تبليغاتX
دختر کوچولوی ...
دختر کوچولوی ...

باز دوباره زانوی غم بغل گرفتی که چی ؟ یه کمی به فکر خودت باش . از اون روز تا حالا چند بار ...

سرش داد می کشم . می گم دست از سرم برداره . می گم بذار با خودم خلوت کنم . حالا که تنهام . حالا که کسی توی این اتاق نیست تا با نگاه پرسشگرش بفهمه دلیل اشک ریختنم چیه بذار راحت باشم ... خسته شدم دخترک . خسته شدم .

می گه : می دونم خسته شدی . مریم تو طاقتت بیشتر از این ها بود اما چی شده که حالا ...

می گم : طاقتم بیشتر بود اما اتفاقاتی که داره میافته ... خسته ام دخترک . تو رو خدا تو یکی نشو سوهان روح من . این روح خودش توی گذشته گرفتار و هنوز بر نگشته . نمی دونم چقدر زمان می خواد . نمی دونم چقدر فرصت می خواد برای اومدن . دخترک دلم گرفته . دلم از اون کسی گرفته که حرفامو نشنید . همون کسی که وقتی خواستم حرفامو بهش بگم گذاشت و رفت .

می خواد حرف بزنه . می خواد چیزی بگه که دستامو به نشانه ی سکوت روی بینی ام می ذارم و آهسته می گم : تو هم تنهام بذار . بذار کمی آسوده باشم . بذار کمی برای تنهایی های خودم که جز خدا کسی توش نیست اشک بریزم . مگه یه آدم چقدر تحمل داره . بذار برای کلمه هایی که توی حنجره موند و تبدیل به حرف نشد اشک بریزم ... دخترکم برو ... برو و بذار ....

+ : نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:18 به قلم :: مریم ::

قراره از فردا ( البته اگه اشتباه نکرده باشم ) صبح تا غروب دانشگاه باشم ... برای همون مسئولیتی که همون چند خط اول گفتم . اگه بچه ها همکاری کنن تا جمعه کارا تموم می شه . هر چند که ثبت نام از بچه های ورودی جدید هم می مونه که باید ببینم چه روزایی کلاس دارن ؛ به نظرم هر روز کلاس داشته باشن چون بچه های ترمی هستن و تعداد واحدهایی که بهشون دادن نسبت به ما بیشتر هست !!

یه جورایی به مسئله ی مریم مقدس خاتمه دادم . البته همون روز ؛ همون لحظه که شنیدم . چند نفری لبخند زدن و تعجب کرده بودن که منو به این اسم صدا کردن !! اما من خیلی جدی گفتم : لطف کنید اسم کوچیک منو صدا نکنین !!! اصلا چه معنی داره که همکلاسی آدم تا این حد با آدم احساس صمیمیت کنه ؟!! همون مساله ی هسته برای هفت پشتمون بسه ... حالا داریم توی کارای برنامه نویسی کمکتون می کنیم دیگه انقدر پررو نشین ...

دیروز برای یه سری از کارا رفتم دانشگاه مازندارن ( بابلسر ) و

 

 

برای خوندن ادامه نوشته ها در ادامه ی مطلب

 


ادامه ي دل نوشته ها
+ : نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:41 به قلم :: مریم ::

وقتی وارد کلاس ما می شین تعجب می کنین و یه علامت سوال بزرگ بالای سرتون ایجاد می شه . به این فکر می کنین که وارد یه خانواده شدید یا وارد یه کلاس توی دانشگاه !!! بچه های کلاس چنان با هم صمیمی هستن که گاهی حتی خود من هم احساس می کنم که وارد یه جمع خانوادگی شدم !!! به این فکر می کنم که اگه واقعا با هم خواهر و برادر بودن یا این که نسبت دیگه ای داشتن چه اتفاقی میفتاد ... یعنی وضعیت ظاهری کلاس چه طوری بود !!؟؟!! ... همه ی کارکنان دانشگاه کوچیک ما می گن که تا حالا دانشجوهایی نداشتیم که این طور با هم صمیمی باشن !! ... می گن « خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو » ... و من تافته ی جدا بافته ای این خانواده هستم !!! من و دو نفر دیگه !!! همه اینو فهمیدن که من با بقیه فرق می کنم . نمی خوام خود ستایی کنم از خودم اما خب دارم یه جورایی واقعیت رو می گم ... حتی بچه های ورودی هم متوجه شدن که من ...

و شاید به خاطر همین تفاوت باشه که  امروز یه کشف بزرگ داشتم . توی کلاس نشسته بودیم که نظرم اومد یکی گفت : « خانم مریم مقدس » !!! تعجب کردم . اما خب از اون جایی که بچه های کلاس منو به فامیلی صدا می زنن فکر کردم که اشتباه شدم . اما در کمال ناباوری دیدم که ... و متوجه شدم که بله ... میون بچه ها به مریم مقدس شهرت دارم !!! ... حالا من موندم که چی شد این اسم رو روی من گذاشتن ؟!! البته شنیدم که یکی از همین بچه ها شماره ی منو توی گوشی اش به اسم « سانتاماریا » ذخیره کرده !! ( حالا درست یا غلط بودن موضوع رو نمی دونم )

شاید بتونم به سوال هام جوابی بدم این که همیشه سرم به کارای خودم مشغوله . کاری به کار کسی ندارم . مگر زمانی که بخوام سوالی جواب بدم یا سوالی بپرسم !!! ... !!!

+ : نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:26 به قلم :: مریم ::

می گم گروه خونی ما به هم نمی خوره . من و تو زمین تا آسمون با هم فرق می کنیم . می گم آبمون توی یه جوب نمی ره اما اصرار می کنه . می گه اگه بخوای توی یه جوب می ره !!! اما من ... من نمی خوام ... نمی دونم چرا اما نمی خوام . می گم این دل مالِ من نیست . می گه اختیارش رو خودت داری ! می گم سپردمش دست خدا . خیلی وقت پیش . سپردم تا جفتشو پیدا کنه . می خنده . یه خنده ی تصنعی !!! می گم راست می گم . سپردم دست خدا تا کسی رو برام پیدا کنه که تیشه به ریشه نزنه ! نگام می کنه . سرم رو پایین میندازم . من تیشه به ریشه زندگیت می زنم ؟ به ریشه ی زندگیم نه اما به عقایدم ... ببین من و تو ...

چند روزی گذشت . هنوز سر حرفم بودم . نمی تونستم قبولش کنم . بی تفاوت بودم . مثل بقیه ی بچه های کلاس بود برام . داشتیم یه کار گروهی انجام می دادیم . مسئولش ما بودیم . من بودم و اون و یکی از کارمندا . خانم صادقی نگامون کرد : من موندم شما که آبتون توی یه جوب نمی ره چه جوری می خواین این گروه رو مدیریت کنین . من می خندم اما اون اخم می کنه . بهش می گم : دیدی ؟! همه فهمیدن که ما آبمون توی یه جوب نمی ره ! همه فهمیدن ما با هم فرق می کنیم اما تو قبول نکن . خانم صادقی مثل این که می دونست راز این نگاه هاش برای چیه ! بی مقدمه بهم گفت : می تونی تغییرش بدی ! نمی تونی ؟! . نگام داشت سرامیک های اتاق رو می شمرد . خودش گفت : می تونی تغییرم بدی ... اگه بخوایم ... دوباره گفتم : اما من ...

دستامو محکم توی دستاش گرفت و بوسه ای به اونا زد . گونه هام سرخ شده بود . خندید . توی چشام زُل زد . دیگه خجالت نمی کشیدم . چقدر تغییر کرده بود . دستشو گذاشت سمت قلبم و آهسته گفت : خدا اینو سپرده دست من ... وقتی بهم هدیه اش کرد گفت : نکنه یه روزی این جام بلور رو بشکنی !! ... منم گفتم : لایق این جام نبودم اما نه می ذارم این جام بشکنه و نه تیشه به ریشه می زنم ...

خندیدم و آهسته در گوشش نجوا کردم : هنوز هم می گم آب ما توی یه جوب نمی ره !!!!!!

+ : نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:26 به قلم :: مریم ::

دلم می خواد یکی خالصانه دعام کنه ... خودم دارم هر روز خدامو صدا می زنم . اما مثل این که یکی غیر خودم هم باید از خدا بخواد که کار منو تموم کنه . همیشه همین بوده . تا کسی دعات نکنه ، تا از کسی التماس دعا نداشته باشی ... اینا چیه دارم می گم ؟!!!

خدای مهربونم ، مهربون ترین مهربونا سلام

خدایا ذره ذره ی وجودم تو را صدا می زنند ... پاسخ گوی این تن خسته و بی رمق را ...

اَلحَمدُ للهِ الاَوَلِ  بِلا اَوَلٍ کانَ قَبلَه ... ( حمد اختصاص به پروردگاری دارد که اول است و کسی قبل از او نبوده ) ...

خدایا تو مرا آفریدی ، از روح مقدس خود در من دمیدی ، مرا راهی دنیا کردی با جسمی پاکِ پاک ، رسم زندگی را به من آموختی و مرا وعده دادی که دوباره به پیش تو باز می گردم زمانی که وقت سفر تمام شده باشد که دیگر راه گریزی نباشد ... کوله ای به من دادی و گفتی که زمان آمدن این کوله ی راه باید پر از کارهای نیک باشد . گفته بودی : مبادا از راهی که نشانت داده ام جا بمانی و برای این که همان راه را بیای دل به جاده ی خاکی بسپاری و غرق شوی ... که جاده ی خاکی همه اش باتلاق هست و ... و من می شنیدم حرف هایت ... به دل حک کرده بودم حرف هایت را ... و بعد نشانی از نور ، نشانی از خود ، نشانی از خانه ی خودت را در سینه ام گذاشتی و گفتی که این باشد برای دوست داشتن دیگران . برای این که هر وقت ...

حرف را ادامه ندادی و مرا به همراه یکی از فرشتگانت بدرقه کردی . چقدر آن زمان پاک بودم .... و حالا سال های سال از زمانی که مرا بدرقه کرده ای می گذرد و آن جسم پا به گناه آلوده شد ... آن دستان کوچک و ظریف که کوله ی خالی را در دست داشت تا وقتی که پا به زمین گذاشت حاصل کارهای خود را جمع کند و در آن ذخیره نماید اکنون در حال شکستن هست در زیر بار این همه گناه که در این کوله است ... چقدر در آن باتلاقی که گفته بودی رفتم و دست و پا زدم غافل از این که همین دست و پا زدن ها مرا به ورطه ی نابودی می کشاند ... و اما تو ، تو تنها خدای جهانیان مرا با کمک هایت نجات دادی ... با فرشتگانی که گاه گاه بر سر راه من می فرستادی ... وقتی غم به دل چنگ می انداخت با همان نشانی که لحظه ی آمدنم در سینه نهاده بودی تو را یاد می کردم ... اشک را به من هدیه کردی تا آرام شوم ... نعمت هایت را به من عطا فرمودی در حالی که لایق هیچ کدام نبودم ... در توبه را به رویم گشودی و ... خدایا العفو ... العفو ... بابت تمامی گناهانم ... بابت تمامی غفلت هایم ... الهی العفو ... الهی العفو ...

21/1/87

+ : نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 21:47 به قلم :: مریم ::

سلام ...

به این آدرس سر بزنید و بگید قالب چه طوره ؟ ... بابا تازه کارم ... اولین قالبیه که طرح کردم !!! برای پروژه ی درس برنامه نویسی وب که استاد هیچی یاد نداد جز چند تا تگ مسخره که از قبل بلد بودم ...

مینیاتور

یا علی

+ : نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 22:31 به قلم :: مریم ::

صبح خواب موندم برای دانشگاه !! یعنی دیر از خواب بیدار شدم . همه اش تقصیر این دخترک قصه هاست ... دیشب تا صبح حرف زد . خاطرات عیدش که با سوار داشت . با همون عشقی که توی سینه اش بود . در مورد سوار کم گفت آخه می ترسید که وقت رو برای داد و بیداد کردن سر من کم بیاره !!! چنان قشرقی به پا کرده بود که می ترسیدم بقیه از خواب بیدار بشن . هر چی من خودخوری می کردم و حرفی نمی زدم اون ... اون سیر داغ و پیاز داغ ماجرا رو بیشتر می کرد . منم یه گوشم در شده بود و گوش دیگه ام دروازه ... به حرفاش گوش نمی دادم . مشغول کامل کردن قالب وبلاگ بودم . اعصابم داشت خورد می شد . از یه طرف قالب قاطی می کرد و از طرف دیگه دخترک یکریز حرف میزد . شیطونه می گفت یکی محکم بزنم توی دهنش تا دندوناش بریزه و دهنش پر از خون بشه اما ... اما یه لعنت بر شیطون می فرستادم و دوباره مشغول تایپ کردن می شدم ...


ادامه ي دل نوشته ها
+ : نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 22:27 به قلم :: مریم ::

صدا کن مرا

صدای تو آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

(سهراب سپهری )

 

چشم می دوزی به آدمک . هنوز خوابه و به این می اندیشی که چه موقع می خواد بیدار بشه . به این فکر می کنی که وقتی بیدار شد بهش چی بگی ؟ از کجا شروع کنی ؟ لابد باید از یه سلام شروع کنم !!! اما وقتی آدمک از خواب بیدار شد با اون لبخند که همیشه وقتی بیداره روی لب هاش هست تو تموم حرفایی رو که توی ذهنت داشتی رو یادت می ره ... فکر می کنی اگه بخوای باهاش حرف بزنی شاید اون جواب نده . شاید کاری داشته باشه و نتونه جواب بده و تمام این شاید ها تو رو از انجام کاری می خوای باز می داره !!! فکر می کنی که اگه وقتی داشته باشه برات خودش میاد !!! اما ... بالاخره یه شب ... میون هجوم دل تنگی ها و میون حمله ی تمام اون حرفای ناگفته که وقتی به می رسی از یادت می ره دل به دریا می زنی و باهاش حرف می زنی ... حتی احتمال این که جوابت رو هم نده توی وجودت هست اما تو ... اما تو با خودت می گی « مرگ یه بار ،شیون هم یه بار » مگه نه این که اونو دوست داری . مگه این که توی مدت منتظر اومدنش بودی ... ؟؟؟ ... با خودت می گی اگه حرفامو نشنوه ؟ اگه بگه کاری ندارم باهات ؟ اگه بگه مزاحم شدی داشتم کارم رو می رسیدم ؟ اگه بگه .... و این اگه ها تو را از پا در میارن اما تو عزمت رو جزم کردی ... می خوای برای یه بار هم شده شانس خودتو امتحان کنی . شانس که نه می خوای بدونی آخر این ماجرا چی می شه !! ... یه نفس عمیق می کشی و افکار منفی رو از ذهنت بیرون می کنی و سعی می کنی مثل همیشه باشی ! ... همون طور ساده . همون طور راحت . مثل قبل ! مثل اون اسمشو صدا کنی و بلند بگی : ســـــــــلام ....

+ : نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:40 به قلم :: مریم ::

+ : نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:36 به قلم :: مریم ::

وقتی نقاب رو از روی صورتت بر می داری خیلی ها از کنارت می رن . خیلی ها فقط نقاب صورتت رو می خوان . می خوان که تو اون طوری بمونی . می خوان که اون صورتک برای همیشه روی صورتت باشه . وقتی که صورتک رو بر می داری مات و مبهوت نگات می کنن و از کنارت می گذرن . اصلا تو رو نمی شناسن . می گن آدم دیگه ای شده ای . اونقدر سعی کردی که خودتو پشت نقاب پنهون کنی که وقتی چهره ی واقعی ات رو می بینن از کنارت می رن ...

این روزا نقاب رو از روی چهره ام برداشتم . شدم خود واقعی ام . نقاب خنده  رو برداشتم و شدم اون مریمی که می خواستم ... مریمی که مدت ها آرزوش رو داشتم که بمونم و باشم ... حالا کسی که می خنده خودم هستم نه اون نقاب . و خیلی به این فکر می کنن که من اون مریم سابق نیستم . فکر می کنن که توی سال جدید اخلاقم تغییر کرده اما هیچ وقت دقت نکردن که ممکنه کسی پشت این نگاه ها و این خنده ها پنهون شده باشه ... یه شخصیت واقعی که ....

خودم از چهره ی واقعی ام راضی هستم . چهره ای که مدت ها دوستش داشتم و فقط فقط دخترکم می دید و .... چهره ای که برای بودنش تنها یه بهونه می خواستم !!!

+ : نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:6 به قلم :: مریم ::

بعد از ظهر می خواستم وب رو آپ کنم اما تا وصل شد و اومدم توی قسمت مدیریت وبلاگ اکانتم تموم شد و .... اما خب الان آپ می کنم و متنی رو که قرار بود ظهر بذارم رو بعدا می ذارم ...

کلاس امروز با حضور ده نفر تشکیل شد !! فکر کنم فردا بشه دوازده نفر ...

برنامه نویسی پاسکال داشتیم . استاد بی ذوق ما یکی تشویق نمی کنه ... وقتی می بینه میون این همه دانشجو دو نفر فقط می تونن برنامه رو بنویسن اونم بدون اشکال یکی نمی گه یه مثبت بدم که آخر ترم اگه نتونست امتحانش رو خوب بده کمکش کنم !!! فقط برنامه رو نگاه می کنه : آفرین ، یه سِمی کالِن این جا بذار !!!

امروز دوباره توی دانشگاه شده بودم سنگ صبور .. آخر کی این سنگ صبور می خواد بشکنه خدا می دونه !!!

غروب بعد از یک سال دوستم سی دی نرم افزار منو آورد !! خب اگه یه نرم افزار معمولی بود عیبی نداشت می تونستم یکی دیگه تهیه کنم اما سی دی کارت تلویزیون بود و نتوسته بودم پیداش کنم ... یه سال تموم می گفت این جاست ... می گفت فکر کنم با وسیله هام بردم شیراز یا .... تقریبا بهمون خوش گذشت . از هر دری حرف می زدیم . از دوران مدرسه . یه جورایی تجدید خاطرات کردیم . از گذشته گفتیم و از شیطنت هامون توی مدرسه !!!

+ : نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:20 به قلم :: مریم ::

دخترک قصه ها یه شخصیت خیالیه ... شخصیتی که عاشق می شه ، حرف می زنه ، درد و دل می کنه ، راهنمایی می کنه ... شخصیتی که منو کمک می کنه ... گاهی فکر می کنم که اگه من این دخترک رو برای خودم نساخته بودم حرفام به کی می تونستم بگم در حالی که با خیلی ها احساس غریبگی می کنم !!! به قول دخترک : « خوب شد اون شب منو نابود نکردی و از بین نبردی ... اگه منو از اون شب از خودت می روندی حالا توی این روزا حرفات رو به کی می خواستی بگی ... به کسی که ...... » و هزاران نقطه چین دیگر  .

دانشجوهای رشته ی ما رو به دو گروه تقسیم کردن . یه گروه صبح و یه گروه دیگه هم ظهر ... کلاس صبح تشکیل شد و من در کمال ناباوری دیدم که مهندس زائری از سفر برگشته و اومده توی کلاس !!! هر چند بین کلاسهای تخصصی ؛ کلاس های مهندس زائری و مهندس محمدی رو به کلاس استاد اصحابی ترجیح می دم اما امروز اصلا حوصله ی کلاس رو نداشتم ...

کلاس صبح با وجود هشت دانشجو تشکیل شد . بعد از کلاس منتظر دانشجوهای ظهر شدیم . بیشتر از ما بودن . اما ... اما یکی رفت پیش استاد که استاد فقط ما هستیم و بچه ها نیستن !!! اگه اجازه بدید من برم که بچه ها غیبت نخورن و .....

حالا ما می شیم آتیش بیار معرکه که آره ما یه جلسه جلوتر هستیم شما باید کلاس جبرانی بیاین ... یه چند تایی مخالف بودن با رفتن اما خب تعداد موافقین بیشتر بود و کلاس ظهر تشکیل نشد !!!!

امروز توی دانشگاه انقدر این صورتک رو تغییر دادم ... دست خودم نبود ... یه دفعه صورتک خنده روی چهره ام میومد و بعد ... می شدم خودم ، خود خودم !!!

آخر تونستم اون چیزی رو که می خواستم رو طراحی کنم !!! چند وقتی بود که نمی خواستم وب شاهزاده ی عشق رو آپ کنم . می خواستم یه برنامه طراحی کنم که وقتی وارد وب می شی یه پیام رو نمایش بده که وب آپ نمی شه و می تونید به بقیه ی وبلاگ ها من مراجعه کنید !!! و امشب آخر تونستم ... می نوشتم اما توی بلاگفا اجرا نمی شد و ایجاد خطا می کرد موقع ویرایش قالب ... از خیلی تگ ها استفاده کردم تا این که امشب یه دفعه گفتم تگ رو استفاده نکردم ... و کار من تموم شد ... حالا موندم برای طراحی وب سایت آخر ترم که استاد هنوز چیزی یاد نداده و انتظار یه سایت حرفه ای رو داره !!!! 

از فردا هم سرویس مهد دانشگاه به راه میافته ... سرویس که تکمیل هست ... یکی یکی از شهرمون بچه ها رو سوار می کنیم و می ریم دانشگاه ... فکر کنم تا ترم های آخر بیشتر از ظرفیت هم سوار ماشین بشن !!!

یا علی

+ : نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:1 به قلم :: مریم ::

سلام ...

نمی خواستم وب رو آپ کنم ... اما خب یه اتفاقاتی افتاد که ...

اول از همه باید به شخصی که گفته من مسافر لحظه ها هستم و برام یه کامنت گذاشته بخوام که خودشو کاملا معرفی کنه حالا یا توی نظر خصوصی یا ... می خوام بدونم واقعا مسافر لحظه هاست یا ...

حالا موضوعی که باعث شد وب رو آپ کنم :

از هفت صبح با صدای زنگ اس ام اس و زنگ گوشی از خواب بیدار شدم . بچه ها می خواستن بدونن برن کلاس یا ... شغل جدید خودم رو به خودم تبریک می گم که شدم مسئول آموزش ... !!! البته این موضوع از دیروز غروب شروع شده بود و تا امشب ادامه داشت !!! اونایی که ترم گذشته نتونسته بودن آمار رو پاس کنن این ترم دوباره آمار داشتن و بعد از تعطیلات اولین جلسه چهارشنبه بود ... می خواستن ببینن من می رم یا نه !! که من با غرور گفتم : من آمار رو پاس کردم !!

همه توی این فکر بودن که برن یا نه !! قرار بود از شنبه کلاس ها رو شروع کنیم اما ... اونایی که آمار کلاس داشتن امروز رفتن و دیدن که بله کلاس تشکیل می شه ... دیگه به این فکر نمی کنن که استاد میاد و دانشجو نره کلاس !!! ساعت ده شب بهم خبر رسید که فردا کلاس هشت صبح هست ... حالا من موندم با پیک نوروزی حل نشده ... من موندم با این دانشجوهای مشتاق علم که آخه صبر می کردین تا شنبه !!! بعد می رفتید کلاس !!! ... من که می دونم استاد زائری هنوز مسافرت هست و نیومده ...

تا حالا شده احساس کنین که دلتون گرفته اما ندونین چرا ؟ احساس کنین دلتون می خواد گریه کنین اما ندونین دلیل اشک ریختن برای چیه ؟ تا حالا شده وقتی دارید با کسی بعد از مدت ها حرف می زنید هر چند خوشحالید اما یه غمی ته دلتون نشسته باشه و ندونین اون غم چیه ؟ تا حالا شده دلتون برای کسی تنگ بشه اما جرات گفتنش رو نداشته باشین ؟؟؟ هر چند که کم خرج باشه ؛ مثلا بتونین با یه اس ام اس یا با یه تماس خیلی کوتاه بهش بگید اما ...

من الان هم دلم گرفته ، هم دوست دارم اشک بریم و هم دلم تنگ شده و جرات گفتنش رو ندارم ... خیلی سخته ... خیلی ... انگار دارم توی یه مرداب دست و پا می زنم ... دارم خفه می شم ... بغض راه نفس کشیدنم رو هم بسته اما ...  

+ : نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 0:29 به قلم :: مریم ::

می خواستم چیزهایی بنویسم که پشیمون شدم ... حرف هایی که دوست داشتم بنویسم ... نوشتم ... روی سیستم ذخیره کردم ... مهم اینه که جایی نوشته شده و روی دل نموند !!!!

پشیمون شدم ؛ چون می دونم که مسافر لحظه هام هر از گاهی میاد این جا و نوشته ها رو می خونه و و فکر می کنه که حرفام دروغه برای این که بهش بگم که می تونم با خودم کنار بیام ... چیز سختی نیست این که بخوای رابطه ات رو با بعضی ها کمتر کنی یا به قول خودمونیم در حد عرف باشه یا...

اصلا بی خیال ... روز خوبی بود امروز ؛ با اون که بیشتر توی لاک خودم بودم و کاری به کار کسی نداشتم و کسی هم کاری به کار من نداشت ... هر چند که نتونستم یه دروغ سیزده باحال جمع و جور کنم ...

فقط می تونم بگم که پارسال دخترک قصه هام رو گم کرده بودم ؛ یعنی جایی رفته بود که نمی تونستم پیداش کنم و امسال من از دید اون پنهون شده بودم ... اما خب نزدیک های غروب منو پیدا کرد ... درست مثل پارسال که من اونو پیدا کرده بودم ...  

+ : نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 20:8 به قلم :: مریم ::

یه سلام ... یه سلام خیلی خیلی بلند به همه ی اونایی که میان نوشته های منو می خونن ...

یه سلام مخصوص به خدای مهربونم ... و یه سلام به اونی که ...

خب فردا سیزده به در هست !!! فکر کنین چه درغی می شه گفت توی این روز ؟؟؟ ... یه دروغ سیزده باحال ...

خاطره ی امروز یه دفعه فرداشب با خاطره ی سیزده به در می نویسم ..

یا علی

+ : نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 0:23 به قلم :: مریم ::

این روزها این جا فقط آسمان ابری بود . قطره ای بارون نیامد . به انتظار قطره ای باران چشم به آسمان دوخته بودم و ابرها را نظاره می کردم ... چقدر دوست داشتم باران بیاید تا صورتم را خیس از قطره هایش کنم ... چقدر دلم می خواست تا باران بیاید و خودم را زیر قطره های رحمت خدا پاک کنم از آلودگی ها ...

چقدر دلم برای باران تنگ شده ... چند وقت پیش یکی به من می گفت : « رحمت خدا رو دوست نداری چون با چتر می ری بیرون وقتی که بارون میاد » ... اما نمی دانست که من از چتر خوشم نمی آید و همیشه زیر باران می روم تا زیر قطره هایش خیس شوم و پر شوم از رحمت خدای مهربانم ... خدایی که به هرجایی که می نگرم او را حس می کنم و می بینم ... حس می کنم بزرگی و مهربانی اش ... خدایی که هر وقت می خواهم می توانم با او سخن گویم و می دانم که حرف هایم را می شنود ...

+ : نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 23:11 به قلم :: مریم ::

این نوشته رو تقدیم می کنم به مسافر لحظه هام ... می دونم که میای و نوشته ها رو می خونی ... البته متن کاملش رو نذاشتم ...

دل برای صدایت تنگ تنگ شده بود ... می خواستم صدایت را بشنوم . می خواستم برای دگر بار صدایت در گوش هایم طنین انداز شود . چند باری خواستم که ... اما ترسیدم ... ترسیدم جواب ندهی ...

دیشب پر بودم از حرف .. از حرف های ناگفته ... پر بودم از گفته هایی که احساس می کردم که باید بگویم اما نمی دانم چه چیز راه حنجره را بسته بود ... می خواستم حرف بزنم . می خواستم همه ی حرف های دل را بگویم اما ...

ای کاش می شد تو را دید . ای کاش می شد تو را برای دگر بار دید و لبریز از دیدنت شد . دیشب احساس کردم که دیگر آن مسافر همیشگی نیستی . خیلی تغییر کرده بودی ؛ خیلی . می خواستم مثل همیشه با تو برخورد کنم . همیشه با خودم می گفتم وقتی برگشت ... اما نمی دانم چرا دیشب سرد و خشک برخورد کردم انگار که نمی شناسمت !! خودم هم ناراضی بودم اما ... مرا ببخش به خاطر برخورد سردم ...  

تو ماه آسمانم بودی ... خودت اجازه دادی که تو را ماه آسمانم بخوانم . اجازه دادی که آسمانت باشم . یادت هست ؟ همان شب ... وقتی گفتم اجازه خواستم که ماه آسمانم شوی چه گفتی در جواب سوال من ؟ گفتی خودت چه می خواهی ؟ و من چه می خواستم جز این که تو تنها ماه آسمانم باشی ... ماهی که آسمانم تنها از آن او باشد ... و آسمان چقدر زیبا شده بود با حضور تو ... شب هایی که نبودی جای خالی ات را حس می کردم . آسمان تاریک بود . تو نبودی و ستاره ها هم ... بودند اما من تنها تو را می خواستم . ماه آسمانم را ...

هنوز هم ؛ با گذشت شب های بی تو ، تو را ماه آسمانم می دانم ...

+ : نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 12:16 به قلم :: مریم ::

خب چرا این طوری نگاه می کنین ؟؟؟ بوی دماغ سوخته میاد ؟؟؟ می دونم ...

ساعت دوازده از خونه حرکت کردیم ... ساری که طبق معمول اول شهر ترافیک بود و زدیم به کوچه پس کوچه !!! ... توی شهر هم ترافیک بود ... نزدیکای یه کبابی ایستاده بودیم که چشممون خورد به تابلوی بالای مغازه ... به خواهرم می گه اگه به من یه روز بگن بیا بریم این جا هیچ وقت نمی رم ... با اون سبیلای مرد !!! ( کبابی اش خیلی هم تمیز بود اما عکس روی تابلو ... ) بعد هم که رسیدیم آمل ... با مامان اینا پییش تالار خداحافظی کردیم و خوشحال و خندان همراه بابا شدم !!! ... گفتم دیگه الان می ریم جنگل و امامزاده ... اما آقای پدر بهونه آورد که آره امروز پنج شنبه و ... ترافیک تنها بهونه بود !!! ... رفتیم پارک میلاد و زیر انداز رو انداختیم ... هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم صدای خر و پف آقای پدر رفته بالا !!! ... وقتی هم بیدار شد رفتیم جایگاه cng  آخه ماشین دوگانه سوز ... یه چهل و پنج دقیقه معطل شدیم و بعد هم رفتیم دنبال مامان اینا ...

ساری که رسیدیم رفتیم خونه ی عموم ... همون عموئی که یه بچه ی چهار ، پنج ساله داشت که با نمک حرف میزد ... شام رو هم توی راه خوردیم حالا اگه گفتین پدر گرامی شام رو از کجا گرفت ؟؟؟ همون کبابی ای که موقع رفتن من گفته بودم ... و اومدیم خونه !!!

+ : نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 21:49 به قلم :: مریم ::

هنوز وقت نکردم نقاب چهره ام رو تغییر بدم . هنوز همون دخترک غمگین پشت این خنده ها پنهون شده !! ... فقط منتظر یه تلنگر هستم ... راستش حوصله ی شادی رو هم ندارم !!! انگار باهاش قهر کرده باشم !!! ...

دیروز رفته بودیم گنبد ... امامزاده یحیی بن زید رفته بودیم . نزدیکای اذان ظهر . جای قشنگی بود . بعد هم رفتیم برج قابوس . بزرگترین برج جهان که ارتفاعش 55 متر !!! ( توی برج هم رفتیم ... اگه چاره داشتم برای فرار از گرمای هوای بیرون تا غروب توی برج می موندم ) امروز هم دوستم  اومد خونه مون و کادو تولدم رو داد ... انقدر خجالت کشیدم ... کلی در مورد این روزا حرف زدیم و خندیدیم ... از کارای امروز یکی از بچه ها گفتم و کلی ...  

 فردا هم آمل عروسی دعوتیم ... اما من نمی رم ... قراره با بابام ( آخه بابام دعوت نیست !!! ) برم امامزاده عبدالله و جنگل ... فکر کنم فردا هم بهم خوش بگذره ... خودمو دارم آماده می کنم برای یه مناجات خیلی قشنگ با خدام ...  

+ : نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 21:39 به قلم :: مریم ::

روز اول :

          موقع تحویل سال داشتم با خدام حرف می زدم . یه درد و دل خصوصی . درد و دلی که تنها خدام از اون خبر داره . بعد درد و دل هام از خدام یه چیزی خواستم که ایمان دارم بهم می ده ... بعد هم قرآن رو باز کردم و ... و به این فکر می کردم که یک سال دیگر گذشت و مولامون نیومد ... یک سال چشم انتظاری در غروب جمعه ها گذشت و ... بعد هم خونه ی چند تا از بزرگترای فامیل و از اس ام اس ها نمی گم که هیچ کدوم نمی رسید !!! فقط چند نفری زنگ زدن تا تبریک بگن . نهار بودیم خونه ی پدر بزرگم . شده بودم یه بچه ی واقعی !!! با دخترعموم که پنج ساله هست بازی می کردم . با هم نقاشی می کشیدیم !! منم سعی می کردم یه نقاشی هایی بکشم که اونم بفهمه چیه !!! خیلی با مزه حرف میزد .... منو یاد بچگی های خودم مینداخت البته اون موقع که من زبونم می گرفت و غریبه رو می گفتم عَییبه!!! سه ، چهار ساله بودم .

روز دوم :

          خونه مونده بودیم و هیچ اتفاقی نیافتاد !!! فقط چند تنی از اقوام اومدن که من مثل همیشه ... این بار فکر کنم مامان صداش در بیاد اعتراض کنه از کارای من !!! ... شب هم خواستیم بریم بیرون که هیچ کدوم از اقوام منزل نبودن !!!

روز سوم :

          خونه ی چند نفری که نرفته بودیم رفتیم . شب هم اونقدر دلم گرفته بود که ... زدم زیر گریه ... میون هق هق گریه یاد خوابی افتادم که چند وقت پیش دیده بودم ... یاد آخرین روز سال افتادم که بودم سر مزار شهدای گمنام ... نمی دونم برای چی اشک می ریختم ... به یاد اون شهدا ... به یاد تمام اتفاقات گذشته ... نمی دونم اما اشک ریختنم همچنان ادامه داشت !!!

روز چهارم :

          از صبح که بیدار شدم حالم زیاد خوب نبود !! سرگیجه داشتم و یه دلهره ی عجیب ... می تونم بگم تو دلم یه جورایی آشوب به پا بود ... یه جنگ ... حالا چه جنگی ؟؟ نمی دونم !!! ... بعد از اذان ظهر بود که بهترین و زیباترین عیدی رو گرفتم !!! خدای مهربونم بهترین عیدی رو بهم داد . فکر می کردم که خواب هایم به حقیقت پیوسته ... فکر می کردم که آخر خدا صدایم را شنیده ... فکر می کردم که تمام این انتظار کشیدن ها به پایان رسیده اما غافل از این که ...

بادِ فراموشی کجاست ؟ این بار هم باید حرف گوش دهم یا ... خدایا مگر تو خود نگفته ای که همین راه را ادامه دهم ؟ ... مگر تو خود نگفته ای که خیر و برکت های فراوانی در این راه است ؟ ... مگر تو خود نگفته ای که او ... خدایا این کشتی شکسته را نجات ده که تنها نجات دهنده اش تویی ...

ساعت 21:28

از صبح تا بهش فکر می کنم به یاد حرفا و ... اشک توی چشمام جمع می شه ... مامان هنوز فکر می کنه حالت سرگیجه صبح رو دارم اما ... هنوز مشعل امید کمی نور دارد که مرا امیدوار می کند !!! ...

ساعت دوازده هم قراره برای یکی از دوستام زنگ بزنم  

+ : نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 22:58 به قلم :: مریم ::

میان دشت غم در انتظار نشسته ام . می خوام خودمو دوباره توی پوسته ی کودکی ام پنهون کنم . می خوام دوباره بی خیال از اتفاقایی بشم که برام افتاده !! می خوام شاد باشم و بخندم ... توی این چند روز عید دوباره همون نقاب خنده رو ، به صورتم زدم ... دوباره همون نقاب کودکی رو !!! ... چقدر دلم گرفته بود ... چقدر انتظار شب رو می کشیدم تا شب بیاد و اشک بریزم توی تنهایی هام ... چقدر دل تنگ بودم و کسی متوجه نشد ...

تا صدای زنگ گوشی ام یا زنگ اس ام اس میاد فکر می کنم که ... اما نیست ... من می مونم یه سراب ... حتی این شبا خوابش رو زیاد می بینم ... ساعت ها با هم حرف می زنیم ... دلم نمی خواد از خواب بیدار بشم اما ... حتی گاهی اوقات هم توی خواب منو عذاب می ده ، منو زجر می ده ... آخه کی فکرش رو می کنه که این دختر شاد یه غمی توی دلش داره که ... یه غمی که داره ذره ذره اونو آب می کنه ... اونو داره ذوب می کنه ... !!! ...

+ : نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387لحظه ي دلتنگي 21:39 به قلم :: مریم ::