منتظر جواب نماند . در ساحل شروع کرد به قدم زدن . شاید می خواست وزش موها و لباس هایش را در باد ببینم . هر قدمی که بر می داشت ، جای پایش سبز می شد و بلافاصله از میان سبزی ، شکوفه های سفید می رویید .
گفتم : من خسته شده ام از این همه رنگ و نیرنگ . همیشه دنبال کسی می گشته ام که اینقدر زمینی نباشد .
نیمرخ بر روی تنه ی بریده ی درختی نشست . نگاهش را بیش از گردش سر و گردنش ، گرداند ، آن قدر که دو مردمک در گوشه ی چشمها نشست و سفیدی پلک ها که به آبی می زد ف خودی نمایاند . و گفت : « تو خودت چقدر آسمانی هستی ؟ دلت تا کجا آسمانی است ؟ »
چه باید می گفتم ؟ گفتم : همین قدر هست که نفسم در زمین می گیرد و زمین تنگی می کند برای دل من .
می خواسم بپرسم : شما چطور ؟ شما کجایی هستید ؟ از کجا آمده اید ؟
جایی که من نشسته بودم ، شت سرم جنگل بود و پیش رویم دریا . فکر کردم شاید از ملتقای جنگل و دریا آمده باشد ، یا از بالای کوه ، از لا به لای درخت های به هم پیوسته . جایی که زن های گالشی ناگهان از لای بوته های تمشک ظاهر می شوند . با همیانی آویخته از دو سو و گاهی کودکی بسته بر پشت ... ولی ... او هیچ شباهتی به گالشی ها نداشت . اندام موون کشیده ، پوستی به روشنی یاس و دست هایی که از لطافت به بال می مانست . از دریا هم نمی توانست آمده باشد . هیچ پری دریایی ، اینقدر به آدمیزاد نمی ماند . اما ... هیچ آدمیزادی هم نی توانست اینقدر به پری شبیه باشد .
گفتم : این بلور مال این طرفها نباید باشد .
خندید .
گفتم : و این مرواریدها هم .
گفت : چه خوب کارشناس کالاهای منطقه اید ! نکند به تجارت مشغولید .
گفتم : سرمایه مرا به مفت هم نمی خرند .
گفت : کسی اهل معامله ی دل نیست . نفروشید .
گفتم : نمی فروشم .
گفت : در معرض فروش هم نگذارید . بارِ شکستنی در انبار امن تر است .
گفتم : حتی اگر بپوسد ؟
گفت : نمی پوسد . بلور که نمی پوسد .
گفتم : شما که بیش از من خبره ی جنسید .
خندید
و عطر دل انگیزی شبیه اقاقیا پیچید .
گفتم : چه می شد اگر شما همیشه می بودید و همیشه می خندیدید . به گمانم زمین و آسمان از عطر اقاقیا پر می شد .
گفت : لحظه ها را دریابید . همانند ابر می گذرند .
و به آسمان نگاه کرد که تکه ای ابری سفید از بالای سرمان فاصله می رگفت . اکنون تمام نجابت آسمان را در آبی نگاهش می شد دید .
گفتم : زیبایی و نجابت با هم جمع می شود ؟
گفت : این دو از اول با هم بوده اند . عده ای برای این که حکومت کنند ، بینشان تفرقه انداخته اند .
پرسیدم : حکومت بر ؟
پاسخ داد ، هر دو . هم زیبایی و هم نجابت .
گفتم : پس شما متعلق به دوره های اولید که این هر دو را با هم دارید ؟
گفت : ( شاید به تعارف ) : نگاهتان این طور می خواهد .
گفتم : نه ، نگاه من فقط شما را معنا می کند .
گفت : آن چه تو گنجش توّهم می کنی
از توّهم گنج را گم می کنی
نگاهم از پنجره می گذرد . روی آن تکه سنگ ها خیره می ماند . دلم پر می کشد برای آن سمت دیوار . برای آن سمت نرده ها و این پنجره ... نه پنجره و این دیوار و نرده تقصیری ندارند ... تقصیر از آنِ نگهبانان هست که ... دستی دلم را چنگ می اندازد . قطره ای اشک گوشه ی چشانم می نشیند . فریاد در حنجره ام از صبح خفته است ... !!! ... بغضم رهایم نمی کند تا سبک شوم ... به یاد شب هایی میافتم که تا نزدیکی های سحر اشک می ریختم اما حال ... اما حال که در نزدیکی حرم هستم اشکم مرا یاری نمی دهد ... کلمات مرا یاری نمی دهند تا سخنی بگویم و بر لب جاری سازم ... امروز بقیع شلوغ تر از هر روز دیگر بود ... مزار دختر پیغمبر شلوغ تر بود و مسجد فاطمه و منزلش ...
دود از منزل فاطمه برخاسته بود و کسی گمان نمی برد که ... فاطمه تو و علی چقدر غریب بودید و چه غریبانه به خاک سپرده شدی در دل شب ... و علی چه غریبانه در دل چاه سخن می گفت ...
هوای بقیع چقدر گرفته است امشب و کبوتران بقیع که ...
پنج شنبه 26/2/87
خسته شدم از آدمایی که فقط به ظاهر نگاه می کنن ... خسته شدم از کسایی که فقط نصیحت کردن رو بلد هستن ... خسته شدم از آدمایی که خودشون رو راستگو و با صداقت می دونن اما دو رو هستن ... تا وقتی پیشت هستن از تو می گن و خوبی هات و بعد وقتی که تو نیستی در نبود تو ، اون بتی که خودشون با دستای خودشون ساختن از بالای اون بلندی میندازن پایین !!! ... خودشون تو رو پاکترین می دونن اما ممکنه پشت سرت هزار تا حرف ردیف کنن !!! ... از همه چیز و همه کس انگاری خسته شدم ... از بچه های کلاس که فقط منتظر یه فرصت هستن که کلاس رو تموم کنن !! از استادی که داره پول واحد عملی رو می گیره اما هنوز ، تا این لحظه که آخرای ترم هست دانشجوها یه برنامه رو هم پای سیستم ها اجرا نکردن ... !! ... از دانشگاهی که وعده هاش سر خرمن هست !! ... از همه ی اونایی که خودشون رو با صداقت می دونن اما پشت دیوار این صداقت پنهون می شن ( یکیش شاید خودِ من !!! )
همان لحظه ی اول که دیدمش ، احساس کردم باید سانتاماریا صدایش کنم . نمی دانم چرا ناگهان این اسم به ذهنم خطور کرد . چندی پیش که برای سیاحت به کلیسای سن مارکو رفته بودم ، این اسم را در نیایش مسیحیان شنیدم و همان لحظه تمام صفا و پاکی مریم مقدس ، با این نام به دلم نشست .
اما این اسم و این خاطره ، پس از سالیان سال ، کاملاً از ذهنم رفته بود تا زمانی که او آمد . این طور نبود که هیچ نسبتی با مریم مقدس ، مادر آن پیامبر مهربانی داشته باشد ، بلکه وقتی او را دیدم ناخودآگاه احساس کردم ؛ هیچ نامی نمی تواند پاکی و صفا و معنویت و زیبایی را یکجا و به این اندازه برای من تداعی کند .
گفتم : اجازه می دهید شما را سانتاماریا صدا کنم ؟
خندید . موهایش صاف و بلند و خرمایی بود . چشمهایش به یک رنگ نمی ماند . گاهی قهوه ای می شد ، گاهی سبز . بسته به این که کجا را نگاه می کرد . دماغی کوچک و خوش ترکیب در بالای لب های زیبایش نشسته بود و مژه های خرمایی اش چون چتری از آن همه زیبایی چشم ها محافظت می کرد .
وقتی که می خندید ، انگار از دهانش ، شکوفه های کوچک یاس می چکید .
شفافیت دندان هایش ، نگاه را بی اختیار ، خیره می ساخت .
لباسی لطیف و بلند و آبی پوشیده بود که حریر ، پیش پایش ، سنگ می نمود .
پیش از این بارها او را در وادی خیال دیده بودم . اما هیچگاه تا این اندازه ، ملموس و به دست آمدنی نبود و هم دوست داشتنی . می آمد ، سر می زد ، آشوبی به پا می کرد و می رفت . یک لحظه هم نمی ماند تا به او بگویم چقدر در جستجویش بوده ام .
گفت : حالا چرا « سانتاماریا » میان این همه اسم ؟
گفتم : نمی دانم .
و در مکثی کوتاه به چشم هایش خیره شدم و ادامه دادم : « ولی اگر قرار بود آینه ای مقابل آن مریم آسمانی بگذارند در زمین بی شک شما تصویر روشن آن آینه می شدید » ؟
گفت : خدا کند افقهایت همیشه همین قدر آسمانی بماند . می ماند ؟
توی این یه هفته ، درست بعد از آخرین تماس خیلی فکر کردم . به همه چیز ، به تو ، به خودم ، به حرفا و کارایی که تا حالا انجام دادم و انجام دادی ... نمی دونم ، اما تا قبل از آخرین تماس و برخورد تو احساس می کردم که بر می گردی ، یه جورایی می شه گفت که شعله ی امید اومدن دوباره ی تو با نور کمی روشن بود اما ... حالا دیگه خودم ، با دستای بی حس و روح خودم اون شعله رو خاموش کردم ... تصمیم خودم رو گرفتم ، نمی تونم برای کسی منتظر باشم که حتی لحظه ای به من فکر نمی کنه و نمی خواد که صحبت های آخر منو بشنوه ... می خوام بی رحم بشم ... می خوام سنگدل بشم !! می خوام پا بذارم روی احساسات پاک قلبم ... هر چند سخت اما می خوام پا بذارم روی علاقه ام به تو ، قبل از این با خود می گفتم اگر روزی بازگردی دسته گلی از گل های زیبای احساس را با واژه ها می آرایم و به استقبال حضورت می آیم اما امروز می گویم همان دسته گل را تقدیمت می کنم و از کنارت می روم ... به قول لیلی کسی که یه بار عهد و پیمانش رو شکست چه امیدی می توان بهش داشت که دوباره این کار نکنه !!!
می توانم فراموشت کنم ، تو را و تمام خاطرات تو را . می توانم به این بیاندیشم که تو هم یکی از شخصیت هایی بودی که ازشان می نوشتم ... داستانی رو که دارم مینویسم بعد از نوشتن مثل یه داستان نگاش می کنم نه یه ماجرای واقعی ... !!! ...
یادم میاد یه روزی بهت گفتم که همه چیزای جدی زندگیمون از یه شوخی شروع می شه ... خوب به این قصه نگاه کن ! این قصه هم از یه شوخی شروع شد و ...
دوازده به در :!!!!
دیروز با یکی از خاله هام رفتیم جنگل . دختر دائی ام رو هم همراه خودمون برده بودیم . خوش گذشت . اما چون هوا سرد بود من سریع رفتم توی ماشین . عجله هم داشتم که زودتر بیایم خونه آخه کارای پیک نوروزی ام که یکی از اساتید داده بود مونده بود ...
خونه که اومدیم یه خبر خوب شنیدم ... دوست گرامی بنده سی دی نرم افزاری منو که برای کارت تلویزیون کامپیوترم می شه رو بعد از یک سال پیدا کرد و قراره توی چند روز آینده برام بیاره ...
از شب هیچی نمی تونم بگم ... آخه از چی بگم ؟ از اون ده ، پونزده sms که برای مسافر لحظه هام فرستادم و هیچ کدوم delivered نخورد ؟؟ از اون sms هایی که حاوی یه متن بود و در طی یک ساعت ارسال شد اما هیچ کدومشون نرسید ؟!!!!
سیزده به در در ادامه ی مطلب....
دیشب چقدر اشک ریختم ؟!!؟؟ نمی دونم !!! وقتی اشکام سرازیر شده بودن یاد شعر سعید شهروز افتادم : « وقتی که گریه ام می گیره * دلم می گیره مبارکه * قدر اشکاتو بدون * هنوز چشات می کلکه * وقتی که گریه ام می گیره * یه آسمون بارونی ام * اما به کی بگم خدا * من تو دلم زندونی ام » ... دخترک می گه : « اشک ریختن برای چی ؟! برای کی ؟! برای کسی که تنهات گذاشته و نمی خواد بدونه که تو چی می گی ؟! برای اونی که وقتی دیدیش جرأت نکردی بری بهش سلام بدی ؟! ... » بعد هم یه لبخند با نمک گوشه ی لباش نشست و گفت : « آخ مریم که اگه سوار من این کارا رو می کرد ... می دونی چی کار می کردم ؟! »
اشکامو پاک کردم . به صورتش
( در ادامه ی مطلب ... )
نگاهم روی تُنگ شیشه ای می مونه . بی حرکت . و بعد ماهی کوچولویی که سرش و از آب میاره بیرون . نگام حرکات ماهی رو نظاره می کنه . با خودم می گم خوش به حال ماهی ها . اگه گریه کنن و اشک بریزن هیچ کس متوجه نمی شه . حتی ماهی ای که از کنارش می گذره . هیچ س متوجه نمی شه که چشای این ماهی قرمز شده از شدت گریه کردن !! با خودم می گم که ای کاش برای لحظاتی یه ماهی بودم تا راحت گریه کنم ! تا به سوالای جورواجور و نگاه های اطرافیام جواب ندم !! تا برای لحظاتی خودم باشم . برای خودم . این نقاب که مدتی است از روی صورتم برداشتم خیلی ها رو کلافه کرده !! یکی نیست بگه بابا من می خوام خودم باشم !! خودِ خودم ... به شماها چی کار دارم ؟! بابا من دارم زندگی خودم رو می کنم و شما ها هم زندگیی خودتون رو . هر کسی رو بالاخره توی گور خودش می ذارن . نمیان یقه ی شما رو نمی گیرن که بگن چرا فلانی نقابش رو برداشت از روی صورتش مقصر شما بودید !! میان ؟!! میان تا این سوال رو بپرسن ؟!!!
می خوام یه سری تغییرات توی زندگیم بدم . آرزوهایی که قبلا می خواستم به انجام برسه و نرسید ... اونم به دلایلی که نشد . حالا موجه یا غیر موجه . یکیش هم تحصیل توی رشته ای که دوست داشتم و هنوز هم دوست دارم !! می گن همزمان نمی شه توی دو تا دانشگاه درس خوند !! منم صبر می کنم که درسم تموم بشه اگه شد برم ادبیات بخونم !!! اگه هم نشد یه جوری دنبال این رشته می رم !!! اصلا نمی دونم چی شد که پام به رشته ی کامپیوتر باز شد و بعد رفتم توی رشته ی ( آی . تی . سی ) !! بعد هم یه کار دیگه ای که خیلی بهش علاقه دارم که خیلی ها دارن می گن اشتباهه محضه !!! شاید برای انجامش از چند تا شهر دیگه هم تحقیق کردم تا به نتیجه ی دلخوام برسم !!! اگه هم نشد می رم پیش یکی از دوستام که قبلا این راه رو رفته !!!
برنامه هایی که برای به پایان رسوندن رشته ام دارم .... هووووووووووووووووووووف چه شود این چند سال عمر من !!!!
دلم می خواست با یکی حرف بزنم . پر بودم از اشک و بغض و حرف !!! اما کسی نبود ... به هیچ کس انگار نمی تونم اطمینان کنم ...!! ... توی اتاق کسی نیست . آهنگ محسن یگانه روشن بود و روی تکرار ... چشمام تر شده . به راحتی کلید های کیبورد رو نمی تونم ببینم !!! زیر لب با خودم زمزمه می کنم . نمی دونم با خودم حرف می زنم یا ... دستی را روی شانه هایم حس می کنم . نگاه می کنم به پشت سرم . چشمای آشنای ... آهسته می گم : گفته بودم که برو ؛ چرا برگشتی ...؟؟!!!...
- به وجودم نیاز داری . می دونم که دلت پر از حرفه ... پر از گلایه ... گریه کن مریم ... پر شده ای از اشک های فرو خورده ... از فریادهای توی گلو خفه شده !!! ...
- دخترک گفته بودم که برو ... گفته بودم که تنهام بذار ؛ مثل مسافر لحظه هام که منو میون این همه هیاهو تنها گذاشته ... مثل ماه شب های تارم ، ماه آسمانم که مرا در اوج شادی تنها گذاشت و با غم آشنا کرد ... دخترکم برو ...
خیره خیره نگام می کنه . توی نگاش یه برق خاصی هست . یه حس عجیبی سر تا پامو فرا می گیره . بغض می ترکه و بعد این شونه های دخترک قصه هام هست که پذیرای اشکام می شه . می خوام از آغوشش بیام بیرون اما نمی ذاره !
پ . ن : نمی دونم چرا ... اما برگشت . برگشت تا حرفامو بشنوه . بهش گفته بودم که بره و سراغی از من نگیره اما برگشت ... برگشت پیش کسی که باید از گذشته ها دل بکنه ...
کوله بار سفرت رفت و نگاهم را بُرد
نه تو دیگر هستی
نه نگاهی که در آن دلخوشی ام سبز شود
سایه می داند که به دنبال نگاهت همچو ابر سرگردانم
هیچ کس گمشده ام را نشناخت
تابش رایحه ای
بی خبر آورد کسی در راه هست
چشمی از درد دلم آگاه است
کاش هیچ وقت عشقی متولد نمی شد که روزی احساسی بمیرد
پ . ن :
شاید این شعر یه جورایی حال و روز این روزای منو توصیف کنه ... یا علی![]()
وارد مینی بوس شد . نگاه پیر و خسته اش را روی صندلی ها چرخاند . هیچ کدام خالی نبودند . نمی دانم چرا اما به دلم افتاد که جایم را به او دهم و خودم روی چهار پایه ! بنشینم . از جا برخاستم و به او تعارف کردم . اول قبول نمی کرد اما وقتی دید که من مصمم هستم نشست . ماشین به حرکت در آمد . هنوز از شهر خارج نشده بودیم . از توی کیف پارچه ای اش شکلاتی بیرون آورد و به من داد . نمی خواستم قبول کنم اما آهسته گفت : سهم شماست ... شما انتخاب شده اید ... !!! ...
چشمانش سبز بودند و گیرا . شکلات را گرفتم و در دستانم نگه داشتم . نگاهم می کرد . می خواست حرف بزند . این را از چشمانش می خواندم . احساس می کردم آشناست و او را می شناسم ! پرسید : دانشجویی ؟!!
گفتم آره . از سختی های زندگی گفت . از فرزندانی که بزرگ کرده بود . از نوه هایی که گاه گاهی به دیدارش می روند تا او را از تنهایی نجات دهند . می گفت خیلی سال پیش همسرش را از دست داد . همسری که عاشقانه همدیگر را دوست داشتند ! ... به یکباره صدایش آهسته شد . گویی از داخل چاهی با من حرف میزد !
دنیا پر شده از لیلی های زودگذر ... از لیلی هایی که تنها برای چند روز می مانند و بعد یا مجنون آن ها را تنها می گذارد یا خودشان از مجنون فاصله می گیرند ... تو مانده ای این وسط ... تو انتخاب شده ای بدون این که بخواهی و بدانی ... تو عالم رویا دیشب دیدمت . وقتی وارد ماشین شدم و چهره ات را دیدم شناختمت اما شک داشتم . اگر از جایت بلند نمی شدی و صندلی ات را به من نمی دادی تا بشینم شاید پشیمان می شدم و از ماشین پیاده می شدم !!!
خیلی نزدیک هستی به مقصودت ... خیلی نزدیک فقط کمی تلاش می خواد ... از خدا بخوا که کمکت کنه ...
پ . ن : این همون داستانک چند شب پیش هست ... وقت نکردم که ویرایشش کنم اگه بد بود شرمنده ...
یا علی![]()
می خواستم داستانکی رو که دیشب نوشته بودم رو بذارم توی وب که پشیمون شدم ... می خواستم نوشته ای که همین الان نوشته بودم رو بذارم که دیدم جز مغشوش شدن ذهن خواننده چیز دیگه ای به همراه نداره چون پر بود از جمله های دَرهَم و بَرهَم !!! ( که حتی خود من هم از خوندنش دچار گیجی می شدم !!! ) ...
قبل از اذان بود که بچه ها یکی یکی زنگ زدند که کلاس فردا تشکیل نمی شه !! هنوز توی بُهت بودم و به این فکر می کردم که واقعا کلاس تشکیل نمی شه ؟!! که دیدم از دانشگاه تماس گرفتن !! مسئول آموزش بود !!! و اطلاع داد که این خبر ناگوار درسته !! و قراری که فردا داشتیم موکول شد به هفته ی آینده ... نیست که با یکی از بچه های کنترل کیفی قرار داشتیم و اونم فقط پنجشنبه ها کلاس داره !!! طرح هایی هم که قرار بود برای آبادانی دانشگاه خوشگلمون بدم هم افتاد برای جمعه !! ( به نظر خودم سازنده هست حالا نظر بچه های انجمن رو نمی دونم !! )
بعضی از نظرات پست قبلی رو حذف کردم ... از لحن زیادی صمیمانه خوشم !! از لحن بابایی که فقط و فقط یه نفر می تونست بهم بگه ... آخه این همه نظر می ذارین ... نظراتتون که خصوصی نیست چرا می ذارید نظر خصوصیJJJ !!!
یا علی
تا حالا شده حس ششم شما بهتون بگه چه اتفاقی قراره بیافته و شما بی خیال باشید و با خودتون بگید این فقط یه حسِ ؟!!! ... تا حالا شده توی یه زمان دو تا احساس متفاوت بیاد سراغتون ؟! مثل غم و شادی ؟!!! ... تا حالا شده برای دیدن کسی لحظه شماری کنید و خودتون رو آماده کنین برای کلی حرف اما تا وقتی می بینینش ( این دیگه چه فعلی هست من نمی دونمJJJ !!! ) هم حرفاتون یادتون بره و هم جرأت نکنین برین جلو که سلام کنین !!؟؟!!! ... تا حالا شده که حس کنید دارید از درون می سوزید اما انگشتای دست و پاتون سر باشه مثل یه تیکه یخ ؟! انگاری حرارت بدنتون به این نقطه ها نمی رسه ؟! ... تا حالا شده چشماتون رو ببندید بعد با خودتون بگین که حالا وقتی چشمم رو باز می کنم می بینم همه اش یه خواب بوده !!! ( چه توی شیرینی زندگیتون و چه توی تلخی زندگیتون ؟؟؟ ) اما وقتی چشم باز می کنین می بینین که توی حیقیت ، اون وسط وسطاش هستین و خیلی از اون خواب فاصله گرفتین ؟! ... تا حالا شده ...
در به روی تو ببندد تو مرو صبر کن آنجا
که پس از صــبر ترا او به سر صدر نشاند
چــو به روی تو ببندد همه درها و گذرها
سخت ترین لحظه تو زندگیت اینه که بفهمی واسه کسی که تمام زندگیته ، فقط یه تجربه بودی ...
پ . ن :
پر زدی و ندیدی بال سفر نداشتم
گفتی رها شو اما من دیگه پر نداشتم
کوه غمُ رو شونه ام دیدی و بر نداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی
استاد هر چی تمرین می داد من و یکی از بچه ها می نوشتیم و تحویل می دادیم !!! همه ی برنامه ها هم درست می نوشتیم ... نمی دونم چرا ولی باز حالم منقلب شد !! شیرین و هدا هم می خواستن منو مثلا دلداری بدن که وضع بدتر شد و اشک ....
استاد یه مسئله داد . می دونستم که باید چی کار کنم اما ... با خوشحالی اومد بالای سرم و گفت : ببینم چی نوشتی ؟! تو همیشه می نویسی ؟!!
منم با خجالت گفتم : هنوز هیچی ننوشتم !!! ( اینم از چهارتا شدن چشم استاد امروز )
موقع اومدن هم با یکی از دوستان تا ساری اومدیم . خوب بود و خوش گذشت . دست فرمونش خوب بود فقط اگه ماشین های دیگه جلومون نمی اومدن !!!
از الان هم قراره گوشیم خاموش بشه ... تا کی معلوم نیست ... هنوز هم جای خلوت و دنج گیر نیاوردم تا فردا ببینم چی می شه !!
مهندس زائری امروز چشاش به گمونم چهار تا شده بود از دست من !!! شاگرد زرنگ کلاسش ( منظور همون فعال هست ، این قلب رو بچه ها روی من گذاشتن ) امروز ساکت بود و هیچ حرفی از نوشتن برنامه ها نمی زد !! موقع کوئیز ( از لفظ کوئیز بدم میاد ) هم همین . چند خط الگوریتم نوشتم و تحویل دادم . آخر کلاس هم گفت : خانم .... امروز چرا فعالیت نداشتین ؟ ... منم تنها به این که حالم زیاد خوب نیست بسنده کردم ... جزوه هام هم که توی انشگاه موند و اومدم خونه !!! به قول خانم برزگر یه فتو از جزوه رو بذارم پیشش تا بچه ها برن بگیرن !!!
حوصله ی کلاس فردا رو ندارم ... اگه هم نرم چیزی از درس متوجه نمی شم ... به خاطر بچه های کلاس مجبوریم که تحمل کنیم ما چهار ، پنج نفر ...
هر سه شنبه انتظار اینو می کشم که وقتی بابا میاد خونه بگه کارا درست شد و فردا می ریم مشهد ... اما نمی دونم چرا این کارای ماشین درست نمی شه ... دیشب هم که دلم هوای جمکران رو کرده بود ...
الان هم دارم آهنگ سنتوری رو که محسن چاوشی خونده رو گوش می دم . یه جورایی به حال و روز این روزای من می خوره . خیلی وقت بود که تصمیم داشتم با خودم خلوت کنم . چند روزی با کسی حرف نزنم . چند روزی جواب تلفن و اس ام اس دوستان و آشنایان رو ندم اما هر دفعه خواستم این کار رو انجام بدم یه مشکلی پیش اومد . نمونه ی بارزش همین هفته ی گذشته . با مسئولیت هایی که روی شونه هام هست مجبورم برم دانشگاه و جواب تلفن ها و .... این چند روز که بگذره می خوام تنهای تنها بشم . من باشم و خدای مهربونم که حرفامو می شنوه . یعنی کاری به کار کسی نداشته باشم . گوشی رو یا خاموش می کنم یا می ذارم روی سایلنت ... که فکر کنم خاموش کنم بهتر باشه . حوصله ی کلاس شنبه رو ندارم با اون استادمون که هیچی یاد نمی ده و کاری جز مگس پروندم توی کلاس نداریم .!!!! ... دست و پاهام سردِ سردِ اما دارم از درون می سوزم . حرفای دلم بیشتر منو می سوزونه ...
پ . ن : می نویسم و پاک می کنم ... این چند روز کارم همین شده . ای کاش می شد تنها بود . ای کاش قبول نمی کردم که رفت و آمد کنم و خونه می گرفتم برای این ترم . شاید این جوری راحت تر بودم ... !!! ...
پ . ن :من با زخم زبونا رفقیم
مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم
با توام که داری به گریه ام می خندی
کاش می شد بیای و به من دل ببندی
تنها بودن یه کابوس شوم عزیزم کار دل نباشی تمومِ عزیزم
( از بیت آخر فقط از مصرع آخرش خوشم نمیاد ... چون به این ایمان دارم که اگه تنهاترین شوم خدایم را هنوز دارم که احساس تنهایی نکنم ... )
دوست دارم هواری بزنم ....
وقتی بعد از چند وقت به جمع شما پیوستم تنها تو و رؤیا منو قبول کردین ... بقیه منو نگاه می کردن و هیچ نمی گفتن . من از نگاهشان متوجه می شدم که چی می گن . ناسلامتی یه عمر باهاشون زندگی کرده بودم و حرفاشونو شنیده بودم . قرار بود دوباره شماها متکلم وحده بشید و من بنویسم اما بچه ها زدن زیر قولشون ... قرار بود هیچ حرفی از گذشته ی من به زبون نیارین تا من راحت باشم و راحت به نتیجه برسم اما هر روز زخم زبون می زدین !!! ...
حالا دخترکم امشب ، شب بزرگی است ... امشب تو را می سپارم به خاطره ها . تو را می سپارم به آن گذشته های دور تا از تو جز یه شخصیت چیزی برایم باقی نماند . کار سختی است اما دیگر حتی به تو هم اطمینان ندارم . تو در وجود من هستی می دانم اما امشب باید کوله بار خود را ببندی و تا سپیده نیامده بروی . دیگر حرف هایم نه به تو خواهم گفت ، نه به تاریکی شب و نه به خواهرم !! ...
می گویم این یک راز است در حالی که همه از آن باخبر می شوند !!!
دخترکم اشک نریز . می دانم سخت است اما چه کنم که دیگر به تو هم اطمینان ندارم . مسافر لحظه هایم رفته . ماه آسمانم رفته . آسمانم بدون حضور ماه به سحر می رسد . این گونه نگاهم نکن دخترکم تصمیمی است که گرفته شده . می دانم خیلی جاها برایم سنگ صبور بودی اما حال احساس می کنم چاره ای جز این ندارم . دخترکم برو و تنهایم گذار که با من بودن تو را هم غمگین نکند ... این چهره هم اکنون بدون نقاب است ... دخترکم برو که دیگر تحمل نگاه های پی در پی تو را ندارم . برو به همه بگو که مریم ....
می گن شکست شروع یه پیروزی هست .. نمی دونم اسمش می شه شکست گذاشت یا نه ؟! نمی دونم حکمتش چیه و کجاست ؟! اما هر چی که هست راضی هستم به رضای خدا ... شاید مصلحت نبوده که بخوایم دوست داشتنمون رو ادامه بدیم ... شاید لیاقت من خیلی کمتر از اون هست که فکرش رو می کنم ... آخر یه روز باید این سنگ صبور شکسته می شد و امروز همان روز بود ... بالاخره این سنگ صبور شکسته شد و هیچ کس شکستنش رو ندید ...
1/2/87
ویرایش شده در 2/2/87
پنج شنبه ای شانس آوردیم که استاد دست روی ما بلند نکرد !!! تازه متوجه شد که تا حالا هر چی رشته کرده پنبه شده !!!! کوئیز رو موکول کرد به هفته ی آینده !!! ( الگوریتم ها رو فقط من و یکی دیگه از بچه ها حل می کردیم )
جمعه هم سرویس مهد دانشگاه ساری تکمیل شد و راهی شهر مربوطه شدیم !! هوا هم ماشاء الله خوبِ خوب بود !!! باد می وزید !!! استاد محمدی هم مجبورِ که این بچه های باهوش رو تحمل کنه و پاسکال رو به جای ساختمان داده یاد بده !!! جای شکرش باقیست که این هفته یه آفرین و احسنت نثار ما کرد وگرنه عقده ای می شدیم !!! برای نهار هم آش رشته داشتیم !! می گن آش پشت پا رئیس دانشگاه بود حالا راست یا دروغش پای راوی ... !!! ... تا نزدیکی های غروب هم دانشگاه بودم به خاطر مسئولیت هایی که رو شونه ام بود !!! ... شب هم بعد از مدت ها وب تربچه رو آپ کردم ... کلمه عبورش یادم رفته بود که بلاگفا برام فرستاد !! ...
شنبه فکر کنم بزرگترین دروغ رو به استاد گفتم !!! خالی بستم که هر چی یاد گرفتیم از توی کلاس شما یاد گرفتیم !!! ( نیست که آقای ایت با من کمی سر لج افتاده مجبوری ازش یه تعریفی کردم !!! ) کلاس تا دوازده بود اما چون کاری نداشتیم به عبارتی داشتیم مگس می پروندیم تا ساعت 11 فقط سه نفر توی کلاس بودن !!! بعد کلاس هم پیش مسئول آموزش ، کتابخونه و یه سری هم به بچه های ورودی که امروز اولین جلسه ی کلاسشون بود ... !!! ...
امروز هم هوا مثل دل من بود ... ابری به همراه باران های پراکنده ...