تبليغاتX
دختر کوچولوی ...
دختر کوچولوی ...

پشیمان شده ایم از ننوشتن در ایام امتحاناتمان ! آن هم دلیلی دارد بسی مهم ! امتحان امروز را آن قدر خوب داده ایم که بعد از امتحان جمع شدیم و رفتیم بیرون ! برای تفریح ( و به قول یکی از بچه ها جشنی برای خوشحالیمان ) ... اگر استاد گرامی آن ده نمره ی پروژه را لطف کنن ! می شویم 19!! و شاید هم 19.5 !! آن هم درسی سه واحدی که جز دروس تخصصی ما نیز می باشد !!!

این بار همون راننده گشت نامحسوس ! ما رو اسکورت کرده بود تا ساری !! صدای ضبط هم که ... میدون امام ساری که پیاده شدیم ؛ یه دفعه دیدیم محسن غَش رفته از خنده و این طرف و اون طرف رو نگاه می کنه !! ما هم کنجکاو که چی شده ؟!! می خنده و می گه : نمی دونم پدرم منو از کجا دیده که می گه صدای اون ضبط رو کم کنین !!!

***

اینو هم برای بعضیا می نویسم که نظر خصوصی می ذارن !!! البته چند باری هم نظر عمومی گذاشتن

1-    دخترک قصه ها اسم کسی نیست ؛ یه شخصیت خیالی هست که وقتی دلم می گیره و به کسی نمی تونم حرفی بزنم با اون حرف می زنم ... اونم در مقابل باهام حرف میزنه و خیلی از مواقع بهترین راهنماست برای من .

2-    ( برای ف . محمدنیا ) اون یواشکی حرف زدن ها موضوع داره . اصلا در مورد خودمون نیست ! در موردِ ... موضوع خواستگاری هست اما نه برای خودش !!! حالا بماند که همین قدر رو هم نباید می گفتم ... ( می خوایم بچه ها غافل گیر بشن )

3-    آقا و یا خانم نقطه چین : من با هر کسی که دوست داشته باشم رفت و آمد می کنم . شما رو هم نمی شناسم و نمی دونم که چرا این طور حساسیت به خرج میدین و نظر خصوصی می ذارین و نصیحت و ... من گوشم از نصیحت پره ... این صمیمیت با بچه های کلاس تقریبا از جلسه ی سوم شروع کلاس ها ( تابستون پارسال ) هست و خواهد بود .

4-    لیلا جان : مسابقه ای که گفته ای در فکرش هستم اما یه چیز معلومه ... همه کسایی که در حقم یه جورایی جفا کردن ! و منو نادیده گرفتن ؛ حالا توی هر زمینه ای ، و در هر جا می بخشم و از همه ی دوستام حلالیت می طلبم !! اما یک بچه رو که در عرض چند هفته رشد کرد رو نمی بخشم !!! یه بچه ای که .... ( خودش می دونه که کیه ! )

5-    اینو می گن رنگ آمیزی کودکان !!

+ : نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:23 به قلم :: مریم ::

دیروز (منظور از دیروز همان شنبه است که یک شنبه به علت قطع شدن برق و تموم شدن اکانت نتونستم این متن رو بذارم ) مرگ را چندین بار جلوی چشمانم نظاره کردم و همی برایش دستی تکان دادم ! همکلاسی محترم که یکی از بچه های گشت نامحسوس مازندران ! می بود بعد از امتحان همی خواست چند نفری را تا مقصد همراهی کند که بنده ی حقیر هم جز آن چند نفر بودم ! سرعت که چه عرض کنم ! موتور جت را می ماند ! با 150 الی 160 در محور کیاکلا قائمشهر  و قائمشهر ساری حرکت می نمود ! با خیال راحت از کنار دوربین های کنترل محسوس کنار جاده ها هم گذر می نمود ! و تنها بوقی را نثار زحمات بی شائبه ی این مأمورین زحمت کش و پر مسئولیت می کرد !!

به صورت مارپیچ از  میان ماشین ها می گذشت ... صدای ضبط که چه عرض نمایم ... انگاری گروه موسیقی داخل ماشین مشغول نواختن بودند ! چندین بار پرواز روح را حس کردم و بعد یکی از بچه ها روح را که معلق میان هوا و زمین بود را می گرفت و تقدیممان می کرد ! حالا بماند که در جاده ی تنگ و خطرناک کیاکلا قائمشهر با چه سرعتی می رفتیم ! آن هم دو ماشین با هم !! کورس گذاشته بودند در آن جاده ی تنگ و باریک و البته پر خطر ( که در مناطق مسکونی تا آن جایی که ما اطلاع داریم سرعت بین ۶۰-40 می باشد !! ... )

چندین بار سر جنابعالی با صندلی های جلو برخورد نمود و بعد مثل یویو ( لفظی مؤدبانه ) به عقب بازگشتم ...

همین که میدان امام ساری بر زمین نشستیم ... ( می گویم بر زمین نشستیم زیرا تمام طول راه را در حال پرواز کردن بودیم !  ) احساس خوشایندی از زنده ماندن و دیدن آن همه انسان زنده به من دست داد ! چهره ی در هم رفته ی محسن که می گفت : ای کاش من با شما بودم نه اشکان ! این حالت را منقلب نمود ! که آخر مگر از جانمان سیر شده بودیم که بر این هواپیما نشستیم !!!

هر چند که همه ی ما می دانستیم دفعات بعدی هم سوار بر این اسب تیز رو ( ببخشید منظور همان جت است ) و بی خیال این دنیا و جان عزیزمان می شویم !!

+ : نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 21:11 به قلم :: مریم ::

دستاتو می گیرم توی دستام . چرا می لرزی ؟ سردته ؟! ... نترس من خزان نیستم که بخوام آرزوهاتو به تاراج ببرم ... من حدیث روشن بهارم ؛ با من از دردهایت بگو ...

یادته این جمله رو ؟! اولین باری که اومده بودم پیشت اینو بهت گفتم ... تو لبخند غمگینی روی لبات بود . قلم هم به فرمان تو و با حرکت دستانت روی کاغذ می رقصید و کلمات را با خود بازی می داد . قلم می رقصید و تو نگاهت به دور دست ها بود . تو مرا آفریدی . با دلی سر شار از حزن و اندوه . می خواستی کسی را داشته باشی که با او حرف بزنی . آخر دنیا پر شده از گرگ هایی که لباس بره به تن دارن ... و تو که آزارت هم به مورچه ای نمی رسد . اصلا کار به کار کسی نداشتی و نداری ... اما این آدم ها ... نه دیگر از گذشته ها سخنی نخواهم گفت . دیگر این دل را آزرده خاطر نخواهم کرد . دلی که مأوای من و سوار هست ... نه از آن روزهای زیبا می گویم و نه از روزهای آشنایی مان ... از حال می گویم . از خود و سوار ... از مهربانی های تو ... از سخنان تو که خود نمی گویی و در دل انباشته می کنی ...

مهربان دستانت را در دستانم بگذارم . من همانم که روزی تو دستانش را گرفتی و او را از عالم قصه جدا کردی ... همان که اجازه داد حرف هایم را خود بگویم و تصمیم بگیرم که در کجای قصه زندگی کنم ... همان کسی هستی که به من اجازه ی زندگی داد ... من و سوار در این جاده ی پر پیچ و خم زندگیت تنهایت نخواهیم گذاشت و تا آخر جاده با تو همراه خواهیم بود ... با ما همراه باش ... این بار نوبت ماست ... باید محبت هایت را جبران کنیم ... هر گاه خسته شدی ؛ هر گاه دیگر نتوانستی قدمی برداری و غمی عظیم را در دل حس کردی با ما سخن بگو ... در تمام طول راه ما با ما سخن بگو ... ما با جان و دل سخنانت را می شنویم ...

+ : نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 20:44 به قلم :: دخترک قصه ها ::

به لُژ خانوادگی خوش آمدید ... فکر کنم اینو باید یه تابلو کرد و سر در کلاس آویزون کرد یا این که حک کرد !!

خیلی وقته حس نکردم که باید یه کودک بود ! خیلی وقته که نمی خوام برگردم به اون دوران . فکر کنم تقریبا یه هفته ! قبلا هفت روز هفته رو دوست داشتم یه کودک بودم ! خودمو توی قالب یه کودک جاسازی می کردم ! با خودم حرف می زدم . با دخترک قصه هام !! شاید به خاطر محیط جایی باشه که دارم مدرک کاردانی I.T.C ام رو می گیرم ! محیطی که نمی دونم اسمشو چی می شه گذاشت ! اما بهش می گن دانشگاه ! یه ساختمون دو طبقه که چهار واحد داره . همه با هم صمیمی . موقع امتحانات هم که بیشتر می ریم دانشگاه تا به هم کمک کنیم . ( مثلا ترم گذشته ساعت 1 امتحان ریاضی داشتیم ما از ساعت نه و نیم ، ده بودیم دانشگاه و جاهد داشت با ما ریاضی کار می کرد ... یا این ترم هم من و محسن با بچه ها به نوبت داریم ساختمان داده و پاسکال کار می کنیم ! البته خب محسن به خاطر کارش تنها دو روز مونده به امتحان رو میاد ... ) حتی کارمندای دانشگاه هم ما رو می شناسن ... نه تنها گروه I.T.C ورودی مرداد 86 رو بلکه همه ی دانشجوها رو !! تعداد دانشجو ها هم زیاده کم نیست ... باید یه احسنت گفت به این حافظه !! ... مسئول آموزش که اونقدر ریلکس و خودمونیِ با ما ؛ که به اسم کوچیک صدا می زنه ! ... به خاطر کوچیکی دانشگاه همه چیز مشترک هست ! مثلا : سالن مطالعه ( به قول محمد : قرائت خونه ) مشترکیم . سِلف غذا خوری مشترکیم . و از همه مهمتر نمازخونه هم مشترکیم !!! کلاس ها هم مثل بیشتر دانشگاه ها با هم هستیم !! ... اما تنها یه مکان رو جدا کردن اونم محیط نشستن خواهران و برادران !!! آخه یکی نیست بگه ما که توی نمازخونه ، توی سِلف ، توی سالن مطالعه با هم هستیم ! توی کلاسا با هم هستیم و کنار هم می شینیم چرا دیگه اومدین محوطه ی نشستن رو جدا کردین ! ( حالا نه این که دانشجوها گوش می کنن و جدا می شینن !! چند بار هم اومدن تابلوها رو کنار هم گذاشتن تا مثلا مخالفت خودشون رو اعلام کنن !! ) ... چقدر دوست داشتم این نوشته رو بذارم توی وب یادداشت های یک دانشجو بذارم اما به خاطر مسائل امنیتی نمی شه ... اگه مسئول آموزش یه سر به اون وب بزنه می گه : مریم این اراجیف چیه می نویسی ؟!! ( واقعا هم زده به سرم ... این نوشته های برای دیروزه اما برق رفت و ذخیره نشده ، پرید !! در مورد این دانشگاه و دانشجوهای باحال و با معرفتش هر چی بگم کم گفتم ... شرط می بندم کمتر کسی مثل ما دوران دانشجویی داشته باشه ... الان هم بعد از امتحانات قراره همه با هم بریم اردو !! )  

+ : نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 23:16 به قلم :: مریم ::

گرما بیداد می کرد . با اون که خورشید گاه پشت ابر بود اما خب هوا گرمایش را داشت . ماشین هم که توی اون ترافیک راه نمی رفت . لاک پشت تندتر از اون می رفت ! پنجره های ماشین همه شون باز بودن و پرده ها هم به کناری زده شده بودن ! اما دریغ از وزش بادی ... نگاه ها به ظرف های خالی آب معدنی مونده بود ! راننده هم دلش به حال بچه ها سوخته بود . می گفت تا از این ترافیک رفتیم بیرون براتون آب خنک می گیرم .

حالا که ترافیک رو رد کرده بودیم هیچ مغازه ای دیده نمی شد ! جلوی یخ فروشی نگه داشت . پیاده شد و توی یه سطل یخ گذاشت و اومد توی ماشین دوباره . جاده شلوغِ شلوغ بود . هیچ حرکتی احساس نمی شد . پلک هامو باز کردم . دیدم بچه ها یخ شکسته شده رو برای رفع تشنگی می گیرن . نگام روی سطل می مونه . با دیدن سطل یاد یه چیز میافته . هم خنده ام می گیره از اون اوضاع و هم یه غم !! ... توی جاده جاجرود هستیم و همه ی ماشین هایی که از کنارمون رد می شن مثل ما حتی قطره ای آب توی ماشین ندارن ! یخ رو می شکونم . نمی ذارم بچه ها روی یخ که با سطل تماس داشت رو بگیرن . اعتراض دارن اما می گم بعد بهتون می گم دلیل کاری رو که دارم انجام می دم . عطش بچه ها فروکش می کنه . هشت نفر بیشتر نیستیم . مسئولمون افسریه پیاده شده و ما ... چیزی که با دیدن سطل به ذهنم رسیده بود رو به راننده آهسته گفتم و اون حرفم رو تصدیق کرد ... بوم هن کنار یه مسجد ایستادیم . بچه ها همه کنار حوض جمع شده بودن و آب روی هم می پاشیدن ! یه دفعه یکی پرسید چرا یخ ها رو اون طوری می دادی دستمون ؟!!

لبخندی تقریبا غمگین گوشه ی لبام نشست : سطل شستن ماشین بود !!!

+ : نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:27 به قلم :: مریم ::

این سفر هم با تمام خستگی هایی که داشت ؛ با تمام مشکلاتی که بود و پیش اومد خیلی خوب بود و به همه ی ما خوش گذشت ...

حتی موقعی که توی اون ترافیک سنگین گرفتار شده بودیم و تا از پارکینگ مازندران خارج بشیم دو ساعت تقریبا طول کشیده بود ... حتی توی ترافیک جاده ها ... حتی اون لحظه ای که آب معدنی تموم شده بود و همه فقط یه جرعه آب می خواستیم برای رفع تشنگی !! ...

خیلی اتفاقات دیگه که وقتی رفتیم دانشگاه باید بریم حرفامونو بزنیم ! و ازشون صحبت کنیم ...

تنها می تونم بگم که مدیریت خوبی داشتیم و همین جا از آقای حمید بذرافشان تشکر می کنم به خاطر زحمت هایی که کشیدن ....  

+ : نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 21:23 به قلم :: مریم ::

 

معمولا گاهی وقت ها چیزهایی می نویسم که شاید به صلاح دید خودم نمی شه اون لحظه توی وب گذاشت و این تاریخ گذشته ها همون مطالبی است که گاه احساس می کردم که نباید نوشته شوند ... ان دومین تاریخ گذشته است ... یا علی

 

 

هر چند وقت یک بار یه عده از بچه ها دور هم جمع می شیم و در مورد موضوعات مختلف یه بحث کوچولو راه میندازیم . هر دفعه هم هر کسی که خواست پا می ذاره توی بحث ؛ آتیشی به پا می کنه و بعد خودش رو می کشونه کنار ... اون روز بحث ما سر دوستی های جوونا بود !!! به قول یکی از بچه ها همین دوستی های کاذب و خیابونی که برای یه مدت هست ... یکی گفت که توی این دوستی ها بیشتر دخترا میذارن و میرن !!! و بعد با لحن خاصی گفت : دخترا همه شون نامردن !!!! ... یه کمی مراعات ما چند نفری که نشسته بودیم و نکرد !! ... منم با یه معذرت خواهی گفتم : نمی خوام به شماها توهین یا جسارتی داشته باشم اما ... هر دو نفر چه دختر و چه پسر این ترک رو دارن ! گاه دختر ترک می کنه و گاه پسر !! مثلاً ....

... و شروع کردم ماجرای خودم رو به توضیح دادن البته گفتم ماجرای یکی از دوستام هست ! همون جمع کوچیک خیلی متأثر شد !! و بعد ... خب معمولا این جور بحث ها به هیچ نتیجه ای نمی رسه !!!

... و امروز بعد از یک هفته که دوباره همون موضوع همیشگی رو پیش کشید . وقتی گفتم چرا من ؟! مثل همیشه گفت : به خاطر این که مثل بقیه بچه ها نیستی ... نه خیلی صمیمی و نه خیلی خشک !! متعادل هستی ... رفتارت ، متانتت ... و ... یه کلمه گفت که خنده ام گرفت . این که ظاهر و باطنم یکیه ! گفتم از کجا می دونی ؟! شاید اونی نباشم که توی ظاهر نشون می دم ! ... به قول خودش آدم بتونه یه بار ، دو بار جلوی خودش رو بگیره اما دفعه ی سوم نمی تونه ... می گم شاید من اونقدر ماهر هستم که تونستم این همه مدت خودمو نگه داشته باشم !! ... گفت : ممکنه اما چشمای آدما خیلی چیزا رو لو می دن و برملا می کنن ! بهش گفتم مریم گذشته رو می تونی توی ماجرایی که هفته ی پیش تعریف کردم پیدا کنی ... اونم گفت که می دونستم ماجرای خودته ! لحن صحبت کردنت تابلو بود اما فقط من متوجه شدم !!! می تونی همه چیز رو فراموش کنی ... همه چیز رو ...

26/1/87

+ : نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:52 به قلم :: مریم ::

توی صحن انقلاب نشستم . درست روبروی گنبد . صحیفه ی سجادیه توی دستم هست و دارم می خونم . چند دقیقه ی پیش بود که زیارت نامه رو تموم کردم . یه پیرزن با لبخند مهربونی گوشه ی لباش نزدیک می شه . با همون لهجه ی شیرین مشهدی ازم می پرسه که مشهدی هستم ؟! منم می گم نه ... کنارم می شینه . شروع می کنه به صحبت . از خودش می گه . از من سوال می پرسه که راستش رو بگم خیلی از سوال هاش رو متوجه نمی شدم و برای خودم همین جوری یه جواب درست می کردم !!! لقمه ی نون و پنیری که توی بقچه ی کوچیکش داشت رو با اصرار بهم داد ! خیلی دعام کرد ... خیلی ... چهره اش برام آشنا بود ... حتم داشتم یه جایی ؛ توی اون گذشته های دور دیدمش اما نمی دونستم کجا ... وقتی می خواست بره ازش اجازه گرفتم که یه عکس ازش بگیرم ! اونم با مهربونی تموم اجازه داد ... لحظه ی رفتن نگام کرد و گفت : رفتی مرقد امام و حضرت معصومه منو یادت نره و دعام کن !! ...

مادرم اینا که اومدن عکس رو نشون دادم ... مادرم گفت : چقدر شبیه مش نه !! ( مادر بزرگش که فوت کرده ... قبل از تولد من ) هست !! ... وقتی دیروز آلبوم ها رو آوردم جلو دیدم که خیلی شبیه بود و هست !!

دیروز صبح هم از دانشگاه زنگ زدن که اسم منو برای رفتن به مرقد امام رد کردن !!! زمان حرکت هم دوشنبه غروب ...

+ : نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:21 به قلم :: مریم ::

سلام ...

برای همه ی اونایی که التماس دعا داشتن ، دعا کردم ...

امروز صبح هم که اومدم نظرات پر بار شما رو خوندم !!! رفتم توی وبلاگی که قبلا می رفتم ... یه خبر خوشحال کننده شنیدم ... بالاخره نیمه ی گمشده ی مسافر لحظه هام پیدا شد ... از این جا هم بهش تبریک می گم ... هم به مسافر لحظه ها و هم به نیمه ی گمشده اش ...

با اون که تازه بودم مشهد اما دلم تنگ شده برای حرم ... برای اون گنبد طلایی ... دوست دارم دوباره وارد بشم و اذن دخول بخوام ... آقا دلم براتون تنگ شده ... موقع خداحافظی به زبون خودم خداحافظی می کردم !! ... به آقام گفتم که یه وقت نشه تا هفت سال دیگه ما رو بطلبی !!!

دیشب ساعت یک رسیدیم !! طفلک بابام .. فکر کنم بدترین روزای عمرش رو توی این مدت گذروند آخه نمی تونست بیشتر از 80-90 بره !!! فکرش رو بکنین بابای من که جاده ی بهشهر نکاء رو با 140 تا سرعت میره این قدر راه بره !!! ( آخه توی راه رفتن در عرض 30 دقیقه دو بار جریمه شدیم !! می خواستن ماشین رو هم ببرن پارکینگ که ... با سرعت 80 ما رو گرفتن !!! )

از این چند روز :

وقتی برای اولین بار وارد حرم شدم دلم پر کشید سمت اون گنبد طلایی ... خیلی وقت بود که نرفته بودم ... همه ی حرفام رو از یاد برده بودم ... موقع اومدن از حرم دلم نمیومد بیام بیرون ... نگاهی به ضریح انداختم تموم حرفام یادم اومد ... به آقام حرفامو گفتم ... تموم حرفای دلم رو !! ... دست به ضریح نرسید ...

برای خداحافظی هم دل طاقت نداشت ! بابای گرامی هم سعی می کرد بیشتر از 100 نره !! که خیلی داشت هنر می کرد ... از خراسان که اومدیم بیرون سرعتش شد 140( حالا یه کم بیشتر و کمتر توی بعضی نقاط ) تا بهشهر خوب اومدیم بدون هیچ مشکلی اما ... بالاخره گشت نامحسوس ما رو گیر انداخت و 20 تومن دیگه شرمنده شدیم !!! جمعا شد 60 تومن  شرمندگی !!!

یه اتفاقی هم دیروز برای من افتاد که شاید به ماجرای امروز ربط داشته باشه ... وقتی مطمئن شدم حتما می گم ... فقط اینو می تونم بگم که شاید دوباره تا چند روز دیگه نتونم آپ کنم ... اما تمام سعی ام رو می کنم که فردا حتما آپ بشه !!!

یا علی

+ : نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387لحظه ي دلتنگي 22:1 به قلم :: مریم ::