تبليغاتX
دختر کوچولوی ...
دختر کوچولوی ...
می خواستم خودمو براش کمی لوس کنم تا شاید بتونم ببینمش

اما وقتی گفت مبارکه و ما رو هم دعوت کن یادت نره ... دلم هری ریخت پایین ...

آخه مگه می شد به همین زودی ها فراموشش کنم ؟؟ اونی که از جونم هم عزیز تر بود برام و هست ...

زدم زیر گریه ، گفتم خیلی بی معرفتی ... صدام کرد اما من ... چند بار صدام کرد گفت گریه نکن ... من بی معرفتم ؟؟ عزیز من ، آخه من چی کار کنم که کارات اینو نشون می ده ؟ که می خوای بری ! می خوای ازدواج کنی ...

چشام گرد شد و گریه می کردم ... صدایهق هق گریه مو شنید ... خیلی مهربون صدام کرد ، خواهش کرد که گریه نکنم منم با تمام غمی که داشتم ، با تمام دل تنگی هام که روز قبلش دیده بودمش و نتونستم هیچ حرفی بهش بزنم و درد و دل کنم !! چشمی گفتم و سعی در پاک کردن اشکام داشتم ... تازه داشت می گفت چقدر دیروز صبر کردم تا حرف ....

صدای بوق ممتد گوشی میومد ... بغض امونم رو بریده اما قول دادم که اشک نریزم ... از خودم هم خسته شدم ، از این اخلاقی که دارم ، خدایا چرا اینقدر عذاب می کشم ؟ ناشکر نیستم اما ... خدایا اگر بخوام بیشتر از این روزا زجر بکشم جونمو بگیر و منو راحت کن ...

 

 

(دل نوشته های یکی از شخصیت های قصه هام ، که میخوام داستانشو قشنگ بنویسم بدون این که نصفه نیمه رهاش کنم )

+ : نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388لحظه ي دلتنگي 23:55 به قلم :: مریم ::