تبليغاتX
دختر کوچولوی ...
دختر کوچولوی ...
می خواستم خودمو براش کمی لوس کنم تا شاید بتونم ببینمش

اما وقتی گفت مبارکه و ما رو هم دعوت کن یادت نره ... دلم هری ریخت پایین ...

آخه مگه می شد به همین زودی ها فراموشش کنم ؟؟ اونی که از جونم هم عزیز تر بود برام و هست ...

زدم زیر گریه ، گفتم خیلی بی معرفتی ... صدام کرد اما من ... چند بار صدام کرد گفت گریه نکن ... من بی معرفتم ؟؟ عزیز من ، آخه من چی کار کنم که کارات اینو نشون می ده ؟ که می خوای بری ! می خوای ازدواج کنی ...

چشام گرد شد و گریه می کردم ... صدایهق هق گریه مو شنید ... خیلی مهربون صدام کرد ، خواهش کرد که گریه نکنم منم با تمام غمی که داشتم ، با تمام دل تنگی هام که روز قبلش دیده بودمش و نتونستم هیچ حرفی بهش بزنم و درد و دل کنم !! چشمی گفتم و سعی در پاک کردن اشکام داشتم ... تازه داشت می گفت چقدر دیروز صبر کردم تا حرف ....

صدای بوق ممتد گوشی میومد ... بغض امونم رو بریده اما قول دادم که اشک نریزم ... از خودم هم خسته شدم ، از این اخلاقی که دارم ، خدایا چرا اینقدر عذاب می کشم ؟ ناشکر نیستم اما ... خدایا اگر بخوام بیشتر از این روزا زجر بکشم جونمو بگیر و منو راحت کن ...

 

 

(دل نوشته های یکی از شخصیت های قصه هام ، که میخوام داستانشو قشنگ بنویسم بدون این که نصفه نیمه رهاش کنم )

+ : نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388لحظه ي دلتنگي 23:55 به قلم :: مریم ::

تا حالا دیدین کسی توی روز تولد خودش گریه کنه ؟؟؟ نه از خوشحالیـــــــــــا بلکه از ناراحتی ...

دیشب با ساعت 21:20 دقیقه رفتم توی بیست و یک سالگی ... همه هدیه هامو دادن اما یک هدیه ای که می خواستم رو نگرفتم ... هدیه ای که کوچیک بود اما انگار پر توقع بودم و توقعم زیادی بالا بود ...

دوست دارم بلند بلند گریه کنم ... دوست دارم برم جایی که منو کسی نشناسه و های های بزنم زیر گریه ...

اما کجاست اون مکان خلوت ؟؟؟؟

+ : نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387لحظه ي دلتنگي 21:20 به قلم :: مریم ::

خیلی وقته که ننوشتم و اصلا یادم نمیاد چه طوری با واژه ها بازی می کردم ...
امتحانات این ترم هم به خوشی تمام شد ... با تمام خاطرات تا دقیقه نود امتحانات !!! جمع شدن بچه ها برای درس خوندن ... صبحونه خوردن پیش در دانشگاه !!! برای امتحان هشت صبح روز جمعه !!! ... تقلب های سر جلسه و تیکه پروندن ها ...
این یه مدت ، موقع امتحانات همه ش داشتم به این فکر می کردم که مایی که این همه باهم صمیمی هستیم بعد از فارغ التحصیلی خبر همدیگه رو می گیریم ؟؟ یا هر کی میره پی کار خودش ؟؟؟ ...
دیروز انتخاب واحد رفته بودیم ... باز 12 واحد بیشتر ندادن ؛ برای ساختمان داده ها هم مشکل دارم که همون دو روزی که کلاس دارم توی همون ساعت کلاسش تشکیل می شه و استاد هم قبول نمی کنه که سر کلاس نرم ... گفتم به جاش چند تا درس عمومی که ارائه می شه می گیرم ... اصلا خیلی وقته که حتی حوصله ی درس خوندن رو هم ندارم ...
خیلی دلم پره ... دوست دارم هواری بزنم

+ : نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387لحظه ي دلتنگي 23:49 به قلم :: مریم ::

خدا حافظ دنیای وبلاگ نویسی ........................

بعد از مدت ها اومدم که برم ....

دیگه هیچی برام مهم نیست جز یک چیز

منم باید یه روزی می رفتم ....

دلم برای زهرا جون و آرش جونم و همه ی دوستای عزیزم تنگ می شه ...........

دلم برای نوشتن که مدتیه گذاشتمش کنار تنگ می شه ...

دعا کنید کارای منم به خوبی پیش بره و تا قبل عید همه چیز سر و سامون بگیره ...

به امید دیداری دوباره ...................

+ : نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387لحظه ي دلتنگي 23:30 به قلم :: مریم ::

دیشب فکر کنم خیلی قشنگ توی ساری ضایع شدیم !!! دیشب قرار بود مهمان یکی از بچه ها باشم !! دیشب تا هشت کلاس داشتیم و امروز هم جبرانی داشتیم اونم ساعت 8 صبح ... این که بخوام برم بهشهر و برگردم کمی سخت بود برای همین رفتیم خونۀ مادربزرگ هدا ... حسین خان ماشین آورده بود و برای تا ساری رفتن مشکلی نداشتیم . من و هدا و محسن سوار ماشین شدیم ... ماشاء الله به این رانندگی ؛ توی جاده کیاکلا زیگزاگ می رفت . هدا خانم رو هم یه دفعه جو می گیره که آره بچه ها امشب بریم بیرون ... ( اونم بدون هماهنگی با من ) با تمام حرفایی که زده شد به این نتیجه رسیدیم که بیرون نریم ! هدا هم اول باید یه سر طبرستان می رفت بعد می رفت 18 دی ... از حسین خواستیم که ما رو تا طبرستان ببره که از خدا خواسته قبول کرد ؛ اما بعد به این نتیجه رسید که بنزین داره تموم میشه و کارت هم دست پدرش هست ! محسن گفت که من می رسونم ! البته منو باید تا خونه برسونین ... سوار ماشین شدن محسن خان هم خودش موضوعی جداست ! سوار ماشین شدیم و ... و ای کاش سوار نمی شدیم ( باز هم سوار ماشینش میشیم ؛ مطمئنم ) ... صدای ضبط تا آخر زیاد بود ؛ بوق زدن های مکرر با دیدن ماشین عروس ، گاه حرکات موزون محسن رو میشه بهش اضافه کرد ... تا ساعت 9 با این دو نفر بودیم . شام رو هم توی ماشین خوردیم ... من و هدا ساندویچ می کردیم و دست این دو نفر می دادیم !!!  محسن هم ما رو تا خونۀ مادربزرگِ رسوند ... دیشب خیلی خوش گذشت ...

 

بچه ها امروز یه چیزی رو گم کردم ؛ دعا کنید تا یکشنبه بتونم پیداش کنم

 ( پای آبرو در میون هست )

+ : نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387لحظه ي دلتنگي 23:3 به قلم :: مریم ::

حوصله ی نوشتن دیگه ندارم ... حتی برای دل خودم . خیلی وقته حرفامو ، روی دلم تلنبار کردم و منتظر یه فرصت هست تا به ...

این روزا ( درست از 2 مهر ) که کلاسا شروع شد ؛ هر روز یه اتفاق تازه میافته ... این ترم اساتید همه تغییر کردن به جز یک استاد که خدا کنه تا زمان فارغ التحصیلی استاد ما باقی بمونه ( التبه اگه آموزش بذاره و چشم دیدن این همه صمیمیت با این استاد عزیز رو داشته باشه ) ...

جلسه ی اول استاد سیستم عامل و شبکه ( و همچنین آز . شبکه ) ؛ خیلی رُک به جاهد گفت که این درس رو افتادی ، آخر ترم نگی چرا افتادم !!! ؟؟؟!!!! و تقریبا چند دقیقه مونده به آخر کلاس 6 تا منفی برای 6 دانشجو گذاشت !!! ( که این در طول این یک سال برای ماها تازگی داشت !!! ) هر جلسه یه جورایی برنامه داریم توی کلاس !! که لازم به ذکر هست گاهاً تقصیر خود دانشجو هست !! تا این لحظه ؛ که دو هفته گذشته چهار نفر این درس رو حذف کردن ؛ یعنی استاد گفت که حذف کنن ...

دومین کلاس که مبانی امنیت شبکه بود ؛ جلسه ی اول خیلی بود !! تا یکشنبه این هفته که ببینیم چی میشه !!!

سومین کلاس هم با عزیز دل بچه های کلاس ؛ آز . سیستم عامل توی سایت دانشگاه بودیم که اولین جلسه رو موضوع های کنفرانس رو مشخص کردیم تا از 29 مهر کارمون رو شروع کنیم ( آخه 20 مهر یک پروژه باید به همون استاد اولی تحویل بدیم برای همین استاد برامون از 29 مهر کنفرانس ها رو گذاشت که اولین گروه ما هستیم ) ...

چهارمین کلاس هم اخلاق اسلامی رو داشتیم ( دیروز 20-18 ) بماند که موقع اومدن من یه کمی مشکل داشتم ...

دلم می خواد از خاطره ی دیروز بنویسم که دیگه حوصله ندارم ... باشه بعداً می نویسم ( نیست که شماها می خونید )

+ : نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387لحظه ي دلتنگي 20:46 به قلم :: مریم ::

وقتی داشتم کلید رو داشتم توی قفل می چرخوندم نظر اومدم کلید رو اشتباه آوردم و وارد کردم !!! اما خب درست بود ....

خیلی وقت بود که ننوشته بودم این جا . اونقدر سرم شلوغ بود که حتی وقت نداشتم پلک روی هم بذارم ... دو هفته ای بودم سفر و بعد هم تا اومدم دیدم امتحانات پایان ترم شروع شده ... از یه طرف مهمان و از یه طرف هم درس خوندن های یک خط در میون من و از یه طرف دیگه پروژه های ناتموم که باید زودتر تموم می کردم و تحویل می دادم ...

پروژه ی تجزیه و تحلیل سیستم ها ( برای بچه های نرم افزار بسته های نرم افزاری هست فکر کنم ) یک کتابخونه ی اینترنتی بود که شکر خدا نمره ی کاملش رو گرفتم !!!

پروژه های کارآفرینی که تنها تونستم طرح تجاری رو از طریق سایت دانشگاه برای مهندس ارسال کنم و تحقیق خلاقیت و نوآوری که ارسال نمی شه و باید ببینم استاد روی CD قبول می کنه یا نه ؟!!!

پروژه پایگاه داده ها که پیاده سازی یک آژانس هواپیمایی و یک کتابخونه بود ... اونم انجام دادم و نمره ی کامل رو سر جلسه امتحان گرفتم ( استاد لطف کردن به عنوان یکی از سوالای امتحان آوردند )

و آخرین پروژه ، پروژه آز . پایگاه داده ها بود که یکیش کنفرانس بود و یکی دیگه هم برای من بانک اطلاعاتی مرکز توانبخشی توی محیط SQL Server و Microsoft ACCESS بود و بنابر فعالیت هام توی کلاس استاد نگاه کرد به پروژه و طبق نمره های کلاسیم ( تحقیق هایی که میداد و تنها من انجام می دادم ) و امتحان عملی ای که گرفت نمره ی 20 رو برای من رد کرد ...

بقیه نمره ها رو هم که دوست گلم توی نظرات پست قبلی اعلام کرد و تنها مونده نمره ی کارآفرینی که تا بیاد ما فارغ التحصیل شدیم !!! ... ماجراهایی که موقع سفر و موقع امتحانات رُخ داد رو بعداً سر یه فرصت مناسب می نویسم ...

و خبری که این روزا منو خیلی خوشحال کرد بعد از سفرم ... 1- قبولی خواهرم برای کارشناسی ارشد سبزوار ( سراسری ) ... 2- واحد گرفتن های محسن خان برای ترم جدید ( آخه آموزش گیر داده بود که ترم جدید بهت واحد نمی دی تا بهمن باید معطل باشی )

+ : نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387لحظه ي دلتنگي 12:0 به قلم :: مریم ::

امروز آتش جهنم را خریدم ... با نرخ بسیار ارزان آتش جهنم را از آن خود کردم ... هر چند از خیلی وقت پیش می دانستم جایگاهم کجاست اما امروز مطمئن تر شدم ...

میان آتش می سوزم و هیچ نمی گویم ... حتی دیگر درخواست کمک هم ندارم ... دل می سوزد و جان می سوزد و جسم و روح می سوزند ... اما مریم دیگر مریم سابق نیست ... دیگر آن مریم همیشگی نیست این را هیچ کس نمی داند ... در این مدت کوتاه تغییر کرده ام ۳۶۰ درجه !! اما هیچ کس متوجه نشده ! همه ظاهر را می بینند تا باطن را ...

+ : نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387لحظه ي دلتنگي 21:34 به قلم :: مریم ::

کلاس های تابستون شروع شد ! اونم توی این گرما ! هفته ای 4 بار رفت و آمد توی جاده ای تقریبا شلوغ !!!! توی این چهار روز خودِ من توی مسیر حدود 10 تایی تصادف رو به چشم می بینم ! حالا معلوم نیست که چقدر تصادف می شه !

شروع کلاس ها برابر هست با تعداد زیادی پروژه که باید تا آخر تابستون تحویل بدیم ! بیشتر ین کار رو هم پروژه تجزیه و تحلیل سیستم ها می بره که کتابخونه ی اینترنتی هست ! و بعد پایگاه داده ها و آز پایگاه داده ... و کارآفرینی که واحدی از واحد های دروس عمومی دانشگاه جامع هست !! حالا چه پیشنهادی داشته باشیم که بهترین باشه !!! هنوز معلوم نیست ...

حوصله ی آپ کردن وب رو دیگه ندارم . اونقدر این چهار روز به همراه این پروژه ها خسته ام می کنه که حوصله ی هیچ کاری رو ندارم !! حتی تفریح !! پارسال توی تابستون هر شب یا بوستان سرو بودیم و یا عباس آباد !! اما امسال بچه ها میرن ، من نیستم !! قراره چند روزی بریم مسافرت طرفای آستارا و اردبیل !!! بعد هم قراره با بچه ها دانشگاه بریم غرب !! البته غرب بستگی به کارایی خودم داره که تا اون موقع چقدر از کارای پروژه رو ردیف کرده باشم !!! ....

بعدا سر فرصت از بچه های این ترم و شیطنت ها می نویسم . الان هم می خوام دنبال کارای پروژه توی نت بگردم !!!

+ : نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 23:23 به قلم :: مریم ::

اون قدر رکاب زدم که خسته شدم . چاره ای جز رکاب زدن نداشتم ! با این اوضاع ترافیک که ماشین رو نمی شد بیرون برد ! موتور هم که بنزین نداشت ! به هر جایی که می تونستم سر زدم ، البته عده ای از راه دوری ها موندن ! که می تونم تلفنی خداحافظی کنم ! دو ساعتی مونده که برم ! البته به گفته ی آقاجون ! دیشب آقاجون اومده بود به خوابم . پیش در یه خونه منتظر بود . یه خونه ی بزرگ . با خوشحالی رفتم پیشش . خیلی وقت بود که ندیده بودمش . خودمو انداختم توی بغلش . اخمی کرد : دختر بزرگ شدی ، این سبک بازی ها چیه در میاری ؟!!

می خندم . دستی به ریش های سفیدش می کشم . می گم : آقا جون دلم براتون تنگ شده ...

می خنده ؛ می گه یه شبانه روز دیگه دلت برای همه ی اونایی که اون پایین هستن تنگ می شه !! با دست پایین پاهاش رو نشون داد . نگاه کردم . منی که از بلندی نمی ترسیدم ، لحظه ای ترس برم داشت و محکم آقا جون رو بغل کردم ! همه اون پایین بودن . هیچ کس نمی خندید . همه دل نگران بودن . صدای شیون و گریه و زاری شون رو می شنیدم ! صدای مویه ی مامان !! دلم ریش شد ! قلبم تیر کشید ! نگاهم هنوز به سمت پایین بود که آقا جون سرم رو بالا گرفت . توی چشام نگاه کرد و گفت : فردا شب تو مهمان ما می شی ! برای همیشه !! بچه ها دارن خونه رو آب و جارو می کنن ... خواستم چیزی بگم که آقا جون رفت . هراسان از خواب بیدار شدم ! به قاب عکس روی دیوار نگاه کردم . چهره ی آقا جون می خندید !!

رسیدم سر کوچه . یکی سر کوچه نشسته . نزدیک که شدم ، ایستادم . او هم ایستاد ! نگاهش کردم ، نگاه را دزدیدم . خاطرات زنده می شن جلوی چشام . مثل یه فیلم همه شون از پیش چشام رد می شن ! نمی خوام به یادشون بیارم اما ... پسرک شروع می کنه به حرف زدن . حالت مسخره ای دارم ! نفسم به شمارش میافته ! می شنوم ، نمی شنوم ... اومدم حلالیت بخوام ... اومدم بگم منو ببخشی !!! ... توی دلم فریاد می زنم : آقا جون زود تر بیاید ... راستش دیشب خوابت رو دیدم . تو بودی و من ! داشتم توی یه جاده می رفتم که یهو یه مارِ افعی اومد جلوم .... آقا جون دارم زج می کشم بیا ... می خواست نیش بزنه ! اما وقتی نگاه ملتمس منو دید ، به حرف اومد ... گفت که یه دلُ شکستی ! باید ازش بخوای تو رو ببخشه ! ... آقا جون دلم تیکه تیکه شده ، دیگه چیزی ازش باقی نمونده ... توی چشاش تو رو دیدم ! ... آقا جون نمی خوام ببینمش ! نمی خوام ؛ زودتر منو نجات بدین .... دیگه حرفی نمی زد . ساکت ایستاد و منتظر بود من حرف بزنم ... صدام از گلوم بیرون نمی اومد ! فریاد توی حنجره ام زندونی شده بود . چشامو که تموم مدت بسته بودم رو باز می کنم . روبروم پسرکی رو می بینم که در عرض دو ، سه هفته بزرگ شده بود ! هیچ احساسی نیست ... تالاپ ... نگاهی به گذشته می کنم . صدای شکسته شدن دلم بود ! سرم رو تکون می دم . نمی دونم صدام رو می شنوه یا نه !نمی دونم صدایی از حنجره خارج می شه یا نه ! می گم : اون موقعی که می خواستم حرفامو بشنوی ... اون موقعی که این جام بلور رو انداختی روی زمین  ......

لبخند آقا جون جلوی چشامه ! دیگه چیزی نمی بینم جز آقا جون و اون خونه رو ...

+ : نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 22:10 به قلم :: مریم ::

یوووووووووووووووووو هووووووووووووووووووووووووو ..... یووووووووووووووو هووووووووووووووو

 

 

به این می گن خوشحالی !! این یه هفته ای داشتیم دق مرگ می شدیم !! جواب اعتراضا اومد و در کمال ناباوری دیدیم که ساختمان داده ها شده ایم 17 !!!! فکرش رو بکنین که موقع گذاشتن نمره توی سایت ! یک رو یادشون رفت بذارن ! به قول تمنا شاید به خاطر بلند صحبت کردن من بود ! که توی سالن بلند به مسئول آموزش گفتم : دانشجویی که ختی بلد نبود یه خط برنامه رو بنویسه باید بشه 16 و بعد من ... منی که استاد ازش تعریف می کرد و توی کلاس فعالیت داشت این نمره رو بگیرم !! و نگاه متعجب دانشجوهای جدید و قبلی !!!

+ : نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 21:55 به قلم :: مریم ::

گلِ من ، دستاتو بذار توی دستام و باهام بیا ... شدی عروس قصه ها با حرفایی که میگی !! ... شهاب که دیشب توی آسمون داشت غوغا به پا می کرد ! ستاره هم پا به پای شهاب ! رویا هم دست کمی از اونا نداشت ... منم مثل همیشه پیش تو بودم مهربون ... شهاب داشت از گذشته ها می گفت ، ماه سابق آسمون هم اومده بود ! همون ماهی که مدتی ازش می نوشتی !! همون که خیالی بود و هر شب ازش می نوشتی رو می گم ... ماه آسمونت گله مند بود ! می گفت مریم خیلی وقته که برام ننوشته ! شهاب رو هم که میشناسی ، نه گذاشت ، نه برداشت !!! سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کرد !! از اون ماهی گفت که تنها می خواست چند شب توی آسمونت باشه !! از همون ماهی گفت که خیلی راحت فراموش کرد که توی آسمون شب هات بوده ! و رفت ماه آسمان دیگری شد !! ... از تمام اون شب ها گفت ... از شب هایی که پیش ما درد و دل می کردی ... از شب هایی که کسی جز ما اشک های صورتت رو نمی دید ... از روزهایی که حرفای دلتو برعکس به همه می گفتی !!! ... مریمِ من ، ماه آسمانت غمگین شده بود از این همه سختی ... اجازه می دهی دوباره او به آسمانت راه یابد ؟! اجازه می دهی دوباره همان ماه خیالی به رویاهایت قدم بگذارد ؟ دوباره از او بنویس ...  
+ : نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 14:5 به قلم :: مریم ::

 

 

 

چند نفس عمیق می کشم و دوباره سوالا رو نگاه می کنم . تا قبل از شروع جلسه ، داشتم برای بچه ها توضیح می دادم بدون این که به جزوه نگاهی بندازم ... من و محسن با هم داشتیم برای بچه ها ، و برای خودمون توضیح می دادیم !!! اما حالا ؛ با دیدن سوالا همه چیز پرید ! و از ذهن رفت ... درست صفحه ی جزوه ، محل نوشتن مسئله ، خط های برنامه جلوی چشمام هست و نمی تونم بنویسم !!! نمی دونم بچه های دیگه دارن چی کار می کنن ... صادقی که روبروی من نشسته و فقط داره به برگه ها نگاه می کنه ! و بعد نگاش به نگاه من میافته ! با ایما و اشاره می گم که رفتم بیرون اس ام اس میدم ! یکی در میون روی صندلی ها نشستیم وگرنه  .... هر چی یادم میاد رو می نویسم ! مراقب می ره و میاد ! اشک توی چشام جمع می شه ! اما سعی می کنم اون چیزایی رو که یادم هست و فکر می کنم درسته رو بنویسم ... محسن اون جلو نشسته . درست یا غلط نوشتم و برگه رو تحویل دادم !! حالا که از جلسه اومدم بیرون ، یکی یکی جوابا داره میاد توی ذهنم !!! برای صادقی و تمنا اس ام اس می کنم ! اون قدر حالم بده که نمی تونم منتظر بچه ها بشم ! با اشکان و محسن و الهام راهی خونه می شیم . اشکان که بیخیاله ! الهام هم می گه که نمره ی قبولی رو به احتمال زیاد می گیره ! اما من و محسن !!! هیچ کدوم مثل قبل امتحان نیستیم ! هر دو به یه درد دچار شده بودیم سر جلسه ! اونم فراموشی !! اشکان از این که ما دو نفر بد دادیم تعجب می کنه ! به قول خودش تنها کسایی که توی کلاس جواب می دادن و بلد بودن ما بودیم اما ... من سعی دارم مثل همیشه باشم اما محسن ... اون محسن همیشگی نیست !!! هر دومون خوب می دونیم که شاید استاد به خاطر فعالیت کلاسی یه جوری درستش کنه !! حتی نمی دونیم کجاها غلط بود و کجاها درست !!!!

خونه که رسیدم اس ام اس بازی ها شروع شد ... بالشت خیس از اشک ... اگه تا صبح بیدار نبودم ... اگه تنها 2 ساعت نخوابیده بودم ... اگه لای جزوه رو باز نکرده بودم ؛ می گفتم نخوندم اما وقتی تنها دو ساعت بخونی و اون قدر بلد باشی که قبل امتحان توی دانشگاه برای بچه هایی که مشکل داشتن توضیح بدی و بعد خودت نتونی به خوبی توضیحاتی که می دی بنویسی .........

 

+ : نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 23:10 به قلم :: مریم ::

پشیمان شده ایم از ننوشتن در ایام امتحاناتمان ! آن هم دلیلی دارد بسی مهم ! امتحان امروز را آن قدر خوب داده ایم که بعد از امتحان جمع شدیم و رفتیم بیرون ! برای تفریح ( و به قول یکی از بچه ها جشنی برای خوشحالیمان ) ... اگر استاد گرامی آن ده نمره ی پروژه را لطف کنن ! می شویم 19!! و شاید هم 19.5 !! آن هم درسی سه واحدی که جز دروس تخصصی ما نیز می باشد !!!

این بار همون راننده گشت نامحسوس ! ما رو اسکورت کرده بود تا ساری !! صدای ضبط هم که ... میدون امام ساری که پیاده شدیم ؛ یه دفعه دیدیم محسن غَش رفته از خنده و این طرف و اون طرف رو نگاه می کنه !! ما هم کنجکاو که چی شده ؟!! می خنده و می گه : نمی دونم پدرم منو از کجا دیده که می گه صدای اون ضبط رو کم کنین !!!

***

اینو هم برای بعضیا می نویسم که نظر خصوصی می ذارن !!! البته چند باری هم نظر عمومی گذاشتن

1-    دخترک قصه ها اسم کسی نیست ؛ یه شخصیت خیالی هست که وقتی دلم می گیره و به کسی نمی تونم حرفی بزنم با اون حرف می زنم ... اونم در مقابل باهام حرف میزنه و خیلی از مواقع بهترین راهنماست برای من .

2-    ( برای ف . محمدنیا ) اون یواشکی حرف زدن ها موضوع داره . اصلا در مورد خودمون نیست ! در موردِ ... موضوع خواستگاری هست اما نه برای خودش !!! حالا بماند که همین قدر رو هم نباید می گفتم ... ( می خوایم بچه ها غافل گیر بشن )

3-    آقا و یا خانم نقطه چین : من با هر کسی که دوست داشته باشم رفت و آمد می کنم . شما رو هم نمی شناسم و نمی دونم که چرا این طور حساسیت به خرج میدین و نظر خصوصی می ذارین و نصیحت و ... من گوشم از نصیحت پره ... این صمیمیت با بچه های کلاس تقریبا از جلسه ی سوم شروع کلاس ها ( تابستون پارسال ) هست و خواهد بود .

4-    لیلا جان : مسابقه ای که گفته ای در فکرش هستم اما یه چیز معلومه ... همه کسایی که در حقم یه جورایی جفا کردن ! و منو نادیده گرفتن ؛ حالا توی هر زمینه ای ، و در هر جا می بخشم و از همه ی دوستام حلالیت می طلبم !! اما یک بچه رو که در عرض چند هفته رشد کرد رو نمی بخشم !!! یه بچه ای که .... ( خودش می دونه که کیه ! )

5-    اینو می گن رنگ آمیزی کودکان !!

+ : نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:23 به قلم :: مریم ::

دیروز (منظور از دیروز همان شنبه است که یک شنبه به علت قطع شدن برق و تموم شدن اکانت نتونستم این متن رو بذارم ) مرگ را چندین بار جلوی چشمانم نظاره کردم و همی برایش دستی تکان دادم ! همکلاسی محترم که یکی از بچه های گشت نامحسوس مازندران ! می بود بعد از امتحان همی خواست چند نفری را تا مقصد همراهی کند که بنده ی حقیر هم جز آن چند نفر بودم ! سرعت که چه عرض کنم ! موتور جت را می ماند ! با 150 الی 160 در محور کیاکلا قائمشهر  و قائمشهر ساری حرکت می نمود ! با خیال راحت از کنار دوربین های کنترل محسوس کنار جاده ها هم گذر می نمود ! و تنها بوقی را نثار زحمات بی شائبه ی این مأمورین زحمت کش و پر مسئولیت می کرد !!

به صورت مارپیچ از  میان ماشین ها می گذشت ... صدای ضبط که چه عرض نمایم ... انگاری گروه موسیقی داخل ماشین مشغول نواختن بودند ! چندین بار پرواز روح را حس کردم و بعد یکی از بچه ها روح را که معلق میان هوا و زمین بود را می گرفت و تقدیممان می کرد ! حالا بماند که در جاده ی تنگ و خطرناک کیاکلا قائمشهر با چه سرعتی می رفتیم ! آن هم دو ماشین با هم !! کورس گذاشته بودند در آن جاده ی تنگ و باریک و البته پر خطر ( که در مناطق مسکونی تا آن جایی که ما اطلاع داریم سرعت بین ۶۰-40 می باشد !! ... )

چندین بار سر جنابعالی با صندلی های جلو برخورد نمود و بعد مثل یویو ( لفظی مؤدبانه ) به عقب بازگشتم ...

همین که میدان امام ساری بر زمین نشستیم ... ( می گویم بر زمین نشستیم زیرا تمام طول راه را در حال پرواز کردن بودیم !  ) احساس خوشایندی از زنده ماندن و دیدن آن همه انسان زنده به من دست داد ! چهره ی در هم رفته ی محسن که می گفت : ای کاش من با شما بودم نه اشکان ! این حالت را منقلب نمود ! که آخر مگر از جانمان سیر شده بودیم که بر این هواپیما نشستیم !!!

هر چند که همه ی ما می دانستیم دفعات بعدی هم سوار بر این اسب تیز رو ( ببخشید منظور همان جت است ) و بی خیال این دنیا و جان عزیزمان می شویم !!

+ : نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 21:11 به قلم :: مریم ::

به لُژ خانوادگی خوش آمدید ... فکر کنم اینو باید یه تابلو کرد و سر در کلاس آویزون کرد یا این که حک کرد !!

خیلی وقته حس نکردم که باید یه کودک بود ! خیلی وقته که نمی خوام برگردم به اون دوران . فکر کنم تقریبا یه هفته ! قبلا هفت روز هفته رو دوست داشتم یه کودک بودم ! خودمو توی قالب یه کودک جاسازی می کردم ! با خودم حرف می زدم . با دخترک قصه هام !! شاید به خاطر محیط جایی باشه که دارم مدرک کاردانی I.T.C ام رو می گیرم ! محیطی که نمی دونم اسمشو چی می شه گذاشت ! اما بهش می گن دانشگاه ! یه ساختمون دو طبقه که چهار واحد داره . همه با هم صمیمی . موقع امتحانات هم که بیشتر می ریم دانشگاه تا به هم کمک کنیم . ( مثلا ترم گذشته ساعت 1 امتحان ریاضی داشتیم ما از ساعت نه و نیم ، ده بودیم دانشگاه و جاهد داشت با ما ریاضی کار می کرد ... یا این ترم هم من و محسن با بچه ها به نوبت داریم ساختمان داده و پاسکال کار می کنیم ! البته خب محسن به خاطر کارش تنها دو روز مونده به امتحان رو میاد ... ) حتی کارمندای دانشگاه هم ما رو می شناسن ... نه تنها گروه I.T.C ورودی مرداد 86 رو بلکه همه ی دانشجوها رو !! تعداد دانشجو ها هم زیاده کم نیست ... باید یه احسنت گفت به این حافظه !! ... مسئول آموزش که اونقدر ریلکس و خودمونیِ با ما ؛ که به اسم کوچیک صدا می زنه ! ... به خاطر کوچیکی دانشگاه همه چیز مشترک هست ! مثلا : سالن مطالعه ( به قول محمد : قرائت خونه ) مشترکیم . سِلف غذا خوری مشترکیم . و از همه مهمتر نمازخونه هم مشترکیم !!! کلاس ها هم مثل بیشتر دانشگاه ها با هم هستیم !! ... اما تنها یه مکان رو جدا کردن اونم محیط نشستن خواهران و برادران !!! آخه یکی نیست بگه ما که توی نمازخونه ، توی سِلف ، توی سالن مطالعه با هم هستیم ! توی کلاسا با هم هستیم و کنار هم می شینیم چرا دیگه اومدین محوطه ی نشستن رو جدا کردین ! ( حالا نه این که دانشجوها گوش می کنن و جدا می شینن !! چند بار هم اومدن تابلوها رو کنار هم گذاشتن تا مثلا مخالفت خودشون رو اعلام کنن !! ) ... چقدر دوست داشتم این نوشته رو بذارم توی وب یادداشت های یک دانشجو بذارم اما به خاطر مسائل امنیتی نمی شه ... اگه مسئول آموزش یه سر به اون وب بزنه می گه : مریم این اراجیف چیه می نویسی ؟!! ( واقعا هم زده به سرم ... این نوشته های برای دیروزه اما برق رفت و ذخیره نشده ، پرید !! در مورد این دانشگاه و دانشجوهای باحال و با معرفتش هر چی بگم کم گفتم ... شرط می بندم کمتر کسی مثل ما دوران دانشجویی داشته باشه ... الان هم بعد از امتحانات قراره همه با هم بریم اردو !! )  

+ : نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 23:16 به قلم :: مریم ::

گرما بیداد می کرد . با اون که خورشید گاه پشت ابر بود اما خب هوا گرمایش را داشت . ماشین هم که توی اون ترافیک راه نمی رفت . لاک پشت تندتر از اون می رفت ! پنجره های ماشین همه شون باز بودن و پرده ها هم به کناری زده شده بودن ! اما دریغ از وزش بادی ... نگاه ها به ظرف های خالی آب معدنی مونده بود ! راننده هم دلش به حال بچه ها سوخته بود . می گفت تا از این ترافیک رفتیم بیرون براتون آب خنک می گیرم .

حالا که ترافیک رو رد کرده بودیم هیچ مغازه ای دیده نمی شد ! جلوی یخ فروشی نگه داشت . پیاده شد و توی یه سطل یخ گذاشت و اومد توی ماشین دوباره . جاده شلوغِ شلوغ بود . هیچ حرکتی احساس نمی شد . پلک هامو باز کردم . دیدم بچه ها یخ شکسته شده رو برای رفع تشنگی می گیرن . نگام روی سطل می مونه . با دیدن سطل یاد یه چیز میافته . هم خنده ام می گیره از اون اوضاع و هم یه غم !! ... توی جاده جاجرود هستیم و همه ی ماشین هایی که از کنارمون رد می شن مثل ما حتی قطره ای آب توی ماشین ندارن ! یخ رو می شکونم . نمی ذارم بچه ها روی یخ که با سطل تماس داشت رو بگیرن . اعتراض دارن اما می گم بعد بهتون می گم دلیل کاری رو که دارم انجام می دم . عطش بچه ها فروکش می کنه . هشت نفر بیشتر نیستیم . مسئولمون افسریه پیاده شده و ما ... چیزی که با دیدن سطل به ذهنم رسیده بود رو به راننده آهسته گفتم و اون حرفم رو تصدیق کرد ... بوم هن کنار یه مسجد ایستادیم . بچه ها همه کنار حوض جمع شده بودن و آب روی هم می پاشیدن ! یه دفعه یکی پرسید چرا یخ ها رو اون طوری می دادی دستمون ؟!!

لبخندی تقریبا غمگین گوشه ی لبام نشست : سطل شستن ماشین بود !!!

+ : نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:27 به قلم :: مریم ::

این سفر هم با تمام خستگی هایی که داشت ؛ با تمام مشکلاتی که بود و پیش اومد خیلی خوب بود و به همه ی ما خوش گذشت ...

حتی موقعی که توی اون ترافیک سنگین گرفتار شده بودیم و تا از پارکینگ مازندران خارج بشیم دو ساعت تقریبا طول کشیده بود ... حتی توی ترافیک جاده ها ... حتی اون لحظه ای که آب معدنی تموم شده بود و همه فقط یه جرعه آب می خواستیم برای رفع تشنگی !! ...

خیلی اتفاقات دیگه که وقتی رفتیم دانشگاه باید بریم حرفامونو بزنیم ! و ازشون صحبت کنیم ...

تنها می تونم بگم که مدیریت خوبی داشتیم و همین جا از آقای حمید بذرافشان تشکر می کنم به خاطر زحمت هایی که کشیدن ....  

+ : نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 21:23 به قلم :: مریم ::

 

معمولا گاهی وقت ها چیزهایی می نویسم که شاید به صلاح دید خودم نمی شه اون لحظه توی وب گذاشت و این تاریخ گذشته ها همون مطالبی است که گاه احساس می کردم که نباید نوشته شوند ... ان دومین تاریخ گذشته است ... یا علی

 

 

هر چند وقت یک بار یه عده از بچه ها دور هم جمع می شیم و در مورد موضوعات مختلف یه بحث کوچولو راه میندازیم . هر دفعه هم هر کسی که خواست پا می ذاره توی بحث ؛ آتیشی به پا می کنه و بعد خودش رو می کشونه کنار ... اون روز بحث ما سر دوستی های جوونا بود !!! به قول یکی از بچه ها همین دوستی های کاذب و خیابونی که برای یه مدت هست ... یکی گفت که توی این دوستی ها بیشتر دخترا میذارن و میرن !!! و بعد با لحن خاصی گفت : دخترا همه شون نامردن !!!! ... یه کمی مراعات ما چند نفری که نشسته بودیم و نکرد !! ... منم با یه معذرت خواهی گفتم : نمی خوام به شماها توهین یا جسارتی داشته باشم اما ... هر دو نفر چه دختر و چه پسر این ترک رو دارن ! گاه دختر ترک می کنه و گاه پسر !! مثلاً ....

... و شروع کردم ماجرای خودم رو به توضیح دادن البته گفتم ماجرای یکی از دوستام هست ! همون جمع کوچیک خیلی متأثر شد !! و بعد ... خب معمولا این جور بحث ها به هیچ نتیجه ای نمی رسه !!!

... و امروز بعد از یک هفته که دوباره همون موضوع همیشگی رو پیش کشید . وقتی گفتم چرا من ؟! مثل همیشه گفت : به خاطر این که مثل بقیه بچه ها نیستی ... نه خیلی صمیمی و نه خیلی خشک !! متعادل هستی ... رفتارت ، متانتت ... و ... یه کلمه گفت که خنده ام گرفت . این که ظاهر و باطنم یکیه ! گفتم از کجا می دونی ؟! شاید اونی نباشم که توی ظاهر نشون می دم ! ... به قول خودش آدم بتونه یه بار ، دو بار جلوی خودش رو بگیره اما دفعه ی سوم نمی تونه ... می گم شاید من اونقدر ماهر هستم که تونستم این همه مدت خودمو نگه داشته باشم !! ... گفت : ممکنه اما چشمای آدما خیلی چیزا رو لو می دن و برملا می کنن ! بهش گفتم مریم گذشته رو می تونی توی ماجرایی که هفته ی پیش تعریف کردم پیدا کنی ... اونم گفت که می دونستم ماجرای خودته ! لحن صحبت کردنت تابلو بود اما فقط من متوجه شدم !!! می تونی همه چیز رو فراموش کنی ... همه چیز رو ...

26/1/87

+ : نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:52 به قلم :: مریم ::

توی صحن انقلاب نشستم . درست روبروی گنبد . صحیفه ی سجادیه توی دستم هست و دارم می خونم . چند دقیقه ی پیش بود که زیارت نامه رو تموم کردم . یه پیرزن با لبخند مهربونی گوشه ی لباش نزدیک می شه . با همون لهجه ی شیرین مشهدی ازم می پرسه که مشهدی هستم ؟! منم می گم نه ... کنارم می شینه . شروع می کنه به صحبت . از خودش می گه . از من سوال می پرسه که راستش رو بگم خیلی از سوال هاش رو متوجه نمی شدم و برای خودم همین جوری یه جواب درست می کردم !!! لقمه ی نون و پنیری که توی بقچه ی کوچیکش داشت رو با اصرار بهم داد ! خیلی دعام کرد ... خیلی ... چهره اش برام آشنا بود ... حتم داشتم یه جایی ؛ توی اون گذشته های دور دیدمش اما نمی دونستم کجا ... وقتی می خواست بره ازش اجازه گرفتم که یه عکس ازش بگیرم ! اونم با مهربونی تموم اجازه داد ... لحظه ی رفتن نگام کرد و گفت : رفتی مرقد امام و حضرت معصومه منو یادت نره و دعام کن !! ...

مادرم اینا که اومدن عکس رو نشون دادم ... مادرم گفت : چقدر شبیه مش نه !! ( مادر بزرگش که فوت کرده ... قبل از تولد من ) هست !! ... وقتی دیروز آلبوم ها رو آوردم جلو دیدم که خیلی شبیه بود و هست !!

دیروز صبح هم از دانشگاه زنگ زدن که اسم منو برای رفتن به مرقد امام رد کردن !!! زمان حرکت هم دوشنبه غروب ...

+ : نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:21 به قلم :: مریم ::

سلام ...

برای همه ی اونایی که التماس دعا داشتن ، دعا کردم ...

امروز صبح هم که اومدم نظرات پر بار شما رو خوندم !!! رفتم توی وبلاگی که قبلا می رفتم ... یه خبر خوشحال کننده شنیدم ... بالاخره نیمه ی گمشده ی مسافر لحظه هام پیدا شد ... از این جا هم بهش تبریک می گم ... هم به مسافر لحظه ها و هم به نیمه ی گمشده اش ...

با اون که تازه بودم مشهد اما دلم تنگ شده برای حرم ... برای اون گنبد طلایی ... دوست دارم دوباره وارد بشم و اذن دخول بخوام ... آقا دلم براتون تنگ شده ... موقع خداحافظی به زبون خودم خداحافظی می کردم !! ... به آقام گفتم که یه وقت نشه تا هفت سال دیگه ما رو بطلبی !!!

دیشب ساعت یک رسیدیم !! طفلک بابام .. فکر کنم بدترین روزای عمرش رو توی این مدت گذروند آخه نمی تونست بیشتر از 80-90 بره !!! فکرش رو بکنین بابای من که جاده ی بهشهر نکاء رو با 140 تا سرعت میره این قدر راه بره !!! ( آخه توی راه رفتن در عرض 30 دقیقه دو بار جریمه شدیم !! می خواستن ماشین رو هم ببرن پارکینگ که ... با سرعت 80 ما رو گرفتن !!! )

از این چند روز :

وقتی برای اولین بار وارد حرم شدم دلم پر کشید سمت اون گنبد طلایی ... خیلی وقت بود که نرفته بودم ... همه ی حرفام رو از یاد برده بودم ... موقع اومدن از حرم دلم نمیومد بیام بیرون ... نگاهی به ضریح انداختم تموم حرفام یادم اومد ... به آقام حرفامو گفتم ... تموم حرفای دلم رو !! ... دست به ضریح نرسید ...

برای خداحافظی هم دل طاقت نداشت ! بابای گرامی هم سعی می کرد بیشتر از 100 نره !! که خیلی داشت هنر می کرد ... از خراسان که اومدیم بیرون سرعتش شد 140( حالا یه کم بیشتر و کمتر توی بعضی نقاط ) تا بهشهر خوب اومدیم بدون هیچ مشکلی اما ... بالاخره گشت نامحسوس ما رو گیر انداخت و 20 تومن دیگه شرمنده شدیم !!! جمعا شد 60 تومن  شرمندگی !!!

یه اتفاقی هم دیروز برای من افتاد که شاید به ماجرای امروز ربط داشته باشه ... وقتی مطمئن شدم حتما می گم ... فقط اینو می تونم بگم که شاید دوباره تا چند روز دیگه نتونم آپ کنم ... اما تمام سعی ام رو می کنم که فردا حتما آپ بشه !!!

یا علی

+ : نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:1 به قلم :: مریم ::

منتظر جواب نماند . در ساحل شروع کرد به قدم زدن . شاید می خواست وزش موها و لباس هایش را در باد ببینم . هر قدمی که بر می داشت ، جای پایش سبز می شد و بلافاصله از میان سبزی ، شکوفه های سفید می رویید .

گفتم : من خسته شده ام از این همه رنگ و نیرنگ . همیشه دنبال کسی می گشته ام که اینقدر زمینی نباشد .

نیمرخ بر روی تنه ی بریده ی درختی نشست . نگاهش را بیش از گردش سر و گردنش ، گرداند ، آن قدر که دو مردمک در گوشه ی چشمها نشست و سفیدی پلک ها که به آبی می زد ف خودی نمایاند . و گفت : « تو خودت چقدر آسمانی هستی ؟ دلت تا کجا آسمانی است ؟ »

چه باید می گفتم ؟ گفتم : همین قدر هست که نفسم در زمین می گیرد و زمین تنگی می کند برای دل من .

می خواسم بپرسم : شما چطور ؟ شما کجایی هستید ؟ از کجا آمده اید ؟

جایی که من نشسته بودم ، شت سرم جنگل بود و پیش رویم دریا . فکر کردم شاید از ملتقای جنگل و دریا آمده باشد ، یا از بالای کوه ، از لا به لای درخت های به هم پیوسته . جایی که زن های گالشی ناگهان از لای بوته های تمشک ظاهر می شوند . با همیانی آویخته از دو سو و گاهی کودکی بسته بر پشت ... ولی ... او هیچ شباهتی به گالشی ها نداشت . اندام موون  کشیده ، پوستی به روشنی یاس و دست هایی که از لطافت به بال می مانست . از دریا هم نمی توانست آمده باشد . هیچ پری دریایی ، اینقدر به آدمیزاد نمی ماند . اما ... هیچ آدمیزادی هم نی توانست اینقدر به پری شبیه باشد .

گفتم : این بلور مال این طرفها نباید باشد .

خندید .

گفتم : و این مرواریدها هم .

گفت : چه خوب کارشناس کالاهای منطقه اید ! نکند به تجارت مشغولید .

گفتم : سرمایه مرا به مفت هم نمی خرند .

گفت : کسی  اهل معامله ی دل نیست . نفروشید .

گفتم : نمی فروشم .

گفت : در معرض فروش هم نگذارید . بارِ شکستنی در انبار امن تر است .

گفتم : حتی اگر بپوسد ؟

گفت : نمی پوسد . بلور که نمی پوسد .

گفتم : شما که بیش از من خبره ی جنسید .

خندید

و عطر دل انگیزی شبیه اقاقیا پیچید .

گفتم : چه می شد اگر شما همیشه می بودید و همیشه می خندیدید . به گمانم زمین و آسمان از عطر اقاقیا پر می شد .

گفت : لحظه ها را دریابید . همانند ابر می گذرند .

و به آسمان نگاه کرد که تکه ای ابری سفید از بالای سرمان فاصله می رگفت . اکنون تمام نجابت آسمان را در آبی نگاهش می شد دید .

گفتم : زیبایی و نجابت با هم جمع می شود ؟

گفت : این دو از اول با هم بوده اند . عده ای برای این که حکومت کنند ، بینشان تفرقه انداخته اند .

پرسیدم : حکومت بر ؟

پاسخ داد ، هر دو . هم زیبایی و هم نجابت .

گفتم : پس شما متعلق به دوره های اولید که این هر دو را با هم دارید ؟

گفت : ( شاید به تعارف ) : نگاهتان این طور می خواهد .

گفتم : نه ، نگاه من فقط شما را معنا می کند .

گفت : آن چه تو گنجش توّهم می کنی

          از توّهم گنج را گم می کنی


ادامه ي دل نوشته ها
+ : نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 22:41 به قلم :: مریم ::

نگاهم از پنجره می گذرد . روی آن تکه سنگ ها خیره می ماند . دلم پر می کشد برای آن سمت دیوار . برای آن سمت نرده ها و این پنجره ... نه پنجره و این دیوار و نرده تقصیری ندارند ... تقصیر از آنِ نگهبانان هست که ... دستی دلم را چنگ می اندازد . قطره ای اشک گوشه ی چشانم می نشیند . فریاد در حنجره ام از صبح خفته است ... !!! ... بغضم رهایم نمی کند تا سبک شوم ... به یاد شب هایی میافتم که تا نزدیکی های سحر اشک می ریختم اما حال ... اما حال که در نزدیکی حرم هستم اشکم مرا یاری نمی دهد ... کلمات مرا یاری نمی دهند تا سخنی بگویم و بر لب جاری سازم ... امروز بقیع شلوغ تر از هر روز دیگر بود ... مزار دختر پیغمبر شلوغ تر بود و مسجد فاطمه و منزلش ...

دود از منزل فاطمه برخاسته بود و کسی گمان نمی برد که ... فاطمه تو و علی چقدر غریب بودید و چه غریبانه به خاک سپرده شدی در دل شب ... و علی چه غریبانه در دل چاه سخن می گفت ...

هوای بقیع چقدر گرفته است امشب و کبوتران بقیع که ...

+ : نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:4 به قلم :: مریم ::

پنج شنبه 26/2/87

خسته شدم از آدمایی که فقط به ظاهر نگاه می کنن ... خسته شدم از کسایی که فقط نصیحت کردن رو بلد هستن ... خسته شدم از آدمایی که خودشون رو راستگو و با صداقت می دونن اما دو رو هستن ... تا وقتی پیشت هستن از تو می گن و خوبی هات و بعد وقتی که تو نیستی در نبود تو ، اون بتی که خودشون با دستای خودشون ساختن از بالای اون بلندی میندازن پایین !!! ... خودشون تو رو پاکترین می دونن اما ممکنه پشت سرت هزار تا حرف ردیف کنن !!! ... از همه چیز و همه کس انگاری خسته شدم ... از بچه های کلاس که فقط منتظر یه فرصت هستن که کلاس رو تموم کنن !! از استادی که داره پول واحد عملی رو می گیره اما هنوز ، تا این لحظه که آخرای ترم هست دانشجوها یه برنامه رو هم پای سیستم ها اجرا نکردن ... !! ... از دانشگاهی که وعده هاش سر خرمن هست !! ... از همه ی اونایی که خودشون رو با صداقت می دونن اما پشت دیوار این صداقت پنهون می شن ( یکیش شاید خودِ من !!! )


ادامه ي دل نوشته ها
+ : نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 22:25 به قلم :: مریم ::

همان لحظه ی اول که دیدمش ، احساس کردم باید سانتاماریا صدایش کنم . نمی دانم چرا ناگهان این اسم به ذهنم خطور کرد . چندی پیش که برای سیاحت به کلیسای سن مارکو رفته بودم ، این اسم را در نیایش مسیحیان شنیدم و همان لحظه تمام صفا و پاکی مریم مقدس ، با این نام به دلم نشست .

اما این اسم و این خاطره ، پس از سالیان سال ، کاملاً از ذهنم رفته بود تا زمانی که او آمد . این طور نبود که هیچ نسبتی با مریم مقدس ، مادر آن پیامبر مهربانی داشته باشد ، بلکه وقتی او را دیدم ناخودآگاه احساس کردم ؛ هیچ نامی نمی تواند پاکی و صفا و معنویت و زیبایی را یکجا و به این اندازه برای من تداعی کند .

گفتم : اجازه می دهید شما را سانتاماریا صدا کنم ؟

خندید . موهایش صاف و بلند و خرمایی بود . چشمهایش به یک رنگ نمی ماند . گاهی قهوه ای می شد ، گاهی سبز . بسته به این که کجا را نگاه می کرد . دماغی کوچک و خوش ترکیب در بالای لب های زیبایش نشسته بود و مژه های خرمایی اش چون چتری از آن همه زیبایی چشم ها محافظت می کرد .

وقتی که می خندید ، انگار از دهانش ، شکوفه های کوچک یاس می چکید .

شفافیت دندان هایش ، نگاه را بی اختیار ، خیره می ساخت .

لباسی لطیف و بلند و آبی پوشیده بود که حریر ، پیش پایش ، سنگ می نمود .

پیش از این بارها او را در وادی خیال دیده بودم . اما هیچگاه تا این اندازه ، ملموس و به دست آمدنی نبود و هم دوست داشتنی . می آمد ، سر می زد ، آشوبی به پا می کرد و می رفت . یک لحظه هم نمی ماند تا به او بگویم چقدر در جستجویش بوده ام .

گفت : حالا چرا « سانتاماریا » میان این همه اسم ؟

گفتم : نمی دانم .

و در مکثی کوتاه به چشم هایش خیره شدم و ادامه دادم : « ولی اگر قرار بود آینه ای مقابل آن مریم آسمانی بگذارند در زمین بی شک شما تصویر روشن آن آینه می شدید » ؟

گفت : خدا کند افقهایت همیشه همین قدر آسمانی بماند . می ماند ؟

+ : نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:15 به قلم :: مریم ::

توی این یه هفته ، درست بعد از آخرین تماس خیلی فکر کردم . به همه چیز ، به تو ، به خودم ، به حرفا و کارایی که تا حالا انجام دادم و انجام دادی ... نمی دونم ، اما تا قبل از آخرین تماس و برخورد تو احساس می کردم که بر می گردی ، یه جورایی می شه گفت که شعله ی امید اومدن دوباره ی تو با نور کمی روشن بود اما ... حالا دیگه خودم ، با دستای بی حس و روح خودم اون شعله رو خاموش کردم ... تصمیم خودم رو گرفتم ، نمی تونم برای کسی منتظر باشم که حتی لحظه ای به من فکر نمی کنه و نمی خواد که صحبت های آخر منو بشنوه ... می خوام بی رحم بشم  ... می خوام سنگدل بشم !! می خوام پا بذارم روی احساسات پاک قلبم ... هر چند سخت اما می خوام پا بذارم روی علاقه ام به تو ، قبل از این با خود می گفتم اگر روزی بازگردی دسته گلی از گل های زیبای احساس را با واژه ها می آرایم و به استقبال حضورت می آیم اما امروز می گویم همان دسته گل را تقدیمت می کنم و از کنارت می روم ... به قول لیلی کسی که یه بار عهد و پیمانش رو شکست چه امیدی می توان بهش داشت که دوباره این کار نکنه !!!

می توانم فراموشت کنم ، تو را و تمام خاطرات تو را . می توانم به این بیاندیشم که تو هم یکی از شخصیت هایی بودی که ازشان می نوشتم ... داستانی رو که دارم مینویسم بعد از نوشتن مثل یه داستان نگاش می کنم نه یه ماجرای واقعی ... !!! ...

یادم میاد یه روزی بهت گفتم که همه چیزای جدی زندگیمون از یه شوخی شروع می شه ... خوب به این قصه نگاه کن ! این قصه هم از یه شوخی شروع شد و ...

 

+ : نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:19 به قلم :: مریم ::

دوازده به در :!!!!

دیروز با یکی از خاله هام رفتیم جنگل . دختر دائی ام رو هم همراه خودمون برده بودیم . خوش گذشت . اما چون هوا سرد بود من سریع رفتم توی ماشین . عجله هم داشتم که زودتر بیایم خونه آخه کارای پیک نوروزی ام که یکی از اساتید داده بود مونده بود ...

خونه که اومدیم یه خبر خوب شنیدم ... دوست گرامی بنده سی دی نرم افزاری منو که برای کارت تلویزیون کامپیوترم می شه رو بعد از یک سال پیدا کرد و قراره توی چند روز آینده برام بیاره ...

از شب هیچی نمی تونم بگم ... آخه از چی بگم ؟ از اون ده ، پونزده sms که برای مسافر لحظه هام فرستادم و هیچ کدوم delivered نخورد ؟؟ از اون sms هایی که حاوی یه متن بود و در طی یک ساعت ارسال شد اما هیچ کدومشون نرسید ؟!!!!

 

سیزده به در در ادامه ی مطلب....


ادامه ي دل نوشته ها
+ : نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:21 به قلم :: مریم ::

دیشب چقدر اشک ریختم ؟!!؟؟ نمی دونم !!! وقتی اشکام سرازیر شده بودن یاد شعر سعید شهروز افتادم : « وقتی که گریه ام می گیره * دلم می گیره مبارکه * قدر اشکاتو بدون * هنوز چشات می کلکه * وقتی که گریه ام می گیره * یه آسمون بارونی ام * اما به کی بگم خدا * من تو دلم زندونی ام » ... دخترک می گه : « اشک ریختن برای چی ؟! برای کی ؟! برای کسی که تنهات گذاشته و نمی خواد بدونه که تو چی می گی ؟! برای اونی که وقتی دیدیش جرأت نکردی بری بهش سلام بدی ؟! ... » بعد هم یه لبخند با نمک گوشه ی لباش نشست و گفت : « آخ مریم که اگه سوار من این کارا رو می کرد ... می دونی چی کار می کردم ؟! »

اشکامو پاک کردم . به صورتش

 

( در ادامه ی مطلب ... )


ادامه ي دل نوشته ها
+ : نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:5 به قلم :: مریم ::

نگاهم روی تُنگ شیشه ای می مونه . بی حرکت . و بعد ماهی کوچولویی که سرش و از آب میاره بیرون . نگام حرکات ماهی رو نظاره می کنه . با خودم می گم خوش به حال ماهی ها . اگه گریه کنن و اشک بریزن هیچ کس متوجه نمی شه . حتی ماهی ای که از کنارش می گذره . هیچ س متوجه نمی شه که چشای این ماهی قرمز شده از شدت گریه کردن !! با خودم می گم که ای کاش برای لحظاتی یه ماهی بودم تا راحت گریه کنم ! تا به سوالای جورواجور و نگاه های اطرافیام جواب ندم !! تا برای لحظاتی خودم باشم . برای خودم . این نقاب که مدتی است از روی صورتم برداشتم خیلی ها رو کلافه کرده !! یکی نیست بگه بابا من می خوام خودم باشم !! خودِ خودم ... به شماها چی کار دارم ؟! بابا من دارم زندگی خودم رو می کنم و شما ها هم زندگیی خودتون رو . هر کسی رو بالاخره توی گور خودش می ذارن . نمیان یقه ی شما رو نمی گیرن که بگن چرا فلانی نقابش رو برداشت از روی صورتش مقصر شما بودید !! میان ؟!! میان تا این سوال رو بپرسن ؟!!!

می خوام یه سری تغییرات توی زندگیم بدم . آرزوهایی که قبلا می خواستم به انجام برسه و نرسید ... اونم به دلایلی که نشد . حالا موجه یا غیر موجه . یکیش هم تحصیل توی رشته ای که دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم !! می گن همزمان نمی شه توی دو تا دانشگاه درس خوند !! منم صبر می کنم که درسم تموم بشه اگه شد برم ادبیات بخونم !!! اگه هم نشد یه جوری دنبال این رشته می رم !!! اصلا نمی دونم چی شد که پام به رشته ی کامپیوتر باز شد و بعد رفتم توی رشته ی ( آی . تی . سی ) !! بعد هم یه کار دیگه ای که خیلی بهش علاقه دارم که خیلی ها دارن می گن اشتباهه محضه !!! شاید برای انجامش از چند تا شهر دیگه هم تحقیق کردم تا به نتیجه ی دلخوام برسم !!! اگه هم نشد می رم پیش یکی از دوستام که قبلا این راه رو رفته !!!

برنامه هایی که برای به پایان رسوندن رشته ام دارم .... هووووووووووووووووووووف چه شود این چند سال عمر من !!!!

15/2/87
+ : نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:24 به قلم :: مریم ::

دلم می خواست با یکی حرف بزنم . پر بودم از اشک و بغض و حرف !!! اما کسی نبود ... به هیچ کس انگار نمی تونم اطمینان کنم ...!! ... توی اتاق کسی نیست . آهنگ محسن یگانه روشن بود و روی تکرار ... چشمام تر شده . به راحتی کلید های کیبورد رو نمی تونم ببینم !!! زیر لب با خودم زمزمه می کنم . نمی دونم با خودم حرف می زنم یا ... دستی را روی شانه هایم حس می کنم . نگاه می کنم به پشت سرم . چشمای آشنای ... آهسته می گم : گفته بودم که برو ؛ چرا برگشتی ...؟؟!!!...

-        به وجودم نیاز داری . می دونم که دلت پر از حرفه ... پر از گلایه ... گریه کن مریم ... پر شده ای از اشک های فرو خورده ... از فریادهای توی گلو خفه شده !!! ...

-        دخترک گفته بودم که برو ... گفته بودم که تنهام بذار ؛ مثل مسافر لحظه هام که منو میون این همه هیاهو تنها گذاشته ... مثل ماه شب های تارم ، ماه آسمانم که مرا در اوج شادی تنها گذاشت و با غم آشنا کرد ... دخترکم برو ...

خیره خیره نگام می کنه . توی نگاش یه برق خاصی هست . یه حس عجیبی سر تا پامو فرا می گیره . بغض می ترکه و بعد این شونه های دخترک قصه هام هست که پذیرای اشکام می شه . می خوام از آغوشش بیام بیرون اما نمی ذاره !

 

پ . ن : نمی دونم چرا ... اما برگشت . برگشت تا حرفامو بشنوه . بهش گفته بودم که بره و سراغی از من نگیره اما برگشت ... برگشت پیش کسی که باید از گذشته ها دل بکنه ...  

+ : نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 21:58 به قلم :: مریم ::

کوله بار سفرت رفت و نگاهم را بُرد

 نه تو دیگر هستی

نه نگاهی که در آن دلخوشی ام سبز شود

سایه می داند که به دنبال نگاهت همچو ابر سرگردانم

هیچ کس گمشده ام را نشناخت

تابش رایحه ای

بی خبر آورد کسی در راه هست

چشمی از درد دلم آگاه است

کاش هیچ وقت عشقی متولد نمی شد که روزی احساسی بمیرد

 

پ . ن :

          شاید این شعر یه جورایی حال و روز این روزای منو توصیف کنه ... یا علی

+ : نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:1 به قلم :: مریم ::

وارد مینی بوس شد . نگاه پیر و خسته اش را روی صندلی ها چرخاند . هیچ کدام خالی نبودند . نمی دانم چرا اما به دلم افتاد که جایم را به او دهم و خودم روی چهار پایه ! بنشینم . از جا برخاستم و به او تعارف کردم . اول قبول نمی کرد اما وقتی دید که من مصمم هستم نشست . ماشین به حرکت در آمد . هنوز از شهر خارج نشده بودیم . از توی کیف پارچه ای اش شکلاتی بیرون آورد و به من داد . نمی خواستم قبول کنم اما آهسته گفت : سهم شماست ... شما انتخاب شده اید ... !!! ...

چشمانش سبز بودند و گیرا . شکلات را گرفتم و در دستانم نگه داشتم . نگاهم می کرد . می خواست حرف بزند . این را از چشمانش می خواندم . احساس می کردم آشناست و او را می شناسم ! پرسید : دانشجویی ؟!!

گفتم آره . از سختی های زندگی گفت . از فرزندانی که بزرگ کرده بود . از نوه هایی که گاه گاهی به دیدارش می روند تا او را از تنهایی نجات دهند . می گفت خیلی سال پیش همسرش را از دست داد . همسری که عاشقانه همدیگر را دوست داشتند ! ... به یکباره صدایش آهسته شد . گویی از داخل چاهی با من حرف میزد !

دنیا پر شده از لیلی های زودگذر ... از لیلی هایی که تنها برای چند روز می مانند و بعد یا مجنون آن ها را تنها می گذارد یا خودشان از مجنون فاصله می گیرند ... تو مانده ای این وسط ... تو انتخاب شده ای بدون این که بخواهی و بدانی ... تو عالم رویا دیشب دیدمت . وقتی وارد ماشین شدم و چهره ات را دیدم شناختمت اما شک داشتم . اگر از جایت بلند نمی شدی و صندلی ات را به من نمی دادی تا بشینم شاید پشیمان می شدم و از ماشین پیاده می شدم !!!

خیلی نزدیک هستی به مقصودت ... خیلی نزدیک فقط کمی تلاش می خواد ... از خدا بخوا که کمکت کنه ...

 

پ . ن : این همون داستانک چند شب پیش هست ... وقت نکردم که ویرایشش کنم اگه بد بود شرمنده ...

یا علی

+ : نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 21:51 به قلم :: مریم ::

می خواستم داستانکی رو که دیشب نوشته بودم رو بذارم توی وب که پشیمون شدم ... می خواستم نوشته ای که همین الان نوشته بودم رو بذارم که دیدم جز مغشوش شدن ذهن خواننده چیز دیگه ای به همراه نداره چون پر بود از جمله های دَرهَم و بَرهَم !!! ( که حتی خود من هم از خوندنش دچار گیجی می شدم !!! ) ...

قبل از اذان بود که بچه ها یکی یکی زنگ زدند که کلاس فردا تشکیل نمی شه !! هنوز توی بُهت بودم و به این فکر می کردم که واقعا کلاس تشکیل نمی شه ؟!! که دیدم از دانشگاه تماس گرفتن !! مسئول آموزش بود !!! و اطلاع داد که این خبر ناگوار درسته !! و قراری که فردا داشتیم موکول شد به هفته ی آینده ... نیست که با یکی از بچه های کنترل کیفی قرار داشتیم و اونم فقط پنجشنبه ها کلاس داره !!! طرح هایی هم که قرار بود برای آبادانی دانشگاه خوشگلمون بدم هم افتاد برای جمعه !! ( به نظر خودم سازنده هست حالا نظر بچه های انجمن رو نمی دونم !! )

بعضی از نظرات پست قبلی رو حذف کردم ... از لحن زیادی صمیمانه خوشم !! از لحن بابایی که فقط و فقط یه نفر می تونست بهم بگه ... آخه این همه نظر می ذارین ... نظراتتون که خصوصی نیست چرا می ذارید نظر خصوصیJJJ !!!

یا علی

+ : نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 22:35 به قلم :: مریم ::

تا حالا شده حس ششم شما بهتون بگه چه اتفاقی قراره بیافته و شما بی خیال باشید و با خودتون بگید این فقط یه حسِ ؟!!! ... تا حالا شده توی یه زمان دو تا احساس متفاوت بیاد سراغتون ؟! مثل غم و شادی ؟!!! ... تا حالا شده برای دیدن کسی لحظه شماری کنید و خودتون رو آماده کنین برای کلی حرف اما تا وقتی می بینینش ( این دیگه چه فعلی هست من نمی دونمJJJ !!! ) هم حرفاتون یادتون بره و هم جرأت نکنین برین جلو که سلام کنین !!؟؟!!! ... تا حالا شده که حس کنید دارید از درون می سوزید اما انگشتای دست و پاتون سر باشه مثل یه تیکه یخ ؟! انگاری حرارت بدنتون به این نقطه ها نمی رسه ؟! ... تا حالا شده چشماتون رو ببندید بعد با خودتون بگین که حالا وقتی چشمم رو باز می کنم می بینم همه اش یه خواب بوده !!! ( چه توی شیرینی زندگیتون و چه توی تلخی زندگیتون ؟؟؟ ) اما وقتی چشم باز می کنین می بینین که توی حیقیت ، اون وسط وسطاش هستین و خیلی از اون خواب فاصله گرفتین ؟! ... تا حالا شده ...

+ : نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 22:9 به قلم :: مریم ::

در به روی تو ببندد تو مرو صبر کن آنجا

که پس از صــبر ترا او به سر صدر نشاند

چــو به روی تو ببندد همه درها و گذرها

در دیگر بگشاید که کـــس آن راه نداند
+ : نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:18 به قلم :: مریم ::

سخت ترین لحظه تو زندگیت اینه که بفهمی واسه کسی که تمام زندگیته ، فقط یه تجربه بودی ...

 

پ . ن :

پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم

گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم

کوه غمُ رو شونه ام دیدی و بر نداشتی

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

+ : نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 19:45 به قلم :: مریم ::

استاد هر چی تمرین می داد من و یکی از بچه ها می نوشتیم و تحویل می دادیم !!! همه ی برنامه ها هم درست می نوشتیم ... نمی دونم چرا ولی باز حالم منقلب شد !! شیرین و هدا هم می خواستن منو مثلا دلداری بدن که وضع بدتر شد و اشک ....

استاد یه مسئله داد . می دونستم که باید چی کار کنم اما ... با خوشحالی اومد بالای سرم و گفت : ببینم چی نوشتی ؟! تو همیشه می نویسی ؟!!

منم با خجالت گفتم : هنوز هیچی ننوشتم !!! ( اینم از چهارتا شدن چشم استاد امروز )

موقع اومدن هم با یکی از دوستان تا ساری اومدیم . خوب بود و خوش گذشت . دست فرمونش خوب بود فقط اگه ماشین های دیگه جلومون نمی اومدن !!!

از الان هم قراره گوشیم خاموش بشه ... تا کی معلوم نیست ... هنوز هم جای خلوت و دنج گیر نیاوردم تا فردا ببینم چی می شه !!

+ : نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 22:29 به قلم :: مریم ::

مهندس زائری امروز چشاش به گمونم چهار تا شده بود از دست من !!! شاگرد زرنگ کلاسش ( منظور همون فعال هست ، این قلب رو بچه ها روی من گذاشتن ) امروز ساکت بود و هیچ حرفی از نوشتن برنامه ها نمی زد !! موقع کوئیز ( از لفظ کوئیز بدم میاد ) هم همین . چند خط الگوریتم نوشتم و تحویل دادم . آخر کلاس هم گفت : خانم .... امروز چرا فعالیت نداشتین ؟ ... منم تنها به این که حالم زیاد خوب نیست بسنده کردم ... جزوه هام هم که توی انشگاه موند و اومدم خونه !!! به قول خانم برزگر یه فتو از جزوه رو بذارم پیشش تا بچه ها برن بگیرن !!!

حوصله ی کلاس فردا رو ندارم ... اگه هم نرم چیزی از درس متوجه نمی شم ... به خاطر بچه های کلاس مجبوریم که تحمل کنیم ما چهار ، پنج نفر ...

برای تنها بودنم هم دارم یه فکرایی می کنم ( هر چند می دونم که عملی نمی شه )
+ : نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:53 به قلم :: مریم ::

هر سه شنبه انتظار اینو می کشم که وقتی بابا میاد خونه بگه کارا درست شد و فردا می ریم مشهد ... اما نمی دونم چرا این کارای ماشین درست نمی شه ... دیشب هم که دلم هوای جمکران رو کرده بود ...

الان هم دارم آهنگ سنتوری رو که محسن چاوشی خونده رو گوش می دم . یه جورایی به حال و روز این روزای من می خوره . خیلی وقت بود که تصمیم داشتم با خودم خلوت کنم . چند روزی با کسی حرف نزنم . چند روزی جواب تلفن و اس ام اس دوستان و آشنایان رو ندم اما هر دفعه خواستم این کار رو انجام بدم یه مشکلی پیش اومد . نمونه ی بارزش همین هفته ی گذشته . با مسئولیت هایی که روی شونه هام هست مجبورم برم دانشگاه و جواب تلفن ها و .... این چند روز که بگذره می خوام تنهای تنها بشم . من باشم و خدای مهربونم که حرفامو می شنوه . یعنی کاری به کار کسی نداشته باشم . گوشی رو یا خاموش می کنم یا می ذارم روی سایلنت ... که فکر کنم خاموش کنم بهتر باشه . حوصله ی کلاس شنبه رو ندارم با اون استادمون که هیچی یاد نمی ده و کاری جز مگس پروندم توی کلاس نداریم .!!!! ... دست و پاهام سردِ سردِ اما دارم از درون می سوزم . حرفای دلم بیشتر منو می سوزونه ...

پ . ن : می نویسم و پاک می کنم ... این چند روز کارم همین شده . ای کاش می شد تنها بود . ای کاش قبول نمی کردم که رفت و آمد کنم و خونه می گرفتم برای این ترم . شاید این جوری راحت تر بودم ... !!! ...

 

پ . ن :من با زخم زبونا رفقیم

مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم

با توام که داری به گریه ام می خندی

کاش می شد بیای و به من دل ببندی

تنها بودن یه کابوس شوم عزیزم کار دل نباشی تمومِ عزیزم

( از بیت آخر فقط از مصرع آخرش خوشم نمیاد ... چون به این ایمان دارم که اگه تنهاترین شوم خدایم را هنوز دارم که احساس تنهایی نکنم ... )

+ : نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 22:9 به قلم :: مریم ::

 

 

دوست دارم هواری بزنم ....

 

 

 

+ : نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 21:46 به قلم :: مریم ::

وقتی بعد از چند وقت به جمع شما پیوستم تنها تو و رؤیا منو قبول کردین ... بقیه منو نگاه می کردن و هیچ نمی گفتن . من از نگاهشان متوجه می شدم که چی می گن . ناسلامتی یه عمر باهاشون زندگی کرده بودم و حرفاشونو شنیده بودم . قرار بود دوباره شماها متکلم وحده بشید و من بنویسم اما بچه ها زدن زیر قولشون ... قرار بود هیچ حرفی از گذشته ی من به زبون نیارین تا من راحت باشم و راحت به نتیجه برسم اما هر روز زخم زبون می زدین !!! ...

حالا دخترکم امشب ، شب بزرگی است ... امشب تو را می سپارم به خاطره ها . تو را می سپارم به آن گذشته های دور تا از تو جز یه شخصیت چیزی برایم باقی نماند . کار سختی است اما دیگر حتی به تو هم اطمینان ندارم . تو در وجود من هستی می دانم اما امشب باید کوله بار خود را ببندی و تا سپیده نیامده بروی . دیگر حرف هایم نه به تو خواهم گفت ، نه به تاریکی شب و نه به خواهرم !! ...

می گویم این یک راز است در حالی که همه از آن باخبر می شوند !!!

دخترکم اشک نریز . می دانم سخت است اما چه کنم که دیگر به تو هم اطمینان ندارم . مسافر لحظه هایم رفته . ماه آسمانم رفته . آسمانم بدون حضور ماه به سحر می رسد . این گونه نگاهم نکن دخترکم تصمیمی است که گرفته شده . می دانم خیلی جاها برایم سنگ صبور بودی اما حال احساس می کنم چاره ای جز این ندارم . دخترکم برو و تنهایم گذار که با من بودن تو را هم غمگین نکند ... این چهره هم اکنون بدون نقاب است ... دخترکم برو که دیگر تحمل نگاه های پی در پی تو را ندارم . برو به همه بگو که مریم ....

 می گن شکست شروع یه پیروزی هست .. نمی دونم اسمش می شه شکست گذاشت یا نه ؟! نمی دونم حکمتش چیه و کجاست ؟! اما هر چی که هست راضی هستم به رضای خدا ... شاید مصلحت نبوده که بخوایم دوست داشتنمون رو ادامه بدیم ... شاید لیاقت من خیلی کمتر از اون هست که فکرش رو می کنم ... آخر یه روز باید این سنگ صبور شکسته می شد و امروز همان روز بود ... بالاخره این سنگ صبور شکسته شد و هیچ کس شکستنش رو ندید ...

1/2/87

ویرایش شده در 2/2/87

+ : نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 22:41 به قلم :: مریم ::

پنج شنبه ای شانس آوردیم که استاد دست روی ما بلند نکرد !!! تازه متوجه شد که تا حالا هر چی رشته کرده پنبه شده !!!! کوئیز رو موکول کرد به هفته ی آینده !!! ( الگوریتم ها رو فقط من و یکی دیگه از بچه ها حل می کردیم )

جمعه هم سرویس مهد دانشگاه ساری تکمیل شد و راهی شهر مربوطه شدیم !! هوا هم ماشاء الله خوبِ خوب بود !!! باد می وزید !!! استاد محمدی هم مجبورِ که این بچه های باهوش رو تحمل کنه و پاسکال رو به جای ساختمان داده یاد بده !!! جای شکرش باقیست که این هفته یه آفرین و احسنت نثار ما کرد وگرنه عقده ای می شدیم !!! برای نهار هم آش رشته داشتیم !! می گن آش پشت پا رئیس دانشگاه بود حالا راست یا دروغش پای راوی ... !!! ... تا نزدیکی های غروب هم دانشگاه بودم به خاطر مسئولیت هایی که رو شونه ام بود !!! ... شب هم بعد از مدت ها وب تربچه رو آپ کردم ... کلمه عبورش یادم رفته بود که بلاگفا برام فرستاد !! ...

شنبه فکر کنم بزرگترین دروغ رو به استاد گفتم !!! خالی بستم که هر چی یاد گرفتیم از توی کلاس شما یاد گرفتیم !!! ( نیست که آقای ایت با من کمی سر لج افتاده مجبوری ازش یه تعریفی کردم !!! ) کلاس تا دوازده بود اما چون کاری نداشتیم به عبارتی داشتیم مگس می پروندیم تا ساعت 11 فقط سه نفر توی کلاس بودن !!! بعد کلاس هم پیش مسئول آموزش ، کتابخونه و یه سری هم به بچه های ورودی که امروز اولین جلسه ی کلاسشون بود ... !!! ...

امروز هم هوا مثل دل من بود ... ابری به همراه باران های پراکنده ...  

+ : نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387لحظه ي دلتنگي 23:27 به قلم :: مریم ::

باز دوباره زانوی غم بغل گرفتی که چی ؟ یه کمی به فکر خودت باش . از اون روز تا حالا چند بار ...

سرش داد می کشم . می گم دست از سرم برداره . می گم بذار با خودم خلوت کنم . حالا که تنهام . حالا که کسی توی این اتاق نیست تا با نگاه پرسشگرش بفهمه دلیل اشک ریختنم چیه بذار راحت باشم ... خسته شدم دخترک . خسته شدم .

می گه : می دونم خسته شدی . مریم تو طاقتت بیشتر از این ها بود اما چی شده که حالا ...

می گم : طاقتم بیشتر بود اما اتفاقاتی که داره میافته ... خسته ام دخترک . تو رو خدا تو یکی نشو سوهان روح من . این روح خودش توی گذشته گرفتار و هنوز بر نگشته . نمی دونم چقدر زمان می خواد . نمی دونم چقدر فرصت می خواد برای اومدن . دخترک دلم گرفته . دلم از اون کسی گرفته که حرفامو نشنید . همون کسی که وقتی خواستم حرفامو بهش بگم گذاشت و رفت .

می خواد حرف بزنه . می خواد چیزی بگه که دستامو به نشانه ی سکوت روی بینی ام می ذارم و آهسته می گم : تو هم تنهام بذار . بذار کمی آسوده باشم . بذار کمی برای تنهایی های خودم که جز خدا کسی توش نیست اشک بریزم . مگه یه آدم چقدر تحمل داره . بذار برای کلمه هایی که توی حنجره موند و تبدیل به حرف نشد اشک بریزم ... دخترکم برو ... برو و بذار ....

+ : نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:18 به قلم :: مریم ::

قراره از فردا ( البته اگه اشتباه نکرده باشم ) صبح تا غروب دانشگاه باشم ... برای همون مسئولیتی که همون چند خط اول گفتم . اگه بچه ها همکاری کنن تا جمعه کارا تموم می شه . هر چند که ثبت نام از بچه های ورودی جدید هم می مونه که باید ببینم چه روزایی کلاس دارن ؛ به نظرم هر روز کلاس داشته باشن چون بچه های ترمی هستن و تعداد واحدهایی که بهشون دادن نسبت به ما بیشتر هست !!

یه جورایی به مسئله ی مریم مقدس خاتمه دادم . البته همون روز ؛ همون لحظه که شنیدم . چند نفری لبخند زدن و تعجب کرده بودن که منو به این اسم صدا کردن !! اما من خیلی جدی گفتم : لطف کنید اسم کوچیک منو صدا نکنین !!! اصلا چه معنی داره که همکلاسی آدم تا این حد با آدم احساس صمیمیت کنه ؟!! همون مساله ی هسته برای هفت پشتمون بسه ... حالا داریم توی کارای برنامه نویسی کمکتون می کنیم دیگه انقدر پررو نشین ...

دیروز برای یه سری از کارا رفتم دانشگاه مازندارن ( بابلسر ) و

 

 

برای خوندن ادامه نوشته ها در ادامه ی مطلب

 


ادامه ي دل نوشته ها
+ : نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:41 به قلم :: مریم ::

وقتی وارد کلاس ما می شین تعجب می کنین و یه علامت سوال بزرگ بالای سرتون ایجاد می شه . به این فکر می کنین که وارد یه خانواده شدید یا وارد یه کلاس توی دانشگاه !!! بچه های کلاس چنان با هم صمیمی هستن که گاهی حتی خود من هم احساس می کنم که وارد یه جمع خانوادگی شدم !!! به این فکر می کنم که اگه واقعا با هم خواهر و برادر بودن یا این که نسبت دیگه ای داشتن چه اتفاقی میفتاد ... یعنی وضعیت ظاهری کلاس چه طوری بود !!؟؟!! ... همه ی کارکنان دانشگاه کوچیک ما می گن که تا حالا دانشجوهایی نداشتیم که این طور با هم صمیمی باشن !! ... می گن « خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو » ... و من تافته ی جدا بافته ای این خانواده هستم !!! من و دو نفر دیگه !!! همه اینو فهمیدن که من با بقیه فرق می کنم . نمی خوام خود ستایی کنم از خودم اما خب دارم یه جورایی واقعیت رو می گم ... حتی بچه های ورودی هم متوجه شدن که من ...

و شاید به خاطر همین تفاوت باشه که  امروز یه کشف بزرگ داشتم . توی کلاس نشسته بودیم که نظرم اومد یکی گفت : « خانم مریم مقدس » !!! تعجب کردم . اما خب از اون جایی که بچه های کلاس منو به فامیلی صدا می زنن فکر کردم که اشتباه شدم . اما در کمال ناباوری دیدم که ... و متوجه شدم که بله ... میون بچه ها به مریم مقدس شهرت دارم !!! ... حالا من موندم که چی شد این اسم رو روی من گذاشتن ؟!! البته شنیدم که یکی از همین بچه ها شماره ی منو توی گوشی اش به اسم « سانتاماریا » ذخیره کرده !! ( حالا درست یا غلط بودن موضوع رو نمی دونم )

شاید بتونم به سوال هام جوابی بدم این که همیشه سرم به کارای خودم مشغوله . کاری به کار کسی ندارم . مگر زمانی که بخوام سوالی جواب بدم یا سوالی بپرسم !!! ... !!!

+ : نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:26 به قلم :: مریم ::

می گم گروه خونی ما به هم نمی خوره . من و تو زمین تا آسمون با هم فرق می کنیم . می گم آبمون توی یه جوب نمی ره اما اصرار می کنه . می گه اگه بخوای توی یه جوب می ره !!! اما من ... من نمی خوام ... نمی دونم چرا اما نمی خوام . می گم این دل مالِ من نیست . می گه اختیارش رو خودت داری ! می گم سپردمش دست خدا . خیلی وقت پیش . سپردم تا جفتشو پیدا کنه . می خنده . یه خنده ی تصنعی !!! می گم راست می گم . سپردم دست خدا تا کسی رو برام پیدا کنه که تیشه به ریشه نزنه ! نگام می کنه . سرم رو پایین میندازم . من تیشه به ریشه زندگیت می زنم ؟ به ریشه ی زندگیم نه اما به عقایدم ... ببین من و تو ...

چند روزی گذشت . هنوز سر حرفم بودم . نمی تونستم قبولش کنم . بی تفاوت بودم . مثل بقیه ی بچه های کلاس بود برام . داشتیم یه کار گروهی انجام می دادیم . مسئولش ما بودیم . من بودم و اون و یکی از کارمندا . خانم صادقی نگامون کرد : من موندم شما که آبتون توی یه جوب نمی ره چه جوری می خواین این گروه رو مدیریت کنین . من می خندم اما اون اخم می کنه . بهش می گم : دیدی ؟! همه فهمیدن که ما آبمون توی یه جوب نمی ره ! همه فهمیدن ما با هم فرق می کنیم اما تو قبول نکن . خانم صادقی مثل این که می دونست راز این نگاه هاش برای چیه ! بی مقدمه بهم گفت : می تونی تغییرش بدی ! نمی تونی ؟! . نگام داشت سرامیک های اتاق رو می شمرد . خودش گفت : می تونی تغییرم بدی ... اگه بخوایم ... دوباره گفتم : اما من ...

دستامو محکم توی دستاش گرفت و بوسه ای به اونا زد . گونه هام سرخ شده بود . خندید . توی چشام زُل زد . دیگه خجالت نمی کشیدم . چقدر تغییر کرده بود . دستشو گذاشت سمت قلبم و آهسته گفت : خدا اینو سپرده دست من ... وقتی بهم هدیه اش کرد گفت : نکنه یه روزی این جام بلور رو بشکنی !! ... منم گفتم : لایق این جام نبودم اما نه می ذارم این جام بشکنه و نه تیشه به ریشه می زنم ...

خندیدم و آهسته در گوشش نجوا کردم : هنوز هم می گم آب ما توی یه جوب نمی ره !!!!!!

+ : نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:26 به قلم :: مریم ::

دلم می خواد یکی خالصانه دعام کنه ... خودم دارم هر روز خدامو صدا می زنم . اما مثل این که یکی غیر خودم هم باید از خدا بخواد که کار منو تموم کنه . همیشه همین بوده . تا کسی دعات نکنه ، تا از کسی التماس دعا نداشته باشی ... اینا چیه دارم می گم ؟!!!

خدای مهربونم ، مهربون ترین مهربونا سلام

خدایا ذره ذره ی وجودم تو را صدا می زنند ... پاسخ گوی این تن خسته و بی رمق را ...

اَلحَمدُ للهِ الاَوَلِ  بِلا اَوَلٍ کانَ قَبلَه ... ( حمد اختصاص به پروردگاری دارد که اول است و کسی قبل از او نبوده ) ...

خدایا تو مرا آفریدی ، از روح مقدس خود در من دمیدی ، مرا راهی دنیا کردی با جسمی پاکِ پاک ، رسم زندگی را به من آموختی و مرا وعده دادی که دوباره به پیش تو باز می گردم زمانی که وقت سفر تمام شده باشد که دیگر راه گریزی نباشد ... کوله ای به من دادی و گفتی که زمان آمدن این کوله ی راه باید پر از کارهای نیک باشد . گفته بودی : مبادا از راهی که نشانت داده ام جا بمانی و برای این که همان راه را بیای دل به جاده ی خاکی بسپاری و غرق شوی ... که جاده ی خاکی همه اش باتلاق هست و ... و من می شنیدم حرف هایت ... به دل حک کرده بودم حرف هایت را ... و بعد نشانی از نور ، نشانی از خود ، نشانی از خانه ی خودت را در سینه ام گذاشتی و گفتی که این باشد برای دوست داشتن دیگران . برای این که هر وقت ...

حرف را ادامه ندادی و مرا به همراه یکی از فرشتگانت بدرقه کردی . چقدر آن زمان پاک بودم .... و حالا سال های سال از زمانی که مرا بدرقه کرده ای می گذرد و آن جسم پا به گناه آلوده شد ... آن دستان کوچک و ظریف که کوله ی خالی را در دست داشت تا وقتی که پا به زمین گذاشت حاصل کارهای خود را جمع کند و در آن ذخیره نماید اکنون در حال شکستن هست در زیر بار این همه گناه که در این کوله است ... چقدر در آن باتلاقی که گفته بودی رفتم و دست و پا زدم غافل از این که همین دست و پا زدن ها مرا به ورطه ی نابودی می کشاند ... و اما تو ، تو تنها خدای جهانیان مرا با کمک هایت نجات دادی ... با فرشتگانی که گاه گاه بر سر راه من می فرستادی ... وقتی غم به دل چنگ می انداخت با همان نشانی که لحظه ی آمدنم در سینه نهاده بودی تو را یاد می کردم ... اشک را به من هدیه کردی تا آرام شوم ... نعمت هایت را به من عطا فرمودی در حالی که لایق هیچ کدام نبودم ... در توبه را به رویم گشودی و ... خدایا العفو ... العفو ... بابت تمامی گناهانم ... بابت تمامی غفلت هایم ... الهی العفو ... الهی العفو ...

21/1/87

+ : نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 21:47 به قلم :: مریم ::

سلام ...

به این آدرس سر بزنید و بگید قالب چه طوره ؟ ... بابا تازه کارم ... اولین قالبیه که طرح کردم !!! برای پروژه ی درس برنامه نویسی وب که استاد هیچی یاد نداد جز چند تا تگ مسخره که از قبل بلد بودم ...

مینیاتور

یا علی

+ : نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 22:31 به قلم :: مریم ::

صبح خواب موندم برای دانشگاه !! یعنی دیر از خواب بیدار شدم . همه اش تقصیر این دخترک قصه هاست ... دیشب تا صبح حرف زد . خاطرات عیدش که با سوار داشت . با همون عشقی که توی سینه اش بود . در مورد سوار کم گفت آخه می ترسید که وقت رو برای داد و بیداد کردن سر من کم بیاره !!! چنان قشرقی به پا کرده بود که می ترسیدم بقیه از خواب بیدار بشن . هر چی من خودخوری می کردم و حرفی نمی زدم اون ... اون سیر داغ و پیاز داغ ماجرا رو بیشتر می کرد . منم یه گوشم در شده بود و گوش دیگه ام دروازه ... به حرفاش گوش نمی دادم . مشغول کامل کردن قالب وبلاگ بودم . اعصابم داشت خورد می شد . از یه طرف قالب قاطی می کرد و از طرف دیگه دخترک یکریز حرف میزد . شیطونه می گفت یکی محکم بزنم توی دهنش تا دندوناش بریزه و دهنش پر از خون بشه اما ... اما یه لعنت بر شیطون می فرستادم و دوباره مشغول تایپ کردن می شدم ...


ادامه ي دل نوشته ها
+ : نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 22:27 به قلم :: مریم ::

صدا کن مرا

صدای تو آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

(سهراب سپهری )

 

چشم می دوزی به آدمک . هنوز خوابه و به این می اندیشی که چه موقع می خواد بیدار بشه . به این فکر می کنی که وقتی بیدار شد بهش چی بگی ؟ از کجا شروع کنی ؟ لابد باید از یه سلام شروع کنم !!! اما وقتی آدمک از خواب بیدار شد با اون لبخند که همیشه وقتی بیداره روی لب هاش هست تو تموم حرفایی رو که توی ذهنت داشتی رو یادت می ره ... فکر می کنی اگه بخوای باهاش حرف بزنی شاید اون جواب نده . شاید کاری داشته باشه و نتونه جواب بده و تمام این شاید ها تو رو از انجام کاری می خوای باز می داره !!! فکر می کنی که اگه وقتی داشته باشه برات خودش میاد !!! اما ... بالاخره یه شب ... میون هجوم دل تنگی ها و میون حمله ی تمام اون حرفای ناگفته که وقتی به می رسی از یادت می ره دل به دریا می زنی و باهاش حرف می زنی ... حتی احتمال این که جوابت رو هم نده توی وجودت هست اما تو ... اما تو با خودت می گی « مرگ یه بار ،شیون هم یه بار » مگه نه این که اونو دوست داری . مگه این که توی مدت منتظر اومدنش بودی ... ؟؟؟ ... با خودت می گی اگه حرفامو نشنوه ؟ اگه بگه کاری ندارم باهات ؟ اگه بگه مزاحم شدی داشتم کارم رو می رسیدم ؟ اگه بگه .... و این اگه ها تو را از پا در میارن اما تو عزمت رو جزم کردی ... می خوای برای یه بار هم شده شانس خودتو امتحان کنی . شانس که نه می خوای بدونی آخر این ماجرا چی می شه !! ... یه نفس عمیق می کشی و افکار منفی رو از ذهنت بیرون می کنی و سعی می کنی مثل همیشه باشی ! ... همون طور ساده . همون طور راحت . مثل قبل ! مثل اون اسمشو صدا کنی و بلند بگی : ســـــــــلام ....

+ : نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:40 به قلم :: مریم ::