیداد می کرد . با اون که خورشید گاه پشت ابر بود اما خب هوا گرمایش را داشت . ماشین هم که توی اون ترافیک راه نمی رفت . لاک پشت تندتر از اون می رفت ! پنجره های ماشین همه شون باز بودن و پرده ها هم به کناری زده شده بودن ! اما دریغ از وزش بادی ... نگاه ها به ظرف های خالی آب معدنی مونده بود ! راننده هم دلش به حال بچه ها سوخته بود . می گفت تا از این ترافیک رفتیم بیرون براتون آب خنک می گیرم .

حالا که ترافیک رو رد کرده بودیم هیچ مغازه ای دیده نمی شد ! جلوی یخ فروشی نگه داشت . پیاده شد و توی یه سطل یخ گذاشت و اومد توی ماشین دوباره . جاده شلوغِ شلوغ بود . هیچ حرکتی احساس نمی شد . پلک هامو باز کردم . دیدم بچه ها یخ شکسته شده رو برای رفع تشنگی می گیرن . نگام روی سطل می مونه . با دیدن سطل یاد یه چیز میافته . هم خنده ام می گیره از اون اوضاع و هم یه غم !! ... توی جاده جاجرود هستیم و همه ی ماشین هایی که از کنارمون رد می شن مثل ما حتی قطره ای آب توی ماشین ندارن ! یخ رو می شکونم . نمی ذارم بچه ها روی یخ که با سطل تماس داشت رو بگیرن . اعتراض دارن اما می گم بعد بهتون می گم دلیل کاری رو که دارم انجام می دم . عطش بچه ها فروکش می کنه . هشت نفر بیشتر نیستیم . مسئولمون افسریه پیاده شده و ما ... چیزی که با دیدن سطل به ذهنم رسیده بود رو به راننده آهسته گفتم و اون حرفم رو تصدیق کرد ... بوم هن کنار یه مسجد ایستادیم . بچه ها همه کنار حوض جمع شده بودن و آب روی هم می پاشیدن ! یه دفعه یکی پرسید چرا یخ ها رو اون طوری می دادی دستمون ؟!!

لبخندی تقریبا غمگین گوشه ی لبام نشست : سطل شستن ماشین بود !!!

+ : نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:27 به قلم :: مریم ::

این سفر هم با تمام خستگی هایی که داشت ؛ با تمام مشکلاتی که بود و پیش اومد خیلی خوب بود و به همه ی ما خوش گذشت ...

حتی موقعی که توی اون ترافیک سنگین گرفتار شده بودیم و تا از پارکینگ مازندران خارج بشیم دو ساعت تقریبا طول کشیده بود ... حتی توی ترافیک جاده ها ... حتی اون لحظه ای که آب معدنی تموم شده بود و همه فقط یه جرعه آب می خواستیم برای رفع تشنگی !! ...

خیلی اتفاقات دیگه که وقتی رفتیم دانشگاه باید بریم حرفامونو بزنیم ! و ازشون صحبت کنیم ...

تنها می تونم بگم که مدیریت خوبی داشتیم و همین جا از آقای حمید بذرافشان تشکر می کنم به خاطر زحمت هایی که کشیدن ....  

+ : نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 21:23 به قلم :: مریم ::

پنج شنبه 26/2/87

خسته شدم از آدمایی که فقط به ظاهر نگاه می کنن ... خسته شدم از کسایی که فقط نصیحت کردن رو بلد هستن ... خسته شدم از آدمایی که خودشون رو راستگو و با صداقت می دونن اما دو رو هستن ... تا وقتی پیشت هستن از تو می گن و خوبی هات و بعد وقتی که تو نیستی در نبود تو ، اون بتی که خودشون با دستای خودشون ساختن از بالای اون بلندی میندازن پایین !!! ... خودشون تو رو پاکترین می دونن اما ممکنه پشت سرت هزار تا حرف ردیف کنن !!! ... از همه چیز و همه کس انگاری خسته شدم ... از بچه های کلاس که فقط منتظر یه فرصت هستن که کلاس رو تموم کنن !! از استادی که داره پول واحد عملی رو می گیره اما هنوز ، تا این لحظه که آخرای ترم هست دانشجوها یه برنامه رو هم پای سیستم ها اجرا نکردن ... !! ... از دانشگاهی که وعده هاش سر خرمن هست !! ... از همه ی اونایی که خودشون رو با صداقت می دونن اما پشت دیوار این صداقت پنهون می شن ( یکیش شاید خودِ من !!! )


ادامه ي دل نوشته ها
+ : نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 22:25 به قلم :: مریم ::

استاد هر چی تمرین می داد من و یکی از بچه ها می نوشتیم و تحویل می دادیم !!! همه ی برنامه ها هم درست می نوشتیم ... نمی دونم چرا ولی باز حالم منقلب شد !! شیرین و هدا هم می خواستن منو مثلا دلداری بدن که وضع بدتر شد و اشک ....

استاد یه مسئله داد . می دونستم که باید چی کار کنم اما ... با خوشحالی اومد بالای سرم و گفت : ببینم چی نوشتی ؟! تو همیشه می نویسی ؟!!

منم با خجالت گفتم : هنوز هیچی ننوشتم !!! ( اینم از چهارتا شدن چشم استاد امروز )

موقع اومدن هم با یکی از دوستان تا ساری اومدیم . خوب بود و خوش گذشت . دست فرمونش خوب بود فقط اگه ماشین های دیگه جلومون نمی اومدن !!!

از الان هم قراره گوشیم خاموش بشه ... تا کی معلوم نیست ... هنوز هم جای خلوت و دنج گیر نیاوردم تا فردا ببینم چی می شه !!

+ : نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 22:29 به قلم :: مریم ::

مهندس زائری امروز چشاش به گمونم چهار تا شده بود از دست من !!! شاگرد زرنگ کلاسش ( منظور همون فعال هست ، این قلب رو بچه ها روی من گذاشتن ) امروز ساکت بود و هیچ حرفی از نوشتن برنامه ها نمی زد !! موقع کوئیز ( از لفظ کوئیز بدم میاد ) هم همین . چند خط الگوریتم نوشتم و تحویل دادم . آخر کلاس هم گفت : خانم .... امروز چرا فعالیت نداشتین ؟ ... منم تنها به این که حالم زیاد خوب نیست بسنده کردم ... جزوه هام هم که توی انشگاه موند و اومدم خونه !!! به قول خانم برزگر یه فتو از جزوه رو بذارم پیشش تا بچه ها برن بگیرن !!!

حوصله ی کلاس فردا رو ندارم ... اگه هم نرم چیزی از درس متوجه نمی شم ... به خاطر بچه های کلاس مجبوریم که تحمل کنیم ما چهار ، پنج نفر ...

برای تنها بودنم هم دارم یه فکرایی می کنم ( هر چند می دونم که عملی نمی شه )
+ : نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:53 به قلم :: مریم ::

پنج شنبه ای شانس آوردیم که استاد دست روی ما بلند نکرد !!! تازه متوجه شد که تا حالا هر چی رشته کرده پنبه شده !!!! کوئیز رو موکول کرد به هفته ی آینده !!! ( الگوریتم ها رو فقط من و یکی دیگه از بچه ها حل می کردیم )

جمعه هم سرویس مهد دانشگاه ساری تکمیل شد و راهی شهر مربوطه شدیم !! هوا هم ماشاء الله خوبِ خوب بود !!! باد می وزید !!! استاد محمدی هم مجبورِ که این بچه های باهوش رو تحمل کنه و پاسکال رو به جای ساختمان داده یاد بده !!! جای شکرش باقیست که این هفته یه آفرین و احسنت نثار ما کرد وگرنه عقده ای می شدیم !!! برای نهار هم آش رشته داشتیم !! می گن آش پشت پا رئیس دانشگاه بود حالا راست یا دروغش پای راوی ... !!! ... تا نزدیکی های غروب هم دانشگاه بودم به خاطر مسئولیت هایی که رو شونه ام بود !!! ... شب هم بعد از مدت ها وب تربچه رو آپ کردم ... کلمه عبورش یادم رفته بود که بلاگفا برام فرستاد !! ...

شنبه فکر کنم بزرگترین دروغ رو به استاد گفتم !!! خالی بستم که هر چی یاد گرفتیم از توی کلاس شما یاد گرفتیم !!! ( نیست که آقای ایت با من کمی سر لج افتاده مجبوری ازش یه تعریفی کردم !!! ) کلاس تا دوازده بود اما چون کاری نداشتیم به عبارتی داشتیم مگس می پروندیم تا ساعت 11 فقط سه نفر توی کلاس بودن !!! بعد کلاس هم پیش مسئول آموزش ، کتابخونه و یه سری هم به بچه های ورودی که امروز اولین جلسه ی کلاسشون بود ... !!! ...

امروز هم هوا مثل دل من بود ... ابری به همراه باران های پراکنده ...  

+ : نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:27 به قلم :: مریم ::

قراره از فردا ( البته اگه اشتباه نکرده باشم ) صبح تا غروب دانشگاه باشم ... برای همون مسئولیتی که همون چند خط اول گفتم . اگه بچه ها همکاری کنن تا جمعه کارا تموم می شه . هر چند که ثبت نام از بچه های ورودی جدید هم می مونه که باید ببینم چه روزایی کلاس دارن ؛ به نظرم هر روز کلاس داشته باشن چون بچه های ترمی هستن و تعداد واحدهایی که بهشون دادن نسبت به ما بیشتر هست !!

یه جورایی به مسئله ی مریم مقدس خاتمه دادم . البته همون روز ؛ همون لحظه که شنیدم . چند نفری لبخند زدن و تعجب کرده بودن که منو به این اسم صدا کردن !! اما من خیلی جدی گفتم : لطف کنید اسم کوچیک منو صدا نکنین !!! اصلا چه معنی داره که همکلاسی آدم تا این حد با آدم احساس صمیمیت کنه ؟!! همون مساله ی هسته برای هفت پشتمون بسه ... حالا داریم توی کارای برنامه نویسی کمکتون می کنیم دیگه انقدر پررو نشین ...

دیروز برای یه سری از کارا رفتم دانشگاه مازندارن ( بابلسر ) و

 

 

برای خوندن ادامه نوشته ها در ادامه ی مطلب

 


ادامه ي دل نوشته ها
+ : نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:41 به قلم :: مریم ::

وقتی وارد کلاس ما می شین تعجب می کنین و یه علامت سوال بزرگ بالای سرتون ایجاد می شه . به این فکر می کنین که وارد یه خانواده شدید یا وارد یه کلاس توی دانشگاه !!! بچه های کلاس چنان با هم صمیمی هستن که گاهی حتی خود من هم احساس می کنم که وارد یه جمع خانوادگی شدم !!! به این فکر می کنم که اگه واقعا با هم خواهر و برادر بودن یا این که نسبت دیگه ای داشتن چه اتفاقی میفتاد ... یعنی وضعیت ظاهری کلاس چه طوری بود !!؟؟!! ... همه ی کارکنان دانشگاه کوچیک ما می گن که تا حالا دانشجوهایی نداشتیم که این طور با هم صمیمی باشن !! ... می گن « خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو » ... و من تافته ی جدا بافته ای این خانواده هستم !!! من و دو نفر دیگه !!! همه اینو فهمیدن که من با بقیه فرق می کنم . نمی خوام خود ستایی کنم از خودم اما خب دارم یه جورایی واقعیت رو می گم ... حتی بچه های ورودی هم متوجه شدن که من ...

و شاید به خاطر همین تفاوت باشه که  امروز یه کشف بزرگ داشتم . توی کلاس نشسته بودیم که نظرم اومد یکی گفت : « خانم مریم مقدس » !!! تعجب کردم . اما خب از اون جایی که بچه های کلاس منو به فامیلی صدا می زنن فکر کردم که اشتباه شدم . اما در کمال ناباوری دیدم که ... و متوجه شدم که بله ... میون بچه ها به مریم مقدس شهرت دارم !!! ... حالا من موندم که چی شد این اسم رو روی من گذاشتن ؟!! البته شنیدم که یکی از همین بچه ها شماره ی منو توی گوشی اش به اسم « سانتاماریا » ذخیره کرده !! ( حالا درست یا غلط بودن موضوع رو نمی دونم )

شاید بتونم به سوال هام جوابی بدم این که همیشه سرم به کارای خودم مشغوله . کاری به کار کسی ندارم . مگر زمانی که بخوام سوالی جواب بدم یا سوالی بپرسم !!! ... !!!

+ : نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:26 به قلم :: مریم ::

بعد از ظهر می خواستم وب رو آپ کنم اما تا وصل شد و اومدم توی قسمت مدیریت وبلاگ اکانتم تموم شد و .... اما خب الان آپ می کنم و متنی رو که قرار بود ظهر بذارم رو بعدا می ذارم ...

کلاس امروز با حضور ده نفر تشکیل شد !! فکر کنم فردا بشه دوازده نفر ...

برنامه نویسی پاسکال داشتیم . استاد بی ذوق ما یکی تشویق نمی کنه ... وقتی می بینه میون این همه دانشجو دو نفر فقط می تونن برنامه رو بنویسن اونم بدون اشکال یکی نمی گه یه مثبت بدم که آخر ترم اگه نتونست امتحانش رو خوب بده کمکش کنم !!! فقط برنامه رو نگاه می کنه : آفرین ، یه سِمی کالِن این جا بذار !!!

امروز دوباره توی دانشگاه شده بودم سنگ صبور .. آخر کی این سنگ صبور می خواد بشکنه خدا می دونه !!!

غروب بعد از یک سال دوستم سی دی نرم افزار منو آورد !! خب اگه یه نرم افزار معمولی بود عیبی نداشت می تونستم یکی دیگه تهیه کنم اما سی دی کارت تلویزیون بود و نتوسته بودم پیداش کنم ... یه سال تموم می گفت این جاست ... می گفت فکر کنم با وسیله هام بردم شیراز یا .... تقریبا بهمون خوش گذشت . از هر دری حرف می زدیم . از دوران مدرسه . یه جورایی تجدید خاطرات کردیم . از گذشته گفتیم و از شیطنت هامون توی مدرسه !!!

+ : نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:20 به قلم :: مریم ::

دخترک قصه ها یه شخصیت خیالیه ... شخصیتی که عاشق می شه ، حرف می زنه ، درد و دل می کنه ، راهنمایی می کنه ... شخصیتی که منو کمک می کنه ... گاهی فکر می کنم که اگه من این دخترک رو برای خودم نساخته بودم حرفام به کی می تونستم بگم در حالی که با خیلی ها احساس غریبگی می کنم !!! به قول دخترک : « خوب شد اون شب منو نابود نکردی و از بین نبردی ... اگه منو از اون شب از خودت می روندی حالا توی این روزا حرفات رو به کی می خواستی بگی ... به کسی که ...... » و هزاران نقطه چین دیگر  .

دانشجوهای رشته ی ما رو به دو گروه تقسیم کردن . یه گروه صبح و یه گروه دیگه هم ظهر ... کلاس صبح تشکیل شد و من در کمال ناباوری دیدم که مهندس زائری از سفر برگشته و اومده توی کلاس !!! هر چند بین کلاسهای تخصصی ؛ کلاس های مهندس زائری و مهندس محمدی رو به کلاس استاد اصحابی ترجیح می دم اما امروز اصلا حوصله ی کلاس رو نداشتم ...

کلاس صبح با وجود هشت دانشجو تشکیل شد . بعد از کلاس منتظر دانشجوهای ظهر شدیم . بیشتر از ما بودن . اما ... اما یکی رفت پیش استاد که استاد فقط ما هستیم و بچه ها نیستن !!! اگه اجازه بدید من برم که بچه ها غیبت نخورن و .....

حالا ما می شیم آتیش بیار معرکه که آره ما یه جلسه جلوتر هستیم شما باید کلاس جبرانی بیاین ... یه چند تایی مخالف بودن با رفتن اما خب تعداد موافقین بیشتر بود و کلاس ظهر تشکیل نشد !!!!

امروز توی دانشگاه انقدر این صورتک رو تغییر دادم ... دست خودم نبود ... یه دفعه صورتک خنده روی چهره ام میومد و بعد ... می شدم خودم ، خود خودم !!!

آخر تونستم اون چیزی رو که می خواستم رو طراحی کنم !!! چند وقتی بود که نمی خواستم وب شاهزاده ی عشق رو آپ کنم . می خواستم یه برنامه طراحی کنم که وقتی وارد وب می شی یه پیام رو نمایش بده که وب آپ نمی شه و می تونید به بقیه ی وبلاگ ها من مراجعه کنید !!! و امشب آخر تونستم ... می نوشتم اما توی بلاگفا اجرا نمی شد و ایجاد خطا می کرد موقع ویرایش قالب ... از خیلی تگ ها استفاده کردم تا این که امشب یه دفعه گفتم تگ رو استفاده نکردم ... و کار من تموم شد ... حالا موندم برای طراحی وب سایت آخر ترم که استاد هنوز چیزی یاد نداده و انتظار یه سایت حرفه ای رو داره !!!! 

از فردا هم سرویس مهد دانشگاه به راه میافته ... سرویس که تکمیل هست ... یکی یکی از شهرمون بچه ها رو سوار می کنیم و می ریم دانشگاه ... فکر کنم تا ترم های آخر بیشتر از ظرفیت هم سوار ماشین بشن !!!

یا علی

+ : نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:1 به قلم :: مریم ::

می خواستم چیزهایی بنویسم که پشیمون شدم ... حرف هایی که دوست داشتم بنویسم ... نوشتم ... روی سیستم ذخیره کردم ... مهم اینه که جایی نوشته شده و روی دل نموند !!!!

پشیمون شدم ؛ چون می دونم که مسافر لحظه هام هر از گاهی میاد این جا و نوشته ها رو می خونه و و فکر می کنه که حرفام دروغه برای این که بهش بگم که می تونم با خودم کنار بیام ... چیز سختی نیست این که بخوای رابطه ات رو با بعضی ها کمتر کنی یا به قول خودمونیم در حد عرف باشه یا...

اصلا بی خیال ... روز خوبی بود امروز ؛ با اون که بیشتر توی لاک خودم بودم و کاری به کار کسی نداشتم و کسی هم کاری به کار من نداشت ... هر چند که نتونستم یه دروغ سیزده باحال جمع و جور کنم ...

فقط می تونم بگم که پارسال دخترک قصه هام رو گم کرده بودم ؛ یعنی جایی رفته بود که نمی تونستم پیداش کنم و امسال من از دید اون پنهون شده بودم ... اما خب نزدیک های غروب منو پیدا کرد ... درست مثل پارسال که من اونو پیدا کرده بودم ...  

+ : نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 20:8 به قلم :: مریم ::

خب چرا این طوری نگاه می کنین ؟؟؟ بوی دماغ سوخته میاد ؟؟؟ می دونم ...

ساعت دوازده از خونه حرکت کردیم ... ساری که طبق معمول اول شهر ترافیک بود و زدیم به کوچه پس کوچه !!! ... توی شهر هم ترافیک بود ... نزدیکای یه کبابی ایستاده بودیم که چشممون خورد به تابلوی بالای مغازه ... به خواهرم می گه اگه به من یه روز بگن بیا بریم این جا هیچ وقت نمی رم ... با اون سبیلای مرد !!! ( کبابی اش خیلی هم تمیز بود اما عکس روی تابلو ... ) بعد هم که رسیدیم آمل ... با مامان اینا پییش تالار خداحافظی کردیم و خوشحال و خندان همراه بابا شدم !!! ... گفتم دیگه الان می ریم جنگل و امامزاده ... اما آقای پدر بهونه آورد که آره امروز پنج شنبه و ... ترافیک تنها بهونه بود !!! ... رفتیم پارک میلاد و زیر انداز رو انداختیم ... هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم صدای خر و پف آقای پدر رفته بالا !!! ... وقتی هم بیدار شد رفتیم جایگاه cng  آخه ماشین دوگانه سوز ... یه چهل و پنج دقیقه معطل شدیم و بعد هم رفتیم دنبال مامان اینا ...

ساری که رسیدیم رفتیم خونه ی عموم ... همون عموئی که یه بچه ی چهار ، پنج ساله داشت که با نمک حرف میزد ... شام رو هم توی راه خوردیم حالا اگه گفتین پدر گرامی شام رو از کجا گرفت ؟؟؟ همون کبابی ای که موقع رفتن من گفته بودم ... و اومدیم خونه !!!

+ : نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 21:49 به قلم :: مریم ::

هنوز وقت نکردم نقاب چهره ام رو تغییر بدم . هنوز همون دخترک غمگین پشت این خنده ها پنهون شده !! ... فقط منتظر یه تلنگر هستم ... راستش حوصله ی شادی رو هم ندارم !!! انگار باهاش قهر کرده باشم !!! ...

دیروز رفته بودیم گنبد ... امامزاده یحیی بن زید رفته بودیم . نزدیکای اذان ظهر . جای قشنگی بود . بعد هم رفتیم برج قابوس . بزرگترین برج جهان که ارتفاعش 55 متر !!! ( توی برج هم رفتیم ... اگه چاره داشتم برای فرار از گرمای هوای بیرون تا غروب توی برج می موندم ) امروز هم دوستم  اومد خونه مون و کادو تولدم رو داد ... انقدر خجالت کشیدم ... کلی در مورد این روزا حرف زدیم و خندیدیم ... از کارای امروز یکی از بچه ها گفتم و کلی ...  

 فردا هم آمل عروسی دعوتیم ... اما من نمی رم ... قراره با بابام ( آخه بابام دعوت نیست !!! ) برم امامزاده عبدالله و جنگل ... فکر کنم فردا هم بهم خوش بگذره ... خودمو دارم آماده می کنم برای یه مناجات خیلی قشنگ با خدام ...  

+ : نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 21:39 به قلم :: مریم ::

روز اول :

          موقع تحویل سال داشتم با خدام حرف می زدم . یه درد و دل خصوصی . درد و دلی که تنها خدام از اون خبر داره . بعد درد و دل هام از خدام یه چیزی خواستم که ایمان دارم بهم می ده ... بعد هم قرآن رو باز کردم و ... و به این فکر می کردم که یک سال دیگر گذشت و مولامون نیومد ... یک سال چشم انتظاری در غروب جمعه ها گذشت و ... بعد هم خونه ی چند تا از بزرگترای فامیل و از اس ام اس ها نمی گم که هیچ کدوم نمی رسید !!! فقط چند نفری زنگ زدن تا تبریک بگن . نهار بودیم خونه ی پدر بزرگم . شده بودم یه بچه ی واقعی !!! با دخترعموم که پنج ساله هست بازی می کردم . با هم نقاشی می کشیدیم !! منم سعی می کردم یه نقاشی هایی بکشم که اونم بفهمه چیه !!! خیلی با مزه حرف میزد .... منو یاد بچگی های خودم مینداخت البته اون موقع که من زبونم می گرفت و غریبه رو می گفتم عَییبه!!! سه ، چهار ساله بودم .

روز دوم :

          خونه مونده بودیم و هیچ اتفاقی نیافتاد !!! فقط چند تنی از اقوام اومدن که من مثل همیشه ... این بار فکر کنم مامان صداش در بیاد اعتراض کنه از کارای من !!! ... شب هم خواستیم بریم بیرون که هیچ کدوم از اقوام منزل نبودن !!!

روز سوم :

          خونه ی چند نفری که نرفته بودیم رفتیم . شب هم اونقدر دلم گرفته بود که ... زدم زیر گریه ... میون هق هق گریه یاد خوابی افتادم که چند وقت پیش دیده بودم ... یاد آخرین روز سال افتادم که بودم سر مزار شهدای گمنام ... نمی دونم برای چی اشک می ریختم ... به یاد اون شهدا ... به یاد تمام اتفاقات گذشته ... نمی دونم اما اشک ریختنم همچنان ادامه داشت !!!

روز چهارم :

          از صبح که بیدار شدم حالم زیاد خوب نبود !! سرگیجه داشتم و یه دلهره ی عجیب ... می تونم بگم تو دلم یه جورایی آشوب به پا بود ... یه جنگ ... حالا چه جنگی ؟؟ نمی دونم !!! ... بعد از اذان ظهر بود که بهترین و زیباترین عیدی رو گرفتم !!! خدای مهربونم بهترین عیدی رو بهم داد . فکر می کردم که خواب هایم به حقیقت پیوسته ... فکر می کردم که آخر خدا صدایم را شنیده ... فکر می کردم که تمام این انتظار کشیدن ها به پایان رسیده اما غافل از این که ...

بادِ فراموشی کجاست ؟ این بار هم باید حرف گوش دهم یا ... خدایا مگر تو خود نگفته ای که همین راه را ادامه دهم ؟ ... مگر تو خود نگفته ای که خیر و برکت های فراوانی در این راه است ؟ ... مگر تو خود نگفته ای که او ... خدایا این کشتی شکسته را نجات ده که تنها نجات دهنده اش تویی ...

ساعت 21:28

از صبح تا بهش فکر می کنم به یاد حرفا و ... اشک توی چشمام جمع می شه ... مامان هنوز فکر می کنه حالت سرگیجه صبح رو دارم اما ... هنوز مشعل امید کمی نور دارد که مرا امیدوار می کند !!! ...

ساعت دوازده هم قراره برای یکی از دوستام زنگ بزنم  

+ : نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 22:58 به قلم :: مریم ::