تبليغاتX
دختر کوچولوی ...
دختر کوچولوی ...

کلاس های تابستون شروع شد ! اونم توی این گرما ! هفته ای 4 بار رفت و آمد توی جاده ای تقریبا شلوغ !!!! توی این چهار روز خودِ من توی مسیر حدود 10 تایی تصادف رو به چشم می بینم ! حالا معلوم نیست که چقدر تصادف می شه !

شروع کلاس ها برابر هست با تعداد زیادی پروژه که باید تا آخر تابستون تحویل بدیم ! بیشتر ین کار رو هم پروژه تجزیه و تحلیل سیستم ها می بره که کتابخونه ی اینترنتی هست ! و بعد پایگاه داده ها و آز پایگاه داده ... و کارآفرینی که واحدی از واحد های دروس عمومی دانشگاه جامع هست !! حالا چه پیشنهادی داشته باشیم که بهترین باشه !!! هنوز معلوم نیست ...

حوصله ی آپ کردن وب رو دیگه ندارم . اونقدر این چهار روز به همراه این پروژه ها خسته ام می کنه که حوصله ی هیچ کاری رو ندارم !! حتی تفریح !! پارسال توی تابستون هر شب یا بوستان سرو بودیم و یا عباس آباد !! اما امسال بچه ها میرن ، من نیستم !! قراره چند روزی بریم مسافرت طرفای آستارا و اردبیل !!! بعد هم قراره با بچه ها دانشگاه بریم غرب !! البته غرب بستگی به کارایی خودم داره که تا اون موقع چقدر از کارای پروژه رو ردیف کرده باشم !!! ....

بعدا سر فرصت از بچه های این ترم و شیطنت ها می نویسم . الان هم می خوام دنبال کارای پروژه توی نت بگردم !!!

+ : نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 23:23 به قلم :: مریم ::

اون قدر رکاب زدم که خسته شدم . چاره ای جز رکاب زدن نداشتم ! با این اوضاع ترافیک که ماشین رو نمی شد بیرون برد ! موتور هم که بنزین نداشت ! به هر جایی که می تونستم سر زدم ، البته عده ای از راه دوری ها موندن ! که می تونم تلفنی خداحافظی کنم ! دو ساعتی مونده که برم ! البته به گفته ی آقاجون ! دیشب آقاجون اومده بود به خوابم . پیش در یه خونه منتظر بود . یه خونه ی بزرگ . با خوشحالی رفتم پیشش . خیلی وقت بود که ندیده بودمش . خودمو انداختم توی بغلش . اخمی کرد : دختر بزرگ شدی ، این سبک بازی ها چیه در میاری ؟!!

می خندم . دستی به ریش های سفیدش می کشم . می گم : آقا جون دلم براتون تنگ شده ...

می خنده ؛ می گه یه شبانه روز دیگه دلت برای همه ی اونایی که اون پایین هستن تنگ می شه !! با دست پایین پاهاش رو نشون داد . نگاه کردم . منی که از بلندی نمی ترسیدم ، لحظه ای ترس برم داشت و محکم آقا جون رو بغل کردم ! همه اون پایین بودن . هیچ کس نمی خندید . همه دل نگران بودن . صدای شیون و گریه و زاری شون رو می شنیدم ! صدای مویه ی مامان !! دلم ریش شد ! قلبم تیر کشید ! نگاهم هنوز به سمت پایین بود که آقا جون سرم رو بالا گرفت . توی چشام نگاه کرد و گفت : فردا شب تو مهمان ما می شی ! برای همیشه !! بچه ها دارن خونه رو آب و جارو می کنن ... خواستم چیزی بگم که آقا جون رفت . هراسان از خواب بیدار شدم ! به قاب عکس روی دیوار نگاه کردم . چهره ی آقا جون می خندید !!

رسیدم سر کوچه . یکی سر کوچه نشسته . نزدیک که شدم ، ایستادم . او هم ایستاد ! نگاهش کردم ، نگاه را دزدیدم . خاطرات زنده می شن جلوی چشام . مثل یه فیلم همه شون از پیش چشام رد می شن ! نمی خوام به یادشون بیارم اما ... پسرک شروع می کنه به حرف زدن . حالت مسخره ای دارم ! نفسم به شمارش میافته ! می شنوم ، نمی شنوم ... اومدم حلالیت بخوام ... اومدم بگم منو ببخشی !!! ... توی دلم فریاد می زنم : آقا جون زود تر بیاید ... راستش دیشب خوابت رو دیدم . تو بودی و من ! داشتم توی یه جاده می رفتم که یهو یه مارِ افعی اومد جلوم .... آقا جون دارم زج می کشم بیا ... می خواست نیش بزنه ! اما وقتی نگاه ملتمس منو دید ، به حرف اومد ... گفت که یه دلُ شکستی ! باید ازش بخوای تو رو ببخشه ! ... آقا جون دلم تیکه تیکه شده ، دیگه چیزی ازش باقی نمونده ... توی چشاش تو رو دیدم ! ... آقا جون نمی خوام ببینمش ! نمی خوام ؛ زودتر منو نجات بدین .... دیگه حرفی نمی زد . ساکت ایستاد و منتظر بود من حرف بزنم ... صدام از گلوم بیرون نمی اومد ! فریاد توی حنجره ام زندونی شده بود . چشامو که تموم مدت بسته بودم رو باز می کنم . روبروم پسرکی رو می بینم که در عرض دو ، سه هفته بزرگ شده بود ! هیچ احساسی نیست ... تالاپ ... نگاهی به گذشته می کنم . صدای شکسته شدن دلم بود ! سرم رو تکون می دم . نمی دونم صدام رو می شنوه یا نه !نمی دونم صدایی از حنجره خارج می شه یا نه ! می گم : اون موقعی که می خواستم حرفامو بشنوی ... اون موقعی که این جام بلور رو انداختی روی زمین  ......

لبخند آقا جون جلوی چشامه ! دیگه چیزی نمی بینم جز آقا جون و اون خونه رو ...

+ : نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 22:10 به قلم :: مریم ::

یوووووووووووووووووو هووووووووووووووووووووووووو ..... یووووووووووووووو هووووووووووووووو

 

 

به این می گن خوشحالی !! این یه هفته ای داشتیم دق مرگ می شدیم !! جواب اعتراضا اومد و در کمال ناباوری دیدیم که ساختمان داده ها شده ایم 17 !!!! فکرش رو بکنین که موقع گذاشتن نمره توی سایت ! یک رو یادشون رفت بذارن ! به قول تمنا شاید به خاطر بلند صحبت کردن من بود ! که توی سالن بلند به مسئول آموزش گفتم : دانشجویی که ختی بلد نبود یه خط برنامه رو بنویسه باید بشه 16 و بعد من ... منی که استاد ازش تعریف می کرد و توی کلاس فعالیت داشت این نمره رو بگیرم !! و نگاه متعجب دانشجوهای جدید و قبلی !!!

+ : نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 21:55 به قلم :: مریم ::

گلِ من ، دستاتو بذار توی دستام و باهام بیا ... شدی عروس قصه ها با حرفایی که میگی !! ... شهاب که دیشب توی آسمون داشت غوغا به پا می کرد ! ستاره هم پا به پای شهاب ! رویا هم دست کمی از اونا نداشت ... منم مثل همیشه پیش تو بودم مهربون ... شهاب داشت از گذشته ها می گفت ، ماه سابق آسمون هم اومده بود ! همون ماهی که مدتی ازش می نوشتی !! همون که خیالی بود و هر شب ازش می نوشتی رو می گم ... ماه آسمونت گله مند بود ! می گفت مریم خیلی وقته که برام ننوشته ! شهاب رو هم که میشناسی ، نه گذاشت ، نه برداشت !!! سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کرد !! از اون ماهی گفت که تنها می خواست چند شب توی آسمونت باشه !! از همون ماهی گفت که خیلی راحت فراموش کرد که توی آسمون شب هات بوده ! و رفت ماه آسمان دیگری شد !! ... از تمام اون شب ها گفت ... از شب هایی که پیش ما درد و دل می کردی ... از شب هایی که کسی جز ما اشک های صورتت رو نمی دید ... از روزهایی که حرفای دلتو برعکس به همه می گفتی !!! ... مریمِ من ، ماه آسمانت غمگین شده بود از این همه سختی ... اجازه می دهی دوباره او به آسمانت راه یابد ؟! اجازه می دهی دوباره همان ماه خیالی به رویاهایت قدم بگذارد ؟ دوباره از او بنویس ...  
+ : نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 14:5 به قلم :: مریم ::

 

 

 

چند نفس عمیق می کشم و دوباره سوالا رو نگاه می کنم . تا قبل از شروع جلسه ، داشتم برای بچه ها توضیح می دادم بدون این که به جزوه نگاهی بندازم ... من و محسن با هم داشتیم برای بچه ها ، و برای خودمون توضیح می دادیم !!! اما حالا ؛ با دیدن سوالا همه چیز پرید ! و از ذهن رفت ... درست صفحه ی جزوه ، محل نوشتن مسئله ، خط های برنامه جلوی چشمام هست و نمی تونم بنویسم !!! نمی دونم بچه های دیگه دارن چی کار می کنن ... صادقی که روبروی من نشسته و فقط داره به برگه ها نگاه می کنه ! و بعد نگاش به نگاه من میافته ! با ایما و اشاره می گم که رفتم بیرون اس ام اس میدم ! یکی در میون روی صندلی ها نشستیم وگرنه  .... هر چی یادم میاد رو می نویسم ! مراقب می ره و میاد ! اشک توی چشام جمع می شه ! اما سعی می کنم اون چیزایی رو که یادم هست و فکر می کنم درسته رو بنویسم ... محسن اون جلو نشسته . درست یا غلط نوشتم و برگه رو تحویل دادم !! حالا که از جلسه اومدم بیرون ، یکی یکی جوابا داره میاد توی ذهنم !!! برای صادقی و تمنا اس ام اس می کنم ! اون قدر حالم بده که نمی تونم منتظر بچه ها بشم ! با اشکان و محسن و الهام راهی خونه می شیم . اشکان که بیخیاله ! الهام هم می گه که نمره ی قبولی رو به احتمال زیاد می گیره ! اما من و محسن !!! هیچ کدوم مثل قبل امتحان نیستیم ! هر دو به یه درد دچار شده بودیم سر جلسه ! اونم فراموشی !! اشکان از این که ما دو نفر بد دادیم تعجب می کنه ! به قول خودش تنها کسایی که توی کلاس جواب می دادن و بلد بودن ما بودیم اما ... من سعی دارم مثل همیشه باشم اما محسن ... اون محسن همیشگی نیست !!! هر دومون خوب می دونیم که شاید استاد به خاطر فعالیت کلاسی یه جوری درستش کنه !! حتی نمی دونیم کجاها غلط بود و کجاها درست !!!!

خونه که رسیدم اس ام اس بازی ها شروع شد ... بالشت خیس از اشک ... اگه تا صبح بیدار نبودم ... اگه تنها 2 ساعت نخوابیده بودم ... اگه لای جزوه رو باز نکرده بودم ؛ می گفتم نخوندم اما وقتی تنها دو ساعت بخونی و اون قدر بلد باشی که قبل امتحان توی دانشگاه برای بچه هایی که مشکل داشتن توضیح بدی و بعد خودت نتونی به خوبی توضیحاتی که می دی بنویسی .........

 

+ : نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387لحظه ي دلتنگي 23:10 به قلم :: مریم ::