تبليغاتX
دختر کوچولوی ...
دختر کوچولوی ...

وقتی داشتم کلید رو داشتم توی قفل می چرخوندم نظر اومدم کلید رو اشتباه آوردم و وارد کردم !!! اما خب درست بود ....

خیلی وقت بود که ننوشته بودم این جا . اونقدر سرم شلوغ بود که حتی وقت نداشتم پلک روی هم بذارم ... دو هفته ای بودم سفر و بعد هم تا اومدم دیدم امتحانات پایان ترم شروع شده ... از یه طرف مهمان و از یه طرف هم درس خوندن های یک خط در میون من و از یه طرف دیگه پروژه های ناتموم که باید زودتر تموم می کردم و تحویل می دادم ...

پروژه ی تجزیه و تحلیل سیستم ها ( برای بچه های نرم افزار بسته های نرم افزاری هست فکر کنم ) یک کتابخونه ی اینترنتی بود که شکر خدا نمره ی کاملش رو گرفتم !!!

پروژه های کارآفرینی که تنها تونستم طرح تجاری رو از طریق سایت دانشگاه برای مهندس ارسال کنم و تحقیق خلاقیت و نوآوری که ارسال نمی شه و باید ببینم استاد روی CD قبول می کنه یا نه ؟!!!

پروژه پایگاه داده ها که پیاده سازی یک آژانس هواپیمایی و یک کتابخونه بود ... اونم انجام دادم و نمره ی کامل رو سر جلسه امتحان گرفتم ( استاد لطف کردن به عنوان یکی از سوالای امتحان آوردند )

و آخرین پروژه ، پروژه آز . پایگاه داده ها بود که یکیش کنفرانس بود و یکی دیگه هم برای من بانک اطلاعاتی مرکز توانبخشی توی محیط SQL Server و Microsoft ACCESS بود و بنابر فعالیت هام توی کلاس استاد نگاه کرد به پروژه و طبق نمره های کلاسیم ( تحقیق هایی که میداد و تنها من انجام می دادم ) و امتحان عملی ای که گرفت نمره ی 20 رو برای من رد کرد ...

بقیه نمره ها رو هم که دوست گلم توی نظرات پست قبلی اعلام کرد و تنها مونده نمره ی کارآفرینی که تا بیاد ما فارغ التحصیل شدیم !!! ... ماجراهایی که موقع سفر و موقع امتحانات رُخ داد رو بعداً سر یه فرصت مناسب می نویسم ...

و خبری که این روزا منو خیلی خوشحال کرد بعد از سفرم ... 1- قبولی خواهرم برای کارشناسی ارشد سبزوار ( سراسری ) ... 2- واحد گرفتن های محسن خان برای ترم جدید ( آخه آموزش گیر داده بود که ترم جدید بهت واحد نمی دی تا بهمن باید معطل باشی )

+ : نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387لحظه ي دلتنگي 12:0 به قلم :: مریم ::

گلِ من ، دستاتو بذار توی دستام و باهام بیا ... شدی عروس قصه ها با حرفایی که میگی !! ... شهاب که دیشب توی آسمون داشت غوغا به پا می کرد ! ستاره هم پا به پای شهاب ! رویا هم دست کمی از اونا نداشت ... منم مثل همیشه پیش تو بودم مهربون ... شهاب داشت از گذشته ها می گفت ، ماه سابق آسمون هم اومده بود ! همون ماهی که مدتی ازش می نوشتی !! همون که خیالی بود و هر شب ازش می نوشتی رو می گم ... ماه آسمونت گله مند بود ! می گفت مریم خیلی وقته که برام ننوشته ! شهاب رو هم که میشناسی ، نه گذاشت ، نه برداشت !!! سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کرد !! از اون ماهی گفت که تنها می خواست چند شب توی آسمونت باشه !! از همون ماهی گفت که خیلی راحت فراموش کرد که توی آسمون شب هات بوده ! و رفت ماه آسمان دیگری شد !! ... از تمام اون شب ها گفت ... از شب هایی که پیش ما درد و دل می کردی ... از شب هایی که کسی جز ما اشک های صورتت رو نمی دید ... از روزهایی که حرفای دلتو برعکس به همه می گفتی !!! ... مریمِ من ، ماه آسمانت غمگین شده بود از این همه سختی ... اجازه می دهی دوباره او به آسمانت راه یابد ؟! اجازه می دهی دوباره همان ماه خیالی به رویاهایت قدم بگذارد ؟ دوباره از او بنویس ...  
+ : نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 14:5 به قلم :: مریم ::

سلام ...

برای همه ی اونایی که التماس دعا داشتن ، دعا کردم ...

امروز صبح هم که اومدم نظرات پر بار شما رو خوندم !!! رفتم توی وبلاگی که قبلا می رفتم ... یه خبر خوشحال کننده شنیدم ... بالاخره نیمه ی گمشده ی مسافر لحظه هام پیدا شد ... از این جا هم بهش تبریک می گم ... هم به مسافر لحظه ها و هم به نیمه ی گمشده اش ...

با اون که تازه بودم مشهد اما دلم تنگ شده برای حرم ... برای اون گنبد طلایی ... دوست دارم دوباره وارد بشم و اذن دخول بخوام ... آقا دلم براتون تنگ شده ... موقع خداحافظی به زبون خودم خداحافظی می کردم !! ... به آقام گفتم که یه وقت نشه تا هفت سال دیگه ما رو بطلبی !!!

دیشب ساعت یک رسیدیم !! طفلک بابام .. فکر کنم بدترین روزای عمرش رو توی این مدت گذروند آخه نمی تونست بیشتر از 80-90 بره !!! فکرش رو بکنین بابای من که جاده ی بهشهر نکاء رو با 140 تا سرعت میره این قدر راه بره !!! ( آخه توی راه رفتن در عرض 30 دقیقه دو بار جریمه شدیم !! می خواستن ماشین رو هم ببرن پارکینگ که ... با سرعت 80 ما رو گرفتن !!! )

از این چند روز :

وقتی برای اولین بار وارد حرم شدم دلم پر کشید سمت اون گنبد طلایی ... خیلی وقت بود که نرفته بودم ... همه ی حرفام رو از یاد برده بودم ... موقع اومدن از حرم دلم نمیومد بیام بیرون ... نگاهی به ضریح انداختم تموم حرفام یادم اومد ... به آقام حرفامو گفتم ... تموم حرفای دلم رو !! ... دست به ضریح نرسید ...

برای خداحافظی هم دل طاقت نداشت ! بابای گرامی هم سعی می کرد بیشتر از 100 نره !! که خیلی داشت هنر می کرد ... از خراسان که اومدیم بیرون سرعتش شد 140( حالا یه کم بیشتر و کمتر توی بعضی نقاط ) تا بهشهر خوب اومدیم بدون هیچ مشکلی اما ... بالاخره گشت نامحسوس ما رو گیر انداخت و 20 تومن دیگه شرمنده شدیم !!! جمعا شد 60 تومن  شرمندگی !!!

یه اتفاقی هم دیروز برای من افتاد که شاید به ماجرای امروز ربط داشته باشه ... وقتی مطمئن شدم حتما می گم ... فقط اینو می تونم بگم که شاید دوباره تا چند روز دیگه نتونم آپ کنم ... اما تمام سعی ام رو می کنم که فردا حتما آپ بشه !!!

یا علی

+ : نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:1 به قلم :: مریم ::

سلام ...

به این آدرس سر بزنید و بگید قالب چه طوره ؟ ... بابا تازه کارم ... اولین قالبیه که طرح کردم !!! برای پروژه ی درس برنامه نویسی وب که استاد هیچی یاد نداد جز چند تا تگ مسخره که از قبل بلد بودم ...

مینیاتور

یا علی

+ : نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 22:31 به قلم :: مریم ::

سلام ...

نمی خواستم وب رو آپ کنم ... اما خب یه اتفاقاتی افتاد که ...

اول از همه باید به شخصی که گفته من مسافر لحظه ها هستم و برام یه کامنت گذاشته بخوام که خودشو کاملا معرفی کنه حالا یا توی نظر خصوصی یا ... می خوام بدونم واقعا مسافر لحظه هاست یا ...

حالا موضوعی که باعث شد وب رو آپ کنم :

از هفت صبح با صدای زنگ اس ام اس و زنگ گوشی از خواب بیدار شدم . بچه ها می خواستن بدونن برن کلاس یا ... شغل جدید خودم رو به خودم تبریک می گم که شدم مسئول آموزش ... !!! البته این موضوع از دیروز غروب شروع شده بود و تا امشب ادامه داشت !!! اونایی که ترم گذشته نتونسته بودن آمار رو پاس کنن این ترم دوباره آمار داشتن و بعد از تعطیلات اولین جلسه چهارشنبه بود ... می خواستن ببینن من می رم یا نه !! که من با غرور گفتم : من آمار رو پاس کردم !!

همه توی این فکر بودن که برن یا نه !! قرار بود از شنبه کلاس ها رو شروع کنیم اما ... اونایی که آمار کلاس داشتن امروز رفتن و دیدن که بله کلاس تشکیل می شه ... دیگه به این فکر نمی کنن که استاد میاد و دانشجو نره کلاس !!! ساعت ده شب بهم خبر رسید که فردا کلاس هشت صبح هست ... حالا من موندم با پیک نوروزی حل نشده ... من موندم با این دانشجوهای مشتاق علم که آخه صبر می کردین تا شنبه !!! بعد می رفتید کلاس !!! ... من که می دونم استاد زائری هنوز مسافرت هست و نیومده ...

تا حالا شده احساس کنین که دلتون گرفته اما ندونین چرا ؟ احساس کنین دلتون می خواد گریه کنین اما ندونین دلیل اشک ریختن برای چیه ؟ تا حالا شده وقتی دارید با کسی بعد از مدت ها حرف می زنید هر چند خوشحالید اما یه غمی ته دلتون نشسته باشه و ندونین اون غم چیه ؟ تا حالا شده دلتون برای کسی تنگ بشه اما جرات گفتنش رو نداشته باشین ؟؟؟ هر چند که کم خرج باشه ؛ مثلا بتونین با یه اس ام اس یا با یه تماس خیلی کوتاه بهش بگید اما ...

من الان هم دلم گرفته ، هم دوست دارم اشک بریم و هم دلم تنگ شده و جرات گفتنش رو ندارم ... خیلی سخته ... خیلی ... انگار دارم توی یه مرداب دست و پا می زنم ... دارم خفه می شم ... بغض راه نفس کشیدنم رو هم بسته اما ...  

+ : نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 0:29 به قلم :: مریم ::

یه سلام ... یه سلام خیلی خیلی بلند به همه ی اونایی که میان نوشته های منو می خونن ...

یه سلام مخصوص به خدای مهربونم ... و یه سلام به اونی که ...

خب فردا سیزده به در هست !!! فکر کنین چه درغی می شه گفت توی این روز ؟؟؟ ... یه دروغ سیزده باحال ...

خاطره ی امروز یه دفعه فرداشب با خاطره ی سیزده به در می نویسم ..

یا علی

+ : نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 0:23 به قلم :: مریم ::

سلام ... این اولین سلام منه ...

قبلا یه وبلاگ داشتم که منو مثل یه بچه کرده بود ... یه بچه که راحت خواسته هاشو می گفت ... اما خب بنابر یه سری دلایل نشد که ادامه بدم ... اما این چند وقت احساس کردم که اون دنیا رو کم دارم توی زندگیم ... احساس کردم توی دنیا ... توی بعضی از قسمت های زندگیم باید بشم یه کودک ... یکی از دوستان با حرفش این جرقه رو توی ذهن من زد که برگردم به همون دوران کودکی ... می خوام توی این وبلاگ بشم یه دختر کوچولو ... یه دختری که می خواد بی غم زندگی کنه و به دوران کودکی اش برگرده ...

و حرف اون دوست :

شما شبیه به آدم بزرگ ها هستید

ولی شبیه خودش بود آنکه کودک بود

+ : نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386لحظه ي دلتنگي 22:32 به قلم :: مریم ::