اما وقتی گفت مبارکه و ما رو هم دعوت کن یادت نره ... دلم هری ریخت پایین ...
آخه مگه می شد به همین زودی ها فراموشش کنم ؟؟ اونی که از جونم هم عزیز تر بود برام و هست ...
زدم زیر گریه ، گفتم خیلی بی معرفتی ... صدام کرد اما من ... چند بار صدام کرد گفت گریه نکن ... من بی معرفتم ؟؟ عزیز من ، آخه من چی کار کنم که کارات اینو نشون می ده ؟ که می خوای بری ! می خوای ازدواج کنی ...
چشام گرد شد و گریه می کردم ... صدایهق هق گریه مو شنید ... خیلی مهربون صدام کرد ، خواهش کرد که گریه نکنم منم با تمام غمی که داشتم ، با تمام دل تنگی هام که روز قبلش دیده بودمش و نتونستم هیچ حرفی بهش بزنم و درد و دل کنم !! چشمی گفتم و سعی در پاک کردن اشکام داشتم ... تازه داشت می گفت چقدر دیروز صبر کردم تا حرف ....
صدای بوق ممتد گوشی میومد ... بغض امونم رو بریده اما قول دادم که اشک نریزم ... از خودم هم خسته شدم ، از این اخلاقی که دارم ، خدایا چرا اینقدر عذاب می کشم ؟ ناشکر نیستم اما ... خدایا اگر بخوام بیشتر از این روزا زجر بکشم جونمو بگیر و منو راحت کن ...
(دل نوشته های یکی از شخصیت های قصه هام ، که میخوام داستانشو قشنگ بنویسم بدون این که نصفه نیمه رهاش کنم )
نشسته ای در کنارم . می خواهم سخن بگویم . دستانم را در دستانت گرفته ای و آن ها را نوازش می کنی . من هم آرام انگشتانم را روی انگشتانت به حالت نوازش می کشم . به صورتت نگاه می اندازم . احساس خوب دوست داشتن دوباره به سراغم می آید . می دانم روزی به پایان می رسد . اما آن روز هنوز معلوم نیست ...
نگاهمان در نگاه هم قفل می شود. لب هایمان سرخ است و آتشین . لبخند روی آن ها خودنمایی می کند . دستانت گرم است و آتشین . همانند هوای گرم تابستان . تک ، تک انگشتانم را نوازش می کنی ...
راستی لحظه ی خداحافظی لب هایم ، گونه هایت را نسوزاند ؟! لحظه ی خداحافظی ، دستانم ، دستان گرم تو را منجمد نکرد ؟! ... هنوز هم صورت را که با صورت برخورد کرده بود را حس می کنم ... مهربان ، دوستم داشته باش که دوست داشتنم از نوعی دیگر است . دوست داشتنم با دیگر دوست داشتن ها متفاوت هست ...
میان آتش می سوزم و هیچ نمی گویم ... حتی دیگر درخواست کمک هم ندارم ... دل می سوزد و جان می سوزد و جسم و روح می سوزند ... اما مریم دیگر مریم سابق نیست ... دیگر آن مریم همیشگی نیست این را هیچ کس نمی داند ... در این مدت کوتاه تغییر کرده ام ۳۶۰ درجه !! اما هیچ کس متوجه نشده ! همه ظاهر را می بینند تا باطن را ...
اون قدر رکاب زدم که خسته شدم . چاره ای جز رکاب زدن نداشتم ! با این اوضاع ترافیک که ماشین رو نمی شد بیرون برد ! موتور هم که بنزین نداشت ! به هر جایی که می تونستم سر زدم ، البته عده ای از راه دوری ها موندن ! که می تونم تلفنی خداحافظی کنم ! دو ساعتی مونده که برم ! البته به گفته ی آقاجون ! دیشب آقاجون اومده بود به خوابم . پیش در یه خونه منتظر بود . یه خونه ی بزرگ . با خوشحالی رفتم پیشش . خیلی وقت بود که ندیده بودمش . خودمو انداختم توی بغلش . اخمی کرد : دختر بزرگ شدی ، این سبک بازی ها چیه در میاری ؟!!
می خندم . دستی به ریش های سفیدش می کشم . می گم : آقا جون دلم براتون تنگ شده ...
می خنده ؛ می گه یه شبانه روز دیگه دلت برای همه ی اونایی که اون پایین هستن تنگ می شه !! با دست پایین پاهاش رو نشون داد . نگاه کردم . منی که از بلندی نمی ترسیدم ، لحظه ای ترس برم داشت و محکم آقا جون رو بغل کردم ! همه اون پایین بودن . هیچ کس نمی خندید . همه دل نگران بودن . صدای شیون و گریه و زاری شون رو می شنیدم ! صدای مویه ی مامان !! دلم ریش شد ! قلبم تیر کشید ! نگاهم هنوز به سمت پایین بود که آقا جون سرم رو بالا گرفت . توی چشام نگاه کرد و گفت : فردا شب تو مهمان ما می شی ! برای همیشه !! بچه ها دارن خونه رو آب و جارو می کنن ... خواستم چیزی بگم که آقا جون رفت . هراسان از خواب بیدار شدم ! به قاب عکس روی دیوار نگاه کردم . چهره ی آقا جون می خندید !!
رسیدم سر کوچه . یکی سر کوچه نشسته . نزدیک که شدم ، ایستادم . او هم ایستاد ! نگاهش کردم ، نگاه را دزدیدم . خاطرات زنده می شن جلوی چشام . مثل یه فیلم همه شون از پیش چشام رد می شن ! نمی خوام به یادشون بیارم اما ... پسرک شروع می کنه به حرف زدن . حالت مسخره ای دارم ! نفسم به شمارش میافته ! می شنوم ، نمی شنوم ... اومدم حلالیت بخوام ... اومدم بگم منو ببخشی !!! ... توی دلم فریاد می زنم : آقا جون زود تر بیاید ... راستش دیشب خوابت رو دیدم . تو بودی و من ! داشتم توی یه جاده می رفتم که یهو یه مارِ افعی اومد جلوم .... آقا جون دارم زج می کشم بیا ... می خواست نیش بزنه ! اما وقتی نگاه ملتمس منو دید ، به حرف اومد ... گفت که یه دلُ شکستی ! باید ازش بخوای تو رو ببخشه ! ... آقا جون دلم تیکه تیکه شده ، دیگه چیزی ازش باقی نمونده ... توی چشاش تو رو دیدم ! ... آقا جون نمی خوام ببینمش ! نمی خوام ؛ زودتر منو نجات بدین .... دیگه حرفی نمی زد . ساکت ایستاد و منتظر بود من حرف بزنم ... صدام از گلوم بیرون نمی اومد ! فریاد توی حنجره ام زندونی شده بود . چشامو که تموم مدت بسته بودم رو باز می کنم . روبروم پسرکی رو می بینم که در عرض دو ، سه هفته بزرگ شده بود ! هیچ احساسی نیست ... تالاپ ... نگاهی به گذشته می کنم . صدای شکسته شدن دلم بود ! سرم رو تکون می دم . نمی دونم صدام رو می شنوه یا نه !نمی دونم صدایی از حنجره خارج می شه یا نه ! می گم : اون موقعی که می خواستم حرفامو بشنوی ... اون موقعی که این جام بلور رو انداختی روی زمین ......
لبخند آقا جون جلوی چشامه ! دیگه چیزی نمی بینم جز آقا جون و اون خونه رو ...
دستاتو می گیرم توی دستام . چرا می لرزی ؟ سردته ؟! ... نترس من خزان نیستم که بخوام آرزوهاتو به تاراج ببرم ... من حدیث روشن بهارم ؛ با من از دردهایت بگو ...
یادته این جمله رو ؟! اولین باری که اومده بودم پیشت اینو بهت گفتم ... تو لبخند غمگینی روی لبات بود . قلم هم به فرمان تو و با حرکت دستانت روی کاغذ می رقصید و کلمات را با خود بازی می داد . قلم می رقصید و تو نگاهت به دور دست ها بود . تو مرا آفریدی . با دلی سر شار از حزن و اندوه . می خواستی کسی را داشته باشی که با او حرف بزنی . آخر دنیا پر شده از گرگ هایی که لباس بره به تن دارن ... و تو که آزارت هم به مورچه ای نمی رسد . اصلا کار به کار کسی نداشتی و نداری ... اما این آدم ها ... نه دیگر از گذشته ها سخنی نخواهم گفت . دیگر این دل را آزرده خاطر نخواهم کرد . دلی که مأوای من و سوار هست ... نه از آن روزهای زیبا می گویم و نه از روزهای آشنایی مان ... از حال می گویم . از خود و سوار ... از مهربانی های تو ... از سخنان تو که خود نمی گویی و در دل انباشته می کنی ...
مهربان دستانت را در دستانم بگذارم . من همانم که روزی تو دستانش را گرفتی و او را از عالم قصه جدا کردی ... همان که اجازه داد حرف هایم را خود بگویم و تصمیم بگیرم که در کجای قصه زندگی کنم ... همان کسی هستی که به من اجازه ی زندگی داد ... من و سوار در این جاده ی پر پیچ و خم زندگیت تنهایت نخواهیم گذاشت و تا آخر جاده با تو همراه خواهیم بود ... با ما همراه باش ... این بار نوبت ماست ... باید محبت هایت را جبران کنیم ... هر گاه خسته شدی ؛ هر گاه دیگر نتوانستی قدمی برداری و غمی عظیم را در دل حس کردی با ما سخن بگو ... در تمام طول راه ما با ما سخن بگو ... ما با جان و دل سخنانت را می شنویم ...
به لُژ خانوادگی خوش آمدید ... فکر کنم اینو باید یه تابلو کرد و سر در کلاس آویزون کرد یا این که حک کرد !!
خیلی وقته حس نکردم که باید یه کودک بود ! خیلی وقته که نمی خوام برگردم به اون دوران . فکر کنم تقریبا یه هفته ! قبلا هفت روز هفته رو دوست داشتم یه کودک بودم ! خودمو توی قالب یه کودک جاسازی می کردم ! با خودم حرف می زدم . با دخترک قصه هام !! شاید به خاطر محیط جایی باشه که دارم مدرک کاردانی I.T.C ام رو می گیرم ! محیطی که نمی دونم اسمشو چی می شه گذاشت ! اما بهش می گن دانشگاه ! یه ساختمون دو طبقه که چهار واحد داره . همه با هم صمیمی . موقع امتحانات هم که بیشتر می ریم دانشگاه تا به هم کمک کنیم . ( مثلا ترم گذشته ساعت 1 امتحان ریاضی داشتیم ما از ساعت نه و نیم ، ده بودیم دانشگاه و جاهد داشت با ما ریاضی کار می کرد ... یا این ترم هم من و محسن با بچه ها به نوبت داریم ساختمان داده و پاسکال کار می کنیم ! البته خب محسن به خاطر کارش تنها دو روز مونده به امتحان رو میاد ... ) حتی کارمندای دانشگاه هم ما رو می شناسن ... نه تنها گروه I.T.C ورودی مرداد 86 رو بلکه همه ی دانشجوها رو !! تعداد دانشجو ها هم زیاده کم نیست ... باید یه احسنت گفت به این حافظه !! ... مسئول آموزش که اونقدر ریلکس و خودمونیِ با ما ؛ که به اسم کوچیک صدا می زنه ! ... به خاطر کوچیکی دانشگاه همه چیز مشترک هست ! مثلا : سالن مطالعه ( به قول محمد : قرائت خونه ) مشترکیم . سِلف غذا خوری مشترکیم . و از همه مهمتر نمازخونه هم مشترکیم !!! کلاس ها هم مثل بیشتر دانشگاه ها با هم هستیم !! ... اما تنها یه مکان رو جدا کردن اونم محیط نشستن خواهران و برادران !!! آخه یکی نیست بگه ما که توی نمازخونه ، توی سِلف ، توی سالن مطالعه با هم هستیم ! توی کلاسا با هم هستیم و کنار هم می شینیم چرا دیگه اومدین محوطه ی نشستن رو جدا کردین ! ( حالا نه این که دانشجوها گوش می کنن و جدا می شینن !! چند بار هم اومدن تابلوها رو کنار هم گذاشتن تا مثلا مخالفت خودشون رو اعلام کنن !! ) ... چقدر دوست داشتم این نوشته رو بذارم توی وب یادداشت های یک دانشجو بذارم اما به خاطر مسائل امنیتی نمی شه ... اگه مسئول آموزش یه سر به اون وب بزنه می گه : مریم این اراجیف چیه می نویسی ؟!! ( واقعا هم زده به سرم ... این نوشته های برای دیروزه اما برق رفت و ذخیره نشده ، پرید !! در مورد این دانشگاه و دانشجوهای باحال و با معرفتش هر چی بگم کم گفتم ... شرط می بندم کمتر کسی مثل ما دوران دانشجویی داشته باشه ... الان هم بعد از امتحانات قراره همه با هم بریم اردو !! )
نگاهم از پنجره می گذرد . روی آن تکه سنگ ها خیره می ماند . دلم پر می کشد برای آن سمت دیوار . برای آن سمت نرده ها و این پنجره ... نه پنجره و این دیوار و نرده تقصیری ندارند ... تقصیر از آنِ نگهبانان هست که ... دستی دلم را چنگ می اندازد . قطره ای اشک گوشه ی چشانم می نشیند . فریاد در حنجره ام از صبح خفته است ... !!! ... بغضم رهایم نمی کند تا سبک شوم ... به یاد شب هایی میافتم که تا نزدیکی های سحر اشک می ریختم اما حال ... اما حال که در نزدیکی حرم هستم اشکم مرا یاری نمی دهد ... کلمات مرا یاری نمی دهند تا سخنی بگویم و بر لب جاری سازم ... امروز بقیع شلوغ تر از هر روز دیگر بود ... مزار دختر پیغمبر شلوغ تر بود و مسجد فاطمه و منزلش ...
دود از منزل فاطمه برخاسته بود و کسی گمان نمی برد که ... فاطمه تو و علی چقدر غریب بودید و چه غریبانه به خاک سپرده شدی در دل شب ... و علی چه غریبانه در دل چاه سخن می گفت ...
هوای بقیع چقدر گرفته است امشب و کبوتران بقیع که ...
دیشب چقدر اشک ریختم ؟!!؟؟ نمی دونم !!! وقتی اشکام سرازیر شده بودن یاد شعر سعید شهروز افتادم : « وقتی که گریه ام می گیره * دلم می گیره مبارکه * قدر اشکاتو بدون * هنوز چشات می کلکه * وقتی که گریه ام می گیره * یه آسمون بارونی ام * اما به کی بگم خدا * من تو دلم زندونی ام » ... دخترک می گه : « اشک ریختن برای چی ؟! برای کی ؟! برای کسی که تنهات گذاشته و نمی خواد بدونه که تو چی می گی ؟! برای اونی که وقتی دیدیش جرأت نکردی بری بهش سلام بدی ؟! ... » بعد هم یه لبخند با نمک گوشه ی لباش نشست و گفت : « آخ مریم که اگه سوار من این کارا رو می کرد ... می دونی چی کار می کردم ؟! »
اشکامو پاک کردم . به صورتش
( در ادامه ی مطلب ... )
دلم می خواست با یکی حرف بزنم . پر بودم از اشک و بغض و حرف !!! اما کسی نبود ... به هیچ کس انگار نمی تونم اطمینان کنم ...!! ... توی اتاق کسی نیست . آهنگ محسن یگانه روشن بود و روی تکرار ... چشمام تر شده . به راحتی کلید های کیبورد رو نمی تونم ببینم !!! زیر لب با خودم زمزمه می کنم . نمی دونم با خودم حرف می زنم یا ... دستی را روی شانه هایم حس می کنم . نگاه می کنم به پشت سرم . چشمای آشنای ... آهسته می گم : گفته بودم که برو ؛ چرا برگشتی ...؟؟!!!...
- به وجودم نیاز داری . می دونم که دلت پر از حرفه ... پر از گلایه ... گریه کن مریم ... پر شده ای از اشک های فرو خورده ... از فریادهای توی گلو خفه شده !!! ...
- دخترک گفته بودم که برو ... گفته بودم که تنهام بذار ؛ مثل مسافر لحظه هام که منو میون این همه هیاهو تنها گذاشته ... مثل ماه شب های تارم ، ماه آسمانم که مرا در اوج شادی تنها گذاشت و با غم آشنا کرد ... دخترکم برو ...
خیره خیره نگام می کنه . توی نگاش یه برق خاصی هست . یه حس عجیبی سر تا پامو فرا می گیره . بغض می ترکه و بعد این شونه های دخترک قصه هام هست که پذیرای اشکام می شه . می خوام از آغوشش بیام بیرون اما نمی ذاره !
پ . ن : نمی دونم چرا ... اما برگشت . برگشت تا حرفامو بشنوه . بهش گفته بودم که بره و سراغی از من نگیره اما برگشت ... برگشت پیش کسی که باید از گذشته ها دل بکنه ...
وارد مینی بوس شد . نگاه پیر و خسته اش را روی صندلی ها چرخاند . هیچ کدام خالی نبودند . نمی دانم چرا اما به دلم افتاد که جایم را به او دهم و خودم روی چهار پایه ! بنشینم . از جا برخاستم و به او تعارف کردم . اول قبول نمی کرد اما وقتی دید که من مصمم هستم نشست . ماشین به حرکت در آمد . هنوز از شهر خارج نشده بودیم . از توی کیف پارچه ای اش شکلاتی بیرون آورد و به من داد . نمی خواستم قبول کنم اما آهسته گفت : سهم شماست ... شما انتخاب شده اید ... !!! ...
چشمانش سبز بودند و گیرا . شکلات را گرفتم و در دستانم نگه داشتم . نگاهم می کرد . می خواست حرف بزند . این را از چشمانش می خواندم . احساس می کردم آشناست و او را می شناسم ! پرسید : دانشجویی ؟!!
گفتم آره . از سختی های زندگی گفت . از فرزندانی که بزرگ کرده بود . از نوه هایی که گاه گاهی به دیدارش می روند تا او را از تنهایی نجات دهند . می گفت خیلی سال پیش همسرش را از دست داد . همسری که عاشقانه همدیگر را دوست داشتند ! ... به یکباره صدایش آهسته شد . گویی از داخل چاهی با من حرف میزد !
دنیا پر شده از لیلی های زودگذر ... از لیلی هایی که تنها برای چند روز می مانند و بعد یا مجنون آن ها را تنها می گذارد یا خودشان از مجنون فاصله می گیرند ... تو مانده ای این وسط ... تو انتخاب شده ای بدون این که بخواهی و بدانی ... تو عالم رویا دیشب دیدمت . وقتی وارد ماشین شدم و چهره ات را دیدم شناختمت اما شک داشتم . اگر از جایت بلند نمی شدی و صندلی ات را به من نمی دادی تا بشینم شاید پشیمان می شدم و از ماشین پیاده می شدم !!!
خیلی نزدیک هستی به مقصودت ... خیلی نزدیک فقط کمی تلاش می خواد ... از خدا بخوا که کمکت کنه ...
پ . ن : این همون داستانک چند شب پیش هست ... وقت نکردم که ویرایشش کنم اگه بد بود شرمنده ...
یا علی![]()
تا حالا شده حس ششم شما بهتون بگه چه اتفاقی قراره بیافته و شما بی خیال باشید و با خودتون بگید این فقط یه حسِ ؟!!! ... تا حالا شده توی یه زمان دو تا احساس متفاوت بیاد سراغتون ؟! مثل غم و شادی ؟!!! ... تا حالا شده برای دیدن کسی لحظه شماری کنید و خودتون رو آماده کنین برای کلی حرف اما تا وقتی می بینینش ( این دیگه چه فعلی هست من نمی دونمJJJ !!! ) هم حرفاتون یادتون بره و هم جرأت نکنین برین جلو که سلام کنین !!؟؟!!! ... تا حالا شده که حس کنید دارید از درون می سوزید اما انگشتای دست و پاتون سر باشه مثل یه تیکه یخ ؟! انگاری حرارت بدنتون به این نقطه ها نمی رسه ؟! ... تا حالا شده چشماتون رو ببندید بعد با خودتون بگین که حالا وقتی چشمم رو باز می کنم می بینم همه اش یه خواب بوده !!! ( چه توی شیرینی زندگیتون و چه توی تلخی زندگیتون ؟؟؟ ) اما وقتی چشم باز می کنین می بینین که توی حیقیت ، اون وسط وسطاش هستین و خیلی از اون خواب فاصله گرفتین ؟! ... تا حالا شده ...
هر سه شنبه انتظار اینو می کشم که وقتی بابا میاد خونه بگه کارا درست شد و فردا می ریم مشهد ... اما نمی دونم چرا این کارای ماشین درست نمی شه ... دیشب هم که دلم هوای جمکران رو کرده بود ...
الان هم دارم آهنگ سنتوری رو که محسن چاوشی خونده رو گوش می دم . یه جورایی به حال و روز این روزای من می خوره . خیلی وقت بود که تصمیم داشتم با خودم خلوت کنم . چند روزی با کسی حرف نزنم . چند روزی جواب تلفن و اس ام اس دوستان و آشنایان رو ندم اما هر دفعه خواستم این کار رو انجام بدم یه مشکلی پیش اومد . نمونه ی بارزش همین هفته ی گذشته . با مسئولیت هایی که روی شونه هام هست مجبورم برم دانشگاه و جواب تلفن ها و .... این چند روز که بگذره می خوام تنهای تنها بشم . من باشم و خدای مهربونم که حرفامو می شنوه . یعنی کاری به کار کسی نداشته باشم . گوشی رو یا خاموش می کنم یا می ذارم روی سایلنت ... که فکر کنم خاموش کنم بهتر باشه . حوصله ی کلاس شنبه رو ندارم با اون استادمون که هیچی یاد نمی ده و کاری جز مگس پروندم توی کلاس نداریم .!!!! ... دست و پاهام سردِ سردِ اما دارم از درون می سوزم . حرفای دلم بیشتر منو می سوزونه ...
پ . ن : می نویسم و پاک می کنم ... این چند روز کارم همین شده . ای کاش می شد تنها بود . ای کاش قبول نمی کردم که رفت و آمد کنم و خونه می گرفتم برای این ترم . شاید این جوری راحت تر بودم ... !!! ...
پ . ن :من با زخم زبونا رفقیم
مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم
با توام که داری به گریه ام می خندی
کاش می شد بیای و به من دل ببندی
تنها بودن یه کابوس شوم عزیزم کار دل نباشی تمومِ عزیزم
( از بیت آخر فقط از مصرع آخرش خوشم نمیاد ... چون به این ایمان دارم که اگه تنهاترین شوم خدایم را هنوز دارم که احساس تنهایی نکنم ... )
وقتی بعد از چند وقت به جمع شما پیوستم تنها تو و رؤیا منو قبول کردین ... بقیه منو نگاه می کردن و هیچ نمی گفتن . من از نگاهشان متوجه می شدم که چی می گن . ناسلامتی یه عمر باهاشون زندگی کرده بودم و حرفاشونو شنیده بودم . قرار بود دوباره شماها متکلم وحده بشید و من بنویسم اما بچه ها زدن زیر قولشون ... قرار بود هیچ حرفی از گذشته ی من به زبون نیارین تا من راحت باشم و راحت به نتیجه برسم اما هر روز زخم زبون می زدین !!! ...
حالا دخترکم امشب ، شب بزرگی است ... امشب تو را می سپارم به خاطره ها . تو را می سپارم به آن گذشته های دور تا از تو جز یه شخصیت چیزی برایم باقی نماند . کار سختی است اما دیگر حتی به تو هم اطمینان ندارم . تو در وجود من هستی می دانم اما امشب باید کوله بار خود را ببندی و تا سپیده نیامده بروی . دیگر حرف هایم نه به تو خواهم گفت ، نه به تاریکی شب و نه به خواهرم !! ...
می گویم این یک راز است در حالی که همه از آن باخبر می شوند !!!
دخترکم اشک نریز . می دانم سخت است اما چه کنم که دیگر به تو هم اطمینان ندارم . مسافر لحظه هایم رفته . ماه آسمانم رفته . آسمانم بدون حضور ماه به سحر می رسد . این گونه نگاهم نکن دخترکم تصمیمی است که گرفته شده . می دانم خیلی جاها برایم سنگ صبور بودی اما حال احساس می کنم چاره ای جز این ندارم . دخترکم برو و تنهایم گذار که با من بودن تو را هم غمگین نکند ... این چهره هم اکنون بدون نقاب است ... دخترکم برو که دیگر تحمل نگاه های پی در پی تو را ندارم . برو به همه بگو که مریم ....
می گن شکست شروع یه پیروزی هست .. نمی دونم اسمش می شه شکست گذاشت یا نه ؟! نمی دونم حکمتش چیه و کجاست ؟! اما هر چی که هست راضی هستم به رضای خدا ... شاید مصلحت نبوده که بخوایم دوست داشتنمون رو ادامه بدیم ... شاید لیاقت من خیلی کمتر از اون هست که فکرش رو می کنم ... آخر یه روز باید این سنگ صبور شکسته می شد و امروز همان روز بود ... بالاخره این سنگ صبور شکسته شد و هیچ کس شکستنش رو ندید ...
1/2/87
ویرایش شده در 2/2/87
باز دوباره زانوی غم بغل گرفتی که چی ؟ یه کمی به فکر خودت باش . از اون روز تا حالا چند بار ...
سرش داد می کشم . می گم دست از سرم برداره . می گم بذار با خودم خلوت کنم . حالا که تنهام . حالا که کسی توی این اتاق نیست تا با نگاه پرسشگرش بفهمه دلیل اشک ریختنم چیه بذار راحت باشم ... خسته شدم دخترک . خسته شدم .
می گه : می دونم خسته شدی . مریم تو طاقتت بیشتر از این ها بود اما چی شده که حالا ...
می گم : طاقتم بیشتر بود اما اتفاقاتی که داره میافته ... خسته ام دخترک . تو رو خدا تو یکی نشو سوهان روح من . این روح خودش توی گذشته گرفتار و هنوز بر نگشته . نمی دونم چقدر زمان می خواد . نمی دونم چقدر فرصت می خواد برای اومدن . دخترک دلم گرفته . دلم از اون کسی گرفته که حرفامو نشنید . همون کسی که وقتی خواستم حرفامو بهش بگم گذاشت و رفت .
می خواد حرف بزنه . می خواد چیزی بگه که دستامو به نشانه ی سکوت روی بینی ام می ذارم و آهسته می گم : تو هم تنهام بذار . بذار کمی آسوده باشم . بذار کمی برای تنهایی های خودم که جز خدا کسی توش نیست اشک بریزم . مگه یه آدم چقدر تحمل داره . بذار برای کلمه هایی که توی حنجره موند و تبدیل به حرف نشد اشک بریزم ... دخترکم برو ... برو و بذار ....
می گم گروه خونی ما به هم نمی خوره . من و تو زمین تا آسمون با هم فرق می کنیم . می گم آبمون توی یه جوب نمی ره اما اصرار می کنه . می گه اگه بخوای توی یه جوب می ره !!! اما من ... من نمی خوام ... نمی دونم چرا اما نمی خوام . می گم این دل مالِ من نیست . می گه اختیارش رو خودت داری ! می گم سپردمش دست خدا . خیلی وقت پیش . سپردم تا جفتشو پیدا کنه . می خنده . یه خنده ی تصنعی !!! می گم راست می گم . سپردم دست خدا تا کسی رو برام پیدا کنه که تیشه به ریشه نزنه ! نگام می کنه . سرم رو پایین میندازم . من تیشه به ریشه زندگیت می زنم ؟ به ریشه ی زندگیم نه اما به عقایدم ... ببین من و تو ...
چند روزی گذشت . هنوز سر حرفم بودم . نمی تونستم قبولش کنم . بی تفاوت بودم . مثل بقیه ی بچه های کلاس بود برام . داشتیم یه کار گروهی انجام می دادیم . مسئولش ما بودیم . من بودم و اون و یکی از کارمندا . خانم صادقی نگامون کرد : من موندم شما که آبتون توی یه جوب نمی ره چه جوری می خواین این گروه رو مدیریت کنین . من می خندم اما اون اخم می کنه . بهش می گم : دیدی ؟! همه فهمیدن که ما آبمون توی یه جوب نمی ره ! همه فهمیدن ما با هم فرق می کنیم اما تو قبول نکن . خانم صادقی مثل این که می دونست راز این نگاه هاش برای چیه ! بی مقدمه بهم گفت : می تونی تغییرش بدی ! نمی تونی ؟! . نگام داشت سرامیک های اتاق رو می شمرد . خودش گفت : می تونی تغییرم بدی ... اگه بخوایم ... دوباره گفتم : اما من ...
دستامو محکم توی دستاش گرفت و بوسه ای به اونا زد . گونه هام سرخ شده بود . خندید . توی چشام زُل زد . دیگه خجالت نمی کشیدم . چقدر تغییر کرده بود . دستشو گذاشت سمت قلبم و آهسته گفت : خدا اینو سپرده دست من ... وقتی بهم هدیه اش کرد گفت : نکنه یه روزی این جام بلور رو بشکنی !! ... منم گفتم : لایق این جام نبودم اما نه می ذارم این جام بشکنه و نه تیشه به ریشه می زنم ...
خندیدم و آهسته در گوشش نجوا کردم : هنوز هم می گم آب ما توی یه جوب نمی ره !!!!!!
صبح خواب موندم برای دانشگاه !! یعنی دیر از خواب بیدار شدم . همه اش تقصیر این دخترک قصه هاست ... دیشب تا صبح حرف زد . خاطرات عیدش که با سوار داشت . با همون عشقی که توی سینه اش بود . در مورد سوار کم گفت آخه می ترسید که وقت رو برای داد و بیداد کردن سر من کم بیاره !!! چنان قشرقی به پا کرده بود که می ترسیدم بقیه از خواب بیدار بشن . هر چی من خودخوری می کردم و حرفی نمی زدم اون ... اون سیر داغ و پیاز داغ ماجرا رو بیشتر می کرد . منم یه گوشم در شده بود و گوش دیگه ام دروازه ... به حرفاش گوش نمی دادم . مشغول کامل کردن قالب وبلاگ بودم . اعصابم داشت خورد می شد . از یه طرف قالب قاطی می کرد و از طرف دیگه دخترک یکریز حرف میزد . شیطونه می گفت یکی محکم بزنم توی دهنش تا دندوناش بریزه و دهنش پر از خون بشه اما ... اما یه لعنت بر شیطون می فرستادم و دوباره مشغول تایپ کردن می شدم ...
صدا کن مرا
صدای تو آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
(سهراب سپهری )
چشم می دوزی به آدمک . هنوز خوابه و به این می اندیشی که چه موقع می خواد بیدار بشه . به این فکر می کنی که وقتی بیدار شد بهش چی بگی ؟ از کجا شروع کنی ؟ لابد باید از یه سلام شروع کنم !!! اما وقتی آدمک از خواب بیدار شد با اون لبخند که همیشه وقتی بیداره روی لب هاش هست تو تموم حرفایی رو که توی ذهنت داشتی رو یادت می ره ... فکر می کنی اگه بخوای باهاش حرف بزنی شاید اون جواب نده . شاید کاری داشته باشه و نتونه جواب بده و تمام این شاید ها تو رو از انجام کاری می خوای باز می داره !!! فکر می کنی که اگه وقتی داشته باشه برات خودش میاد !!! اما ... بالاخره یه شب ... میون هجوم دل تنگی ها و میون حمله ی تمام اون حرفای ناگفته که وقتی به می رسی از یادت می ره دل به دریا می زنی و باهاش حرف می زنی ... حتی احتمال این که جوابت رو هم نده توی وجودت هست اما تو ... اما تو با خودت می گی « مرگ یه بار ،شیون هم یه بار » مگه نه این که اونو دوست داری . مگه این که توی مدت منتظر اومدنش بودی ... ؟؟؟ ... با خودت می گی اگه حرفامو نشنوه ؟ اگه بگه کاری ندارم باهات ؟ اگه بگه مزاحم شدی داشتم کارم رو می رسیدم ؟ اگه بگه .... و این اگه ها تو را از پا در میارن اما تو عزمت رو جزم کردی ... می خوای برای یه بار هم شده شانس خودتو امتحان کنی . شانس که نه می خوای بدونی آخر این ماجرا چی می شه !! ... یه نفس عمیق می کشی و افکار منفی رو از ذهنت بیرون می کنی و سعی می کنی مثل همیشه باشی ! ... همون طور ساده . همون طور راحت . مثل قبل ! مثل اون اسمشو صدا کنی و بلند بگی : ســـــــــلام ....
وقتی نقاب رو از روی صورتت بر می داری خیلی ها از کنارت می رن . خیلی ها فقط نقاب صورتت رو می خوان . می خوان که تو اون طوری بمونی . می خوان که اون صورتک برای همیشه روی صورتت باشه . وقتی که صورتک رو بر می داری مات و مبهوت نگات می کنن و از کنارت می گذرن . اصلا تو رو نمی شناسن . می گن آدم دیگه ای شده ای . اونقدر سعی کردی که خودتو پشت نقاب پنهون کنی که وقتی چهره ی واقعی ات رو می بینن از کنارت می رن ...
این روزا نقاب رو از روی چهره ام برداشتم . شدم خود واقعی ام . نقاب خنده رو برداشتم و شدم اون مریمی که می خواستم ... مریمی که مدت ها آرزوش رو داشتم که بمونم و باشم ... حالا کسی که می خنده خودم هستم نه اون نقاب . و خیلی به این فکر می کنن که من اون مریم سابق نیستم . فکر می کنن که توی سال جدید اخلاقم تغییر کرده اما هیچ وقت دقت نکردن که ممکنه کسی پشت این نگاه ها و این خنده ها پنهون شده باشه ... یه شخصیت واقعی که ....
خودم از چهره ی واقعی ام راضی هستم . چهره ای که مدت ها دوستش داشتم و فقط فقط دخترکم می دید و .... چهره ای که برای بودنش تنها یه بهونه می خواستم !!!
این روزها این جا فقط آسمان ابری بود . قطره ای بارون نیامد . به انتظار قطره ای باران چشم به آسمان دوخته بودم و ابرها را نظاره می کردم ... چقدر دوست داشتم باران بیاید تا صورتم را خیس از قطره هایش کنم ... چقدر دلم می خواست تا باران بیاید و خودم را زیر قطره های رحمت خدا پاک کنم از آلودگی ها ...
چقدر دلم برای باران تنگ شده ... چند وقت پیش یکی به من می گفت : « رحمت خدا رو دوست نداری چون با چتر می ری بیرون وقتی که بارون میاد » ... اما نمی دانست که من از چتر خوشم نمی آید و همیشه زیر باران می روم تا زیر قطره هایش خیس شوم و پر شوم از رحمت خدای مهربانم ... خدایی که به هرجایی که می نگرم او را حس می کنم و می بینم ... حس می کنم بزرگی و مهربانی اش ... خدایی که هر وقت می خواهم می توانم با او سخن گویم و می دانم که حرف هایم را می شنود ...
میان دشت غم در انتظار نشسته ام . می خوام خودمو دوباره توی پوسته ی کودکی ام پنهون کنم . می خوام دوباره بی خیال از اتفاقایی بشم که برام افتاده !! می خوام شاد باشم و بخندم ... توی این چند روز عید دوباره همون نقاب خنده رو ، به صورتم زدم ... دوباره همون نقاب کودکی رو !!! ... چقدر دلم گرفته بود ... چقدر انتظار شب رو می کشیدم تا شب بیاد و اشک بریزم توی تنهایی هام ... چقدر دل تنگ بودم و کسی متوجه نشد ...
تا صدای زنگ گوشی ام یا زنگ اس ام اس میاد فکر می کنم که ... اما نیست ... من می مونم یه سراب ... حتی این شبا خوابش رو زیاد می بینم ... ساعت ها با هم حرف می زنیم ... دلم نمی خواد از خواب بیدار بشم اما ... حتی گاهی اوقات هم توی خواب منو عذاب می ده ، منو زجر می ده ... آخه کی فکرش رو می کنه که این دختر شاد یه غمی توی دلش داره که ... یه غمی که داره ذره ذره اونو آب می کنه ... اونو داره ذوب می کنه ... !!! ...
امروز دلم خیلی گرفته بود . مثل تمام روزای دیگه اما امروز فرق می کرد . امروز اشک ریختم . گریه کردم . زار زدم . هر چی بغض بود ، هر چی ناراحتی بود می خواستم تمام بشه اما ... اما نشد ... هنوز دقایقی از اشک ریختنم هام نگذشته بود که دیدم یه صدایی داره از بیرون میاد . پنجره رو باز کردم و دیدم که آسمون هم داره گریه می کنه !!! نمی دونم چی شد که فکر کردم من دختر آسمونم و آسمون هم .... !!!!
نمی دونم چقدر اشک ریختم و گریه کردم . اما وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم یک ساعتی می گذره که کنار پنجره ایستادم !! اشکای امروز آسمون به من فهماند که من تنها نیستم . همیشه برام سوال بود چرا وقتی من گریه می کنم آسمون هم گریه می گنه !!! چرا وقتی من دلم می گیره آسمون هم ابراشو یه جا جمع می کنه و یه حالت گرفتگی داره که دل همه می گیره !!! و امروز به این نتیجه رسیدم که آسمون مادر من هست و من دختر کوچولوی آسمون !!! فکرش رو بکن که مادرت آسمون باشه . با اون همه وسعت . وقتی دلت می خواد کسی تو رو در آغوش مهربونش بگیره توی آغوشش جا باز می کنی و ... چقدر تو آغوش موندن آسمون با اون همه مهربونی و بزرگی و وسعت قشنگ و خوبه !!!
مامانی یادمه بیست سال پیش منو از آغوشت جدا کردی و به زمین فرستادی ؛ دلم برای اون آغوش مهربونت تنگ شده . ای کاش می شد همین روزا که من بریدم و طاقتم طاق شده دوباره منو تو آغوشت جا بدی . بذاری هق هق گریه هام زمینی که زیر پاهات هست رو خیس کنه ... مامانی از خدا بخوا که من هم بیام پیشت که دیگه صبر ندارم ....
آن شب بیش از شب های دیگه احساس خفگی می کردم . همه جا سیاه و تاریک بود . ترس برم داشته بود . هیچ وقت تا به این حد نترسیده بودم . احساس می کردم تعداد ضربان قلبم تندتر شده . توی یک چاه سیاه گرفتار شده بودم انگار . فریاد زدم تا شاید کسی به کمکم بیاد اما ... شروع کردم به دست و پا زدن ؛ مثل کسی که دارد غرق می شود و برای غرق نشدن دست و پا می زند تا روی امواج بماند ... دست و پا زدم . با تمام توان خود به دیواره ها پا می کوفتم . خسته شده بودم اما ... اما ندایی به من می گفت که راه نجاتم در همین دست و پا زدن هاست ... فرشته ای با دو بال به کنارم آمد . دستانم را گرفت : امشب نوبت توست !!! ...
ترسم بیشتر شد . یعنی لحظه ی خداحافظی با دوستان رسیده ؟ یعنی من هم باید بروم به همان جایی که ... خواستم چیزی بگویم که نور سفیدی همه جا را فرا گرفت و دستی به سویم دراز شد . از خوشحالی اشک ریختم . فریاد زدم ... خسته ی خسته بودم از ان همه دست و پا زدن . به خواب رفتم . وقتی چشم باز کردم خود را در دستان زنی دیدم که با نگاهی مهربان مرا می نگریست .
بعد از آن شب دیگر دوستانم را ندیدم . شاید دیده باشم و نشناسم آن ها را !!! ... امشب هم دست و پا خواهم زد . نه برای آزادی از آن مکان تاریک و دلهره آور ... دست و پا خواهم زد برای بیرون آمدن از پوسته ی بیست ساله ی خود !!! ... امشب اشک خواهم ریخت برای تنهایی هایم ... برای لحظاتی که از دست دادم .
*****
امسال دیگه هیچ کس تاریخ تولد منو فراموش نکرد ... آخه از اول هفته مدام می گفتم بیست و دو اسفند کی میاد ؟!!!! دیشب هم دوستای پر مهر و محبت من از ساعت 12 شروع کردن اس ام اس دادن و زنگ زدن ... همه می دونستن تولد منِ اما من دوباره ، مثل پارسال توی تنهایی هایم برای خودم جشن گرفتم ... یه جشن ساکت هماه با آهنگ اشک و آه !!!! دیشب برای تمام لحظات بغض راه حنجره ام را بسته بود اما اشک نمی شد تا سبک شوم ... دیشب بعد از مدت ها برای مسافر لحظه هایم حرفی تازه بر کاغذ سپید نوشتم ....
الان هم پسر خاله ها و دختر خاله هام این جا هستن و دارن حرف می زنن !!! ( مثلا اومدن تبریک بگن ) ....