تبليغاتX
دختر کوچولوی ...
دختر کوچولوی ...

نشسته ای در کنارم . می خواهم سخن بگویم . دستانم را در دستانت گرفته ای و آن ها را نوازش می کنی . من هم آرام انگشتانم را روی انگشتانت به حالت نوازش می کشم . به صورتت نگاه می اندازم . احساس خوب دوست داشتن دوباره به سراغم می آید . می دانم روزی به پایان می رسد . اما آن روز هنوز معلوم نیست ...

نگاهمان در نگاه هم قفل می شود. لب هایمان سرخ است و آتشین . لبخند روی آن ها خودنمایی می کند . دستانت گرم است و آتشین . همانند هوای گرم تابستان . تک ، تک انگشتانم را نوازش می کنی ...

راستی لحظه ی خداحافظی لب هایم ، گونه هایت را نسوزاند ؟! لحظه ی خداحافظی ، دستانم ، دستان گرم تو را منجمد نکرد ؟! ... هنوز هم صورت را که با صورت برخورد کرده بود را حس می کنم ... مهربان ، دوستم داشته باش که دوست داشتنم از نوعی دیگر است . دوست داشتنم با دیگر دوست داشتن ها متفاوت هست ...

+ : نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:6 به قلم :: دخترک قصه ها ::

امروز آتش جهنم را خریدم ... با نرخ بسیار ارزان آتش جهنم را از آن خود کردم ... هر چند از خیلی وقت پیش می دانستم جایگاهم کجاست اما امروز مطمئن تر شدم ...

میان آتش می سوزم و هیچ نمی گویم ... حتی دیگر درخواست کمک هم ندارم ... دل می سوزد و جان می سوزد و جسم و روح می سوزند ... اما مریم دیگر مریم سابق نیست ... دیگر آن مریم همیشگی نیست این را هیچ کس نمی داند ... در این مدت کوتاه تغییر کرده ام ۳۶۰ درجه !! اما هیچ کس متوجه نشده ! همه ظاهر را می بینند تا باطن را ...

+ : نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387لحظه ي دلتنگي 21:34 به قلم :: مریم ::