تبليغاتX
دختر کوچولوی ...
دختر کوچولوی ...

امروز دلم خیلی گرفته بود . مثل تمام روزای دیگه اما امروز فرق می کرد . امروز اشک ریختم . گریه کردم . زار زدم . هر چی بغض بود ، هر چی ناراحتی بود می خواستم تمام بشه اما ... اما نشد ... هنوز دقایقی از اشک ریختنم هام نگذشته بود که دیدم یه صدایی داره از بیرون میاد . پنجره رو باز کردم و دیدم که آسمون هم داره گریه می کنه !!! نمی دونم چی شد که فکر کردم من دختر آسمونم و آسمون هم .... !!!!

نمی دونم چقدر اشک ریختم و گریه کردم . اما وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم یک ساعتی می گذره که کنار پنجره ایستادم !! اشکای امروز آسمون به من فهماند که من تنها نیستم . همیشه برام سوال بود چرا وقتی من گریه می کنم آسمون هم گریه می گنه !!! چرا وقتی من دلم می گیره آسمون هم ابراشو یه جا جمع می کنه و یه حالت گرفتگی داره که دل همه می گیره !!! و امروز به این نتیجه رسیدم که آسمون مادر من هست و من دختر کوچولوی آسمون !!! فکرش رو بکن که مادرت آسمون باشه . با اون همه وسعت . وقتی دلت می خواد کسی تو رو در آغوش مهربونش بگیره توی آغوشش جا باز می کنی و ... چقدر تو آغوش موندن آسمون با اون همه مهربونی و بزرگی و وسعت قشنگ و خوبه !!!

مامانی یادمه بیست سال پیش منو از آغوشت جدا کردی و به زمین فرستادی ؛ دلم برای اون آغوش مهربونت تنگ شده . ای کاش می شد همین روزا که من بریدم و طاقتم طاق شده دوباره منو تو آغوشت جا بدی . بذاری هق هق گریه هام زمینی که زیر پاهات هست رو خیس کنه ... مامانی از خدا بخوا که من هم بیام پیشت که دیگه صبر ندارم ....

+ : نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386لحظه ي دلتنگي 11:4 به قلم :: مریم ::

 

 

 

 

+ : نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386لحظه ي دلتنگي 22:27 به قلم :: مریم ::

آن شب بیش از شب های دیگه احساس خفگی می کردم . همه جا سیاه و تاریک بود . ترس برم داشته بود . هیچ وقت تا به این حد نترسیده بودم . احساس می کردم تعداد ضربان قلبم تندتر شده . توی یک چاه سیاه گرفتار شده بودم انگار . فریاد زدم تا شاید کسی به کمکم بیاد اما ... شروع کردم به دست و پا زدن ؛ مثل کسی که دارد غرق می شود و برای غرق نشدن دست و پا می زند تا روی امواج بماند ... دست و پا زدم . با تمام توان خود به دیواره ها پا می کوفتم . خسته شده بودم اما ... اما ندایی به من می گفت که راه نجاتم در همین دست و پا زدن هاست ... فرشته ای با دو بال به کنارم آمد . دستانم را گرفت : امشب نوبت توست !!! ...

ترسم بیشتر شد . یعنی لحظه ی خداحافظی با دوستان رسیده ؟ یعنی من هم باید بروم به همان جایی که ... خواستم چیزی بگویم که نور سفیدی همه جا را فرا گرفت و دستی به سویم دراز شد . از خوشحالی اشک ریختم . فریاد زدم ... خسته ی خسته بودم از ان همه دست و پا زدن . به خواب رفتم . وقتی چشم باز کردم خود را در دستان زنی دیدم که با نگاهی مهربان مرا می نگریست .

بعد از آن شب دیگر دوستانم را ندیدم . شاید دیده باشم و نشناسم آن ها را !!! ... امشب هم دست و پا خواهم زد . نه برای آزادی از آن مکان تاریک و دلهره آور ... دست و پا خواهم زد برای بیرون آمدن از پوسته ی بیست ساله ی خود !!! ... امشب اشک خواهم ریخت برای تنهایی هایم ... برای لحظاتی که از دست دادم .

*****

 

امسال دیگه هیچ کس تاریخ تولد منو فراموش نکرد ... آخه از اول هفته مدام می گفتم بیست و دو اسفند کی میاد ؟!!!! دیشب هم دوستای پر مهر و محبت من از ساعت 12 شروع کردن اس ام اس دادن و زنگ زدن ... همه می دونستن تولد منِ اما من دوباره ، مثل پارسال توی تنهایی هایم برای خودم جشن گرفتم ... یه جشن ساکت هماه با آهنگ اشک و آه !!!! دیشب برای تمام لحظات بغض راه حنجره ام را بسته بود اما اشک نمی شد تا سبک شوم ... دیشب بعد از مدت ها برای مسافر لحظه هایم حرفی تازه بر کاغذ سپید نوشتم ....

 

الان هم پسر خاله ها و دختر خاله هام این جا هستن و دارن حرف می زنن !!! ( مثلا اومدن تبریک بگن ) ....

+ : نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386لحظه ي دلتنگي 22:23 به قلم :: مریم ::

سلام ... این اولین سلام منه ...

قبلا یه وبلاگ داشتم که منو مثل یه بچه کرده بود ... یه بچه که راحت خواسته هاشو می گفت ... اما خب بنابر یه سری دلایل نشد که ادامه بدم ... اما این چند وقت احساس کردم که اون دنیا رو کم دارم توی زندگیم ... احساس کردم توی دنیا ... توی بعضی از قسمت های زندگیم باید بشم یه کودک ... یکی از دوستان با حرفش این جرقه رو توی ذهن من زد که برگردم به همون دوران کودکی ... می خوام توی این وبلاگ بشم یه دختر کوچولو ... یه دختری که می خواد بی غم زندگی کنه و به دوران کودکی اش برگرده ...

و حرف اون دوست :

شما شبیه به آدم بزرگ ها هستید

ولی شبیه خودش بود آنکه کودک بود

+ : نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386لحظه ي دلتنگي 22:32 به قلم :: مریم ::